اما وقتی تنهایی، گاو بودن درد دارد
فوریه 6th, 2010 § 3 دیدگاه
وقتی به حميرا گفتم برای من گاو بکش، گفت، چرا گاو؟ گفتم، خب، چون گاو با شکوه است. و بدبخت. و بزرگ است. خيلی بزرگ. و همه چيزش، يعنی همه چيزش خورده می شود. زورش. گوشتش. پوستش. شيرش. شاخش. دل و روده اش، و گوساله اش. همه چيزش. حتی جاذبه ی جنسی اش خورده می شود. خب برای همين. و دیگر اينکه من هميشه چشمهايم را که می بندم دارم موو می کشم و وقتی که دارم موو می کشم عجيب احساس ظرافت و زيبايی می کنم، انگار که تار ابريشم باشم.
ما گلهای خندانیم
فوریه 6th, 2010 § ۱ دیدگاه
آسان نیست.
یعنی قضیه اصلا سر جدایی و این چیزها نیست.
هیچ احمقی این کار را نمی کند.
لیلا داشت می گفت: کی حاضره ده سال، بیست سال از عمرشو بذاره و یک بیزینس رو راه بندازه و به سود دهی برسونه و بعد، همینجوری، بره پی کارش؟
و من گفتم: هیچ احمقی این کارو نمی کنه.
گفت: بعد توقع دارن ما سی سال، حالا بگیر سه سال، از عمرمون رو بذاریم و … خب همین ازدواج، کنار یکی خوابیدن، بچه بزرگ کردن، سر ساعت، سر ساعت غذا خوردن، غذا درست کردن، خونه رو چرخوندن، ماشین خریدن، پول جمع کردن برای چیزایی که به هر حال شخصی نیست اما به نفع خانواده است، دوست و رفیق مشترک داشتن، قهوۀ مشترک خوردن، یعنی میگم همه چیز رو مطابق برنامه، به نفع خانواده جلو بردن، این ها هم بیزینس ما ست. عمرمون رو میذاریم تا برسونیمش به جایی که سودش تو دستمون بیاد . روبراه که شد همین جوری ول کنیم و برویم؟
بازنشستگی چی؟ لم دادن روی مبل خونۀ شخصی وقتی که پیر شده ای و خسته ای و می خوای تکیه بدی و استراحت کنی چی؟
مامان من می گفت آخه همینجوری که نمیشه مردا رو ولشون کرد برن. تو حاضری هزار تومنی رو که تومن تومن جمع کردی بذاری کنار کوچه؟ نه که نیستی. چرا من باید این زندگی رو که با زحمت ساختم بذارم برم؟ باباتون، وظیفه شه، حالا که پیر شده م و کسی به من نگاه نمی کنه، به من نگاه کنه، وظیفه شه.
لیلا گفت: عجب مادر شجاعی داری.. خیلی حالیشه.
مگه قراره حالیش نباشه؟ ما ها مظلوم هم که باشیم خنگ نیستیم.
این را شیوا گفت.
حرف های مادرم را که تعریف کنم شیوا سخنرانی را شروع می کند.
انگار فقط اوست که سرش از این چیزها در می آید. پشت هم سیگار می کشد، بخصوص اگر سخنرانی کند.
آنروز که لیلا بالاخره زد زیر گریه و براش نوار گذاشتیم رقصید شیوا گفت: نه فکر کنی این از بدجنسیه که زنها می چسبن به زندگی شون. نه، خیلی طبیعیه. زنها که در طول تاریخ از داشتن سرمایه، یا به کار انداختن سرمایۀ خودشون محروم بوده ن، شوهرها رو به جای سرمایه به کار می اندازن. غلط می کنه کسی سرمایۀ من رو مفت از چنگم بکشه بیرون.
شیوا همیشه حالش بد است. هیچوقت نمی خندد. اگر یکبار لبخندی بزند و یکی از ما دور و برش باشیم به هم خبر می دهیم: شیوا پریشب خندید. – نه بابا؟ خندید؟ – آره.
معمولا اهل گریه هم نیست. فقط تلخ است. کج می نشیند روی صندلی، یا مبل، و از مبل یا صندلی ایراد می گیرد و می گوید که اینجای کمرش خیلی درد می کند و با لحن تلخی شروع می کند به سخنرانی. لیلا زیاد سر به سرش می گذارد. حالا خودم خرش خواهم کرد و از زیر زبانش خواهم کشید که دردش چیست. یکبار که بزند زیر گریه دیگر تمام است. دردش هم معلوم است چیست. راضی نیست. دلش می خواهد که راضی اش کنند. خب شوهره که هم بعد از بیست سال گوز پیچ شده و نمی داند چه جوری راضی می کنند.
اما راست می گوید. بخدا با مردها نمی شود صادقانه معامله کرد.
اصلا نه صادقانه سرشان می شود و نه معامله. قضیۀ به این سادگی «بده و بستون» را نمی فهمند . طلبکارند. همه چی می خواهند و همه اش هم مفت. عهد بوق که نیست.
ولی من کارم را بلدم. مردها را هیپنوتیزم می کنم. حرف که نمی شود باهاشان زد. نمی فهمند که. کاری به بفهم- نفهمشان ندارم. بلدم چه جوری.
احمق.. بخدا. یکساعت است با یک لیوان قهوه بازی می کند. از آفیسش و ماشینش، ماشینش و آفیسش حرف می زند.
لیوان قهوه را گذاشت روی میز و بلند شد آمد طرف من.
خودم را زدم به آن راه ولی قهوه ام را گذاشتم زمین بغل صندلی. خوش قیافه است. بد نیست. یعنی لیلا اینها اسمش را گذاشته اند لندهور. البته شیوا، برای آن که نشان بدهد هیکل پسره آنطورها که من می گویم مالی نیست یکی دوبار گفته لندهور نه، لندوک. این چیزها را جلو من نمی گویند. اما پشت سر هم دیگر به من می گویند که اسمش را گذاشته اند لندهور و چی و چی و من هم چیزی نمی گویم. عوضش بهشان می رسانم که من هم پشت سرشان چیزهایی شنیده ام. ولی دقیق نمی گویم چی که اعصابشان را قاطی کنم و به جان هم بیفتند. خودم فکر می کنم پسره واقعا خوش قیافه است. حالا . ولش. جلو بچه ها قربان صدقه اش می روم و می گویم: عاشقشم.. و همه با هم می خندیدم.
نه. راستی خوش قیافه است. بد نیست.
ایستاد جلوم و شلوارش را پایین آورد و کمرش را جلو داد، و با حوصله، گفتم الان صاف میاد تو دهنم، ولی بردش پایین، یک بار. دو بار. سه بار.
بیرون کشید و شلوارش را بالا کشید و نگاهی به پشت سر، به لیوان قهوه اش انداخت و رفت طرف در.
اِ اِ
اصلا نفهمیدم چرا. هنوز منتظر بودم.
در را وا کرد و رفت.
از جا بلند شدم دامنم را صاف کردم دویدم طرف در. در را وا کردم موهایم را صاف کردم و دویدم طرف آسانسور. رفته بود. دگمه را زدم و ایستادم تا در آسانسور وا شد. پریدم تو.
لب هایم را می جویدم و گونه ام را می خاراندم و در وا شد. دویدم از آسانسور بیرون رفتم توی خیابان. رسیده بود به ماشینش. ایستاده بود توی پارکینگ درست دم در ماشینش.
دویدم طرفش گفتم صبر کن پدر سگ صبر کن.
برگشت مرا دید اما در ماشین را وا کرد و نشست پشت رل. رسیدم به ماشین و در را وا کردم نشستم. نفسم بند آمده بود.
گفتم: چکار می کنی، کجا؟
گفت: میرم دیگه.
گفتم: کجا؟ همینجوری میذارن میرن پدرسگ؟ و با مشت محکم کوبیدم روی رل. بعد مشتم را کوبیدم روی زانویش. و بعد کوبیدم روی زانوی خودم. درست نبود که فقط به او حمله کنم. عصبانی بودم فقط، همین.
گفت: آروم عزیزم، می بینن مردم، زشته.
گفت: خسته ام، تو هم حتما خسته ای، برو بخواب، فردا میام یه قهوه ای و ..
گفتم: نه، حوصله ندارم تنهایی برگردم بالا. تازه، با سه بار تو و بیرون کشیدن که تموم نمیشه، برگرد بیا بالا. آخه نمی فهمم چرا اینجوری می کنی.
بعد گریه ام گرفت. اما وقت نبود. تازه اگر گریه ام را می دید باید نازم را می کشید و این حرف ها که حوصله نداشتم.
گفتم: پاشو بریم بالا، تمومش کنیم.
ماشین را خاموش کرد آمد پایین. از ماشین بیرون آمدم و رفتیم دم در و رفتیم بالا. رفتیم تو.
گفت: بذار اول قهوه ام رو تموم کنم..
نشستم روی صندلی. قهوه اش را خورد. قهوه از دهن افتاده بود.
گفتم: خب می گفتی برات تازه شو بریزم.
گفت: نه، ممنون، همین خوبه.
بعد بلند شد و آمد جلوی من ایستاد و من سرم را خم کردم به پشت. شلوارش را کمی پایین کشید و کمرش را جلو داد و دست برد آلتش را گرفت کف دست و بعد یک بار، آهسته و با حوصله، دوبار، سه بار، چهار بار، همه چیز با تمرین درست میشود، پنج بار، شش بار، هفت بار، کشید بیرون و رفت طرف در. ماتم برد. هیچی حالیش نیست ها.
تا رسیدم دم آسانسور رفته بود پایین. دویدم دنبالش. رسیدم دم ماشین و در را وا کردم و گفتم: تو اصلا معلوم هست چکار می کنی؟ خوابی؟ بیداری؟ عقلت رو خوردی؟ آخه این دفعۀ چندمه می دوم دنبالت پایین..؟
گفتم: بیا بالا، پاشو بیا بالا..
گفت: اذیت نکن، صبح زود باید برم سر کار.
گفتم: صبح زود برو سر کار، الان تازه هفت شبه، خیلی مونده .. آها، یک ربع از هفت گذشته. پاشو بیا بالا، حوصلۀ آدم خل ندارم.
گفت: آخه بگو چند دفعه خوبه؟ من که نمیدونم، خودت بگو چند دفعه خوبه، اصلا هر چی تو بگی، فردا میام..
گفتم: گفتم که، همین الان پاشو بیا بالا.
گفتم: فردا جای خودش عزیزم. تو حالا بیا بالا کارمون رو تموم کنیم. فردا هم میای. پاشو.
آمد پایین. تا برسیم دم در ساختمان باد خنکی که به صورتم می خورد حالم را بهتر کرد. دلم می خواست از همانجا پیاده تا سه چهار خیابان بروم و برگردم. اما نمی شد. باید می رفتم بالا و کارمان را تمام می کردیم. خوشم نمی آید وقتی کسی این جوری وسط کار می گذارد و می رود. حالا رفتنش مهم نبود، مهم این بود که این دیوانگی است که سه بار فقط، یا بگیر ده بار، بری تو و تمام؟ اینها هیچ چی حالیشان نیست. گاهی فکر می کنم این اداره ها، این شرکت هایی که این ها را استخدام می کنند چه جوری کارشان می گردد؟ خب همینجوری، همینجوری که هیچ چیز سر جایش نیست و کارها همیشه لنگ می خورند. آدم که حتی کیرش را نتواند اداره کند و هی وسط کار بکشد بیرون، تو اداره یک پروژه را چه طور تا آخر می رساند؟ خب همینجوری. گند زده اند به همه چی. حالا من بودم می دانستم چه کار کنم. مشکل این جاست که من اصلا خوشم نمی آید سر ساعت بروم توی یک جایی و کار کنم. دوست دارم همین جوری که نشسته ام و راه می روم و یعنی همین جوری که — هستم و زندگی ام را می کنم —همین ها کار باشد. ولی دنیا را جوری به هم ریخته اند که همه چیز بی برو برگرد مسخره بازی است. باید اداهای عجیب و غریب در بیاوری و این طرف و آنطرف بدوی یعنی که داری کار می کنی و کار هیچوقت انجام نشود. کار، اگر قرار بود انجام بشود، خدا خودش انجام می داد. باید از حرفهای مادرم باشد. یا مادرم از کسی شنیده. شاید هم..
گفت: کلید همراته؟
کلید را در آوردم و در را وا کردم. رفتیم تو.
گفتم: قهوۀ تازه؟
گفت: نه. هیچی.
گفتم: این دفعه من روی سوفا می شینم.
نشست روی صندلی، جای من.
خسته بودم. هوا داشت تاریک می شد. شب به چه درد می خورد وقتی خواب از همان سر شب می آید. خوابم گرفته.
هوشنگ را تازه یک ماه است پیدا کرده ام.
قرار بود اولش فقط دوست باشیم ولی من همیشه به این چیزها می خندم. آخر با مردی که تازه یک ماه است آشنا شده ام و هیچ چیزی ازش نمی دانم چه دوستی ای داشته باشم؟ من با اجاق گاز آشپزخانه ام هم دوست نیستم ولی اجاق گازم را دوست دارم. بهش احتیاج دارم. اگر خراب شود تا یکی دیگرش جایش بفرستند ول معطل می مانم. حتی همین پرده های پنجره. به نظر می آید مصرفی ندارند. اما اگر نباشند آنوقت می فهمی که یک لنگه پرده چه حالی به اتاق می دهد.
اولش قرار بود فقط دوست باشیم.
آخر من با مردی که تازه یک ماه است می شناسمش چه دوستی می توانم داشته باشم؟ خب احتیاج دارم به این که اینجا باشد، به اینکه اینجا روی این صندلی بنشیند و من سرش را بغل کنم و بچسبانم به سینه ام و بگویم:» آخی، شامپو تو عوض کن. پدر موهاتو در آورده.»
ولی شامپو واقعا پدر موهای هوشنگ را در آورده. باید شامپو اش را عوض کند. آخ. خوابش برده است. حالا اصلا یک ماه نه، یک سال، صد سال، با مردها نمی شود دوست بود. دوستی سرشان نمی شود که.
پتو را که رویش می اندازم چشمهایش را وا می کند. دستش را می گیرم و می کشانمش روی سوفا و می گویم: خودم صبح بیدارت می کنم. راحت سر کار می رسی.
لعنتی این شب های بهار بوی خوبی دارند. سیگارم را بر میدارم و می روم روی بالکن. نشئه. اما زیاد نمی نشینم. برمیگردم توی آشپزخانه و ظرفها را می شویم. قهوه جوش را می شویم و آماده می گذارم برای صبح. گوشت می کشم از فریزر بیرون. فردا عجب روزی خواهد بود. فردا صبح ازش خواهم پرسید روغن ماشینش را کجا عوض می کند.
عادت ندارم. دیر شد. تا بیدار شدم رفته بود توی دستشویی. دیر تر جنبیده بودم رفته بود سر کار و باید تا شب منتظر می ماندم.
قهوه را می گذارم و نان تست می کنم. از دستشویی که بیرون می آید ماچش می کنم و می نشانمش سر میز و یک قرص ویتامین می گذارم جلوش. خب به هر حال باید بداند که من همینجوری محض هفته ای یکی دو بار «قرار» با او نمانده ام. نگران سلامتی اش هستم و این یعنی اینکه به آینده فکر می کنم.
یک لیوان آب پرتقال جلوش می گذارم و می گویم: «قرص رو بخور اینم روش.»
مردها کس خل اند. از سر عادت به مادرهاشان، به این تر و خشک کردن های ما شک نمی برند. معمولا نمی برند. وقتی که هم شک می برند آنقدر به ما قرض داده اند که تا قرضشان را پس ندهیم ول نمی کنند بروند. و همین یعنی اینکه ماندنی اند. صبحانه اش را تمام می کند.
می گویم: هوشنگ جان، روغن ماشین تو کجا عوض می کنی؟ ظهر میام ورش می دارم می برم روغنش رو برات عوض می کنم.
دنبال کتش می گردد. توی کمد دم در است. خداحافظی می کند.
می گویم: از پایین در بزن وا می کنم. میگوید که یک ربع به 6 خواهد رسید. می گویم: خب ، یک ربع به 6. یادت نره در بزن از پایین، درو برات وا می کنم.
می رود. از روی بالکن نگاه می کنم تا از پارکینگ بیرون برود. می رود. باید به بچه ها خبر بدهم. خوشحال خواهند شد. ما به هم تبریک می گوییم. جدی جدی نه، اما به هر حال هر وقت یکی از این ها سرش را می اندازد پایین و می آید بغل دست ما کپ می کند، ما ها شوخی جدی به هم تبریک می گوییم.
لیلا می گوید مردها دوست دارند لپشان را بکشی و ماچشان کنی و کلید در خانه شان را به زور ازشان بگیری. می گوید حال می کنند مردها وقتی به زور مجبورشان می کنی زندگی شان را بدهند دستت. این، به نظر مردها، یعنی اینکه میمیری براشان. راستش من زیاد مطمئن نیستم ولی معمولا همین جوری پیش می آید. یعنی اینکه وقتی راست و درست باهاشان حرف می زنی بی تربیت می شوند. پا رو دمت می گذارند و حرفهای گنده می زنند. اما دروغ که سر هم می بافی کیف می کنند. نرم می شوند.
شیوا دوباره کج می نشیند و می گوید این به دلیل «عقدۀ زهدان» است و مردها همیشه می خواهند برگردند توی زهدان مادرشان، یا اگر نشد، مادری دم دستشان باشد که دماغشان را پاک کند و بزند پس کله شان که درست راه بروند.
بچه های دیگر هم تقریبا همین ها را می گویند. حالا هر کس به زبان خودش. ولی کلا همین نظر را دارند. ما ها حدودا ده پانزده نفری می شویم و با هم دوره داریم. می توانیم اسمش را بگذاریم کلوب، ولی خب هنوز اسمش را کلوب نگذاشته ایم.
آن روز که شیوا این جریان زهدان و این چیزها را گفت لیلا که همیشه سر به سرش می گذاشت این دفعه هیچی نگفت. رفت تو فکر. بعدش گفت: یه چیزی می فهمه شیوا. نه انگشتاتو لیس می زنن، نه سر شونه تو گاز می گیرن، همین صاف می خوان برن تو ما. همینه دیگه، عقدۀ رحم دارن.
شیوا سیگارش را فشار داد تو زیرسیگاری و گفت: زهدان. زهدان.
راستش این است که بی اسم یا با اسم کلوب است دیگر. تازه من می دانم که همین ماها نیستیم، خیلی های دیگر هم هستند که همین چیزها را می گویند.
مادر خودم مثلا یکی از ما هاست. توی دورۀ ما نیست ولی با همسال های خودش از وقتی که یادم می آید همین حرف ها را می زدند. مادرم می گفت به مردها راستش را نباید گفت. خوب ما هم همین را می گوییم. به مردها راستش را نباید گفت. نه اینکه دروغ گو باشیم. خیلی از ما ها به هیچکس دروغ نمی گوییم جز به مردها. مشکل این جاست که مردها حرف راست را عوضی می فهمند.
باید زنگ بزنم به بچه ها و بهشان خبر بدهم که طرف ترتیبش داده است. باید به هوشنگ زنگ بزنم و ببینم که عصر ساعت یک ربع به شیش می آید یا شش. گفت یک ربع به شیش ولی زنگ بزنم مطمئن می شوم. گوشت دارم، سبزی و این چیزها هیچی ندارم. نان هم تمام شده.
باید بروم خرید. بدون ماشین؟ زنگ می زنم به هوشنگ. منشی اش می گوید ایشان نیستند.
نیست؟ یعنی چی که نیست؟
چرا منشی اداره باید بداند و من نباید بدانم؟ باید زنگ می زد می گفت.
به حرف منشی که نباید اعتماد کرد. شاید سپرده است که به اتاقش وصل نکنند.
با تاکسی می روم دم شرکتشان. هست. ایشان برگشته اند. سویچش را می گیرم و می گویم که روغن ماشنیش را هم سر راه عوض می کنم. این بچه خنگ است اما بچۀ ماهی است. سر راه خرید می کنم. می روم خانه. تا یک ربع به شش باید برسد. با اتوبوس می آید. راهی نیست. یعنی از شرکتشان تا اینجا راهی نیست. خانۀ خودش دور است. اما تا خانۀ من راهی نیست.
آپارتمانم را یکسال پیش خریده ام. قسط بندی اش خیلی خوب است اما دیگر قسط ماشین نمی توانم بدهم. فکر می کنم هوشنگ هم بدش نیاید که اجاره ندهد و بیاید اینجا. عوضش من ماشین دار خواهم شد. از اینجا تا شرکتشان هم راهی نیست. بیست دقیقه با اتوبوس می رود و می آید، همین. من هم ماشین دار خواهم شد. و چی می خواهد دیگر؟ یک گلدان گل پر از گل های ریز سفید.
تا حالا دو تا از این گلدان ها برایم آورده. هر دو را گذاشته ام روی میز اتاق نشیمن. خشکیده اند. خب می خشکند دیگر. تازه اش را می آورد.
به لیلا زنگ میزنم و میگویم: طرف سر براه شد، اما به کسی نگو. میگوید: راستی؟ چکار کردی؟ میگویم: هیچی، خودش خواست. مردا این جوری ان دیگه، بدون ما نمی تونن سر کنن.
و خداحافظی می کنم. حالا خودش به همه خبر خواهد داد.
هوشنگ حدود شش و نیم می رسد. در را وا می کنم و می روم کنار پنجره می ایستم. وارد که می شود می بیند که من دارم گریه می کنم.
سرم را تکیه دادم به شیشۀ پنجره و اشکهایم را ول کردم. دوست دارند آدم گریه کند. گریه می کنم. دوست ندارند از صبح تا شب گریه کنی اما عاشق اینند که بزنی زیر گریه و همچین که باور کردند داری راستی گریه می کنی اشک هایت را پاک کنی و آواز بخوانی. بعد بلند بخندی و خوشحال، انگار تو نبودی که گریه می کردی دستت را دور گردنشان بندازی و بخندی. بعد دوباره های های گریه کنی. دوست دارند گیج بشوند. انگار تو یک موجود عجیب غریبی که پاک خلشان کرده ای. وگرنه مگر خلند که اختیارشان را بدهند دست ما؟ دوست دارند خیال کنند که ما آنقدر عجیب و غریبیم که پاک خلشان کرده ایم. خیال می کنند.. خب مردا این جوریند دیگر. آنهایی هم که سال های سال بابا می شوند و شوهر می شوند و همیشه هم انگار دلشان درد می کند، آنهایی هستند که بلاخره فهمیده اند که همین است که هست.
هوشنگ می پرسد چیزی شده؟
سرم را تکان می دهم و می گویم: نه، دلم گرفته . دلم از این زندگی گرفته.
می گوید: می خوای شام بریم بیرون؟
اشک هایم را پاک می کنم و می گویم: گریه کردم؟ من گریه کردم؟ این که گریه نیست.
لبخند می زنم و می گویم: من هیچی دلم نمی خواد. من اصلا از این زندگی بیزارم. اگه تو نبودی همین یکساعت پیش خودمو می کشتم. آره. قرص هم خریدم. دلم نیامد نگرانت کنم. فقط به خاطر تو.
می گوید: اِ اِ
می گویم راستشو بگو، من که دیگه نمی خوام زنده بمونم. خودمو می کشم و راحت می شم. پریشب یک فیلم دیدم زنه خودش رو کشت. راحت شد. منشی تون صبح گفت اداره نیستی. با منشی تون خیلی رفیقی؟ دوستش داری؟ یعنی اون حرفای تو رو بهتر از من می فهمه. بگو به من. من که حرفی ندارم. خب اگه با اون راحت تری.. اصلا من که تو این دنیا نخواهم بود که خوشم بیاد یا بدم بیاد.. تو آزادی ..
می گوید: اِ ، این حرفا چیه ؟ من خیلی از تو خوشم میاد. آره بابا، خودکشی چیه؟ منشی؟ بابا منشی اداره که.. اصلا از تیپش خوشم نمی یاد.
می گویم: خب بریم بیروم شام بخوریم.
می گوید: بگیم یه پیتزا بیارن. بعدش من برم خونه.
خونه؟
آره، لباس عوض نکردم از دیروز.
می گویم: آخ خوب شد گفتی. برات سر راه چند تا تی شرت و لباس زیر خریدم. ببین خوشت میاد؟ همین جا دوش بگیر.
اخمش تو هم می رود. پیتزا را که می آورند حساب می کند. من پول نقد توی کیفم ندارم. دیگه پیتزا را که من نباید بخرم.
بلوزم را در می آورم و می اندازم روی دستۀ مبل.
می گویم: گرم نیست ها، دوست دارم. دوست دارم آزاد باشم.. میدونی که .. حتی اگه بچه دار هم شدیم خودم مسئولم .. خب به هر حال پدرها هم به بچه شون حس دارن.. ولی من تو رو مجبور نمی کنم که مسئولیت داشته باشی.
می گوید: ای بابا ، ما که بچه دار نمی خوایم بشیم.. رابطۀ ما آزاده..
می گویم: همین دیگه، منم همینو می گم.. هیچ مسئولیتی در بین نیست.. و می پرسم امروز به موقع رسیدی سر کار؟
می گوید: آره..
می گویم : خب امشب یک خورده زودتر می خوابی که صبح راحت دوش بگیری و بری.. میرسونمت.. ماشینت رو که لازم نداری؟ سه چار جا کار دارم.. آبجو می خوری؟
می گوید: آره..
از یخچال دو تا قوطی آبجو بیرون می آورم و می گذارم روی میز و می گویم من نمی خورم. تو آنقدر خوووووبی که منو عاشق زندگی کردی. می خوام سالم باشم و زندگی کنم. سرش را بغل می کنم و می چسبانم به سینه ام: تو هم اینقدر آبجو نخور شکمت پاق … می زنه بیرون. از فردا دیگر آبجو نمی خرم. از فردا آبجو بی آبجو.
می گوید: بعدش باید برم خونه..
می گویم: اینجا نه..
می گوید: اینجا نه؟
می گویم: نه بریم روی تخت.
در اتاق را می بندم و می گویم: بعضی از مردها اصلا حالش رو ندارن. خوشم میاد که تو نفس داری. چراغ را خاموش می کنم و می گویم.. ساعت رو روی چند کوک کنم ؟
می گوید: هفت و نیم.
پدر سگ. همه شان خنگند. خونه می خوای بری؟ پس چرا نمی ری؟
همه چی حساب داره. عهد بوق که نیست که مفت و مجانی کار کنیم. سکس داری، خوبشم داری، کله تو هم میذاری می خوابی، صبح هم دوش می گیری و میری. ملافه تو که می شورم معنی اش اینه که این جا موندنی هستی. یعنی اون کله ای که میذاری رو اون بالش و خروپففففت هوا میره دیگه مال خودت نیست. صاحب داره. صاحبش منم. عهد بوق نیست که مفت و مجانی کار کنیم. صاحب دارین. کله تو که می گیرم رو سینه ام و نازتو می کشم یعنی این که حساب داره. حساب بانکی تو که برات ردیف می کنم و می ذارم جلوت حساب داره. داری به چی فکر می کنی؟ خب منم باید بدونم. حقمه که بدونم. زحمت می کشم که چی؟ شریک اون چیزایی باشم که تو کله ته .. لیلا میگه این مردا.. خیال می کنن ما عمرمونو مفت و مجانی پاشون هدر می کنیم.. نه بابا.. هر یک روزی که پاتون می ذاریم دو روز پس می گیریم..
میگوید: تو هم آمدی؟ خوبه؟ ده دقیقه شد ها؟
می گویم: آه.. آه.. داره میاد .. آه..هوش.. هوشنگ آه.. آره.. آره.. و جیغ بلندی می کشم.
می گویم: دیدی؟ دیدی؟ امشب چقدر خوب بود؟ ما برای هم ساخته شدیم.
ما گلهای خندانیم
ساقی قهرمان
2004
عروسی
فوریه 6th, 2010 § ۱ دیدگاه
نگران بودیم. از روزی که نامزد می کردند خوشگل می شدند تا روزی که لباس عروسی می پوشیدند و از همیشه خوشگل تر می شدند. فردای عروسی وا می رفتند.
نمی دانستیم چرا. ولی از یک هفته بیشتر نمی کشید. صورتشان ول می شد و چشمهاشان دیگر آن چشم ها نبود. خب نمی شد گفت که نگران آنها بودیم . بیشتر نگران خودمان بودیم. دلمان می خواست عروس بشویم. عروسی و تورسفید و نشستن وسط مجلس و این چیزها را هیچکداممان نمی خواست از دست بدهد.
ولی می ترسیدیم که فرداش وا برویم. خب چرا وا می رفتند؟
ما مال آن دوره ای بودیم که درس خواندن قانون بود. لیسانس گرفتم. «زن که لیسانس نداشته باشه ..»
هنوز زن نبودم. می خواستم بشوم. شوهر خوب که داشته باشی وا نمی ری. چرا همه وا می رفتند؟
درست بعد از عروسی، یک هفته بعد از عروسی وا می رفتند. حتی آنهایی که عاشق می شدند و ازدواج می کردند وا می رفتند. حتی آن هایی که با آدم حسابی عروسی کردند وا رفتند.
باید حواسم را جمع می کردم. «حواست که جمع باشه وا نمی ری.» اما برای چی وا می رفتند؟
هر کدام که عروس می شدند می رفتیم عروسی شان. بعد از عروسی هم دیدنشان می رفتیم. هی دست دست می کردیم که بپرسیم. اما نمی شد.
: «چطوری، خوبی؟»
می خندیدند. جواب درست نمی دادند.
نمی شد بهشان گفت، «خب چرا وا رفتی؟» نمی شد تو روشان گفت.
من یکی اگر حواسم را جمع کنم وا نمی روم.
یک دختر خانم لیسانسه، که دارد روی فوقش کار می کند، اگر حواسش را جمع کند عروس هم که بشود وا نمی رود.
ادامه ندادم. ادامه دادم تا فوق لیسانسم را گرفتم. بعد دیگر ادامه ندادم. بعضی ها می گفتند تمام کن دکتراتو بگیر دیگه. بعضی ها می گفتند که چی؟
ادامه ندادم. حالا بگذریم که چند سال بعدش ادامه هم دادم.
ادامه ندادم چون که عاشق شدم. عاشق یک آدم خوب و خوش تیپ. خوب این اولش بود. اولش همیشه آدم دنبال یک آدم خوب و خوش تیپ می گردد.
صبح روز عروسی رفتیم آرایشگاه. صورتم را موم انداختند. ابروهایم را برداشتند. موهایم را بیگودی پیچیدند و وا کردند و کرم مالیدند به صورتم و گذاشتند بخوردش برود. موهایم را حلقه حلقه کردند. پودر زدند به صورتم و روژگونه مالیدند و گذاشتند روی پوستم بخوابد. چشمهایم را کشیدند و ریمل زدند به مژه هایم. ماتیک نارنجی مالیدند به لب هایم. لباس عروسی را تنم کردم. تور را گذاشتند روی سرم. ماشین بیرون منتظر بود. سوار شدیم و رفتم سر سفرۀ عقد. خیلی خوشگل شده بودم. از زیر تور همه جا مثل حریر بود.
دوست ندارم بگویم بعدش چی شد.
بعدش رفتیم تو اتاق و با هم خوابیدیم.
طلاق گرفتم.
آدم خوبی بود. اما طلاق گرفتم.
این چیزها خصوصی اند. به کسی مربوط نیست که چرا طلاق گرفتم.
دومی کارمند بود. به اندازۀ من پول در نمی آورد، ولی من که لازم نداشتم، وضع خودم خوب بود. می خواستم با کسی زندگی کنم که دوستش داشته باشم. بزرگ شده بودم. معنی دوست داشتن را می فهمیدم. با هم توافق داشتیم. آدم خوبی بود. سر براه بود. حسابی زرنگ بود. بچه نداشتم. از این یکی بچه می خواستم ولی نه همان اول اول. حواسم جمع بود. صبح روز عروسی رفتم آرایشگاه. موهایم را شستند و بیگودری پیچیدند. کرم زدند به صورتم . بیگودی ها را وا کردند. موهایم را حلقه حلقه کردند. پودر زدند به صورتم و روژ گونه مالیدند. چشم هایم را کشیدند و ریمل مالیدند به مژه هایم. ماتیک صورتی مالیدند به لب هایم. لباس عروسی را تنم کردم. موهایم را پشت سرم جمع کردند. تور را گذاشتند روی سرم. ماشین پایین منتظر بود. سوار شدم و رفتیم خانه و نشستم سر سفرۀ عقد. آخر شب رفتیم تو اتاق و با هم خوابیدیم. به کسی مربوط نیست بعدش چی شد. خب، نشد. به هم خورد. به هم نخورد. نتوانستم سر کنم. حواسم بود که رو دست نخورم. درس خوانده بودم که بعد از عروسی وا نروم. وا که می رفتم طلاق می گرفتم. کاریش نمی شد کرد. دست من نبود. پیش می آمد. حالا چه جوری اش دیگر به خودم مربوط است. این چیزها را نمی شود گفت. یعنی این وا رفتن بعد از عروسی، از آن چیزهاییست که به کسی مربوط نیست. من هم از آن زن هایی که از سیر تا پیاز حرف های دلشان را برای همه تعریف می کنند نیستم. دهنم قرص است و اختیارم دست خودم است. آدم بدی نبود. اما نشد. طلاق گرفتم.
پنجمی حواسش جمع بود. به من گفت: «میدونم مشکل شما چیه، عزیزم ، خیلی دوس ت دارم، مشکل ات با من حل میشه.»
یعنی چی بی دفاعی؟ حالا از چی باید دفاع کرد؟ یعنی چه جوری، یعنی کجا بی دفاعی؟
گفتم: من مشکلی ندارم. اما خب..
قرار گذاشتیم که عروسی کنیم. همه چیز خوب پیش رفت. مشکلی پیش نیامد. خودم که راضی بودم. خانواده ها هم خوشحال بودند. ظهر روز عروسی رفتم آرایشگاه. موهایم را کوتاه کردند. شستند و سشوار کشیدند. صورتم را حسابی آرایش کردند. ابروهایم را مرتب کردند. پودر زدند به صورتم و روژ گونۀ نارنجی مالیدند. ماتیک قرمز مالیدند به لب هایم و ریمل زدند به مژه هایم. ابروها و دور چشمهایم را با مداد قهوه ای سایه انداختند. لباس عروسی را تنم کردم و تور را گذاشتند روی سرم. تورم تا سر کمرم می آمد. رفتم سر سفرۀ عقد نشستم. خیلی خوشگل شده بودم. عروس بودم دیگر. دراز کشیده بی دفاعی. به پشت که دراز کشیده باشی بی دفاعی . یکی از آن بالا به صورتت نگاه کند بی دفاعی . دستهایش را از دو طرف دو ورت گذاشته باشد راه فرار نداشته باشی بی دفاعی . آخر شب، جشن که تمام شد با هم رفتیم تو رختخواب. بعدش او کم کم کارها را گرفت دستش و هی من را تر و خشک کرد. من با خودم گفتم چی بهتر از این، یکی به آدم می رسه، انگار نه انگار که.. خب به هر حال همۀ مردها این جوری نیستن. این یکی هی تر و خشکم می کرد و به من می رسید. از همه جا بیشتر توی رختخواب. می گفت، حواسش جمع بود، می گفت زنها اگه تو رختخواب بهشون خوش بگذره حالشون خوبه. من هم خسته بودم. احتیاج داشتم. دوستم داشت. اگه دوستم نداشت که این همه به من نمی رسید و اینقدر محکم بغلم نمی کرد و از این چیزها. من از آن زن های چشم و گوش بسته نیستم. همه جورش را دیده ام. می دانم مردها چی دوست دارند. اما این یکی توی رختخواب جور دیگری بود. معلوم بود که دوستم دارد وگرنه هی من را پایین و بالا نمی انداخت و هی هر شب هر شب، سر ظهر، سر صبحانه .. و از این چیزها.
.. خب، وا رفته بودم؟ آرایش که می کردم آب و رنگم خوب می شد. کار خاصی هم نمی کردم. یعنی نمی گذاشت دست به کاری بزنم. هی گل می خرید و غذا درست می کرد و بعدش هم دست می گذاشت روی سینه ام و دور گردنم و می گفت دلش برام تنگ شده است.
حوصله می خواهد که هر روز از صبح تا شب خط دور چشمت پاک نشود. ماتیکت پاک نشود. آخر وقتی که قرار است که معشوقۀ شوهرت باشی باید همیشه از لای زرورق در آمده باشی. من که این چیزها را به کسی نمی گفتم اما اگر هم می گفتم کسی گوش نمی کرد. شوهر پنجم و این گله ها؟ همه چیز را که نمی شود گفت.
با چهارمی یک سال رفتم و آمدم تا راضی شدم. نه که او هم خیلی اصرار بکند، ولی به هر حال بدون عقد نمی شود تا آخر ادامه داد. سرشان از روی بالش که بلند می شد و خم می شد روی صورتم مهربان بودند. مهربان و صمیمی . مثل بچه ای که به سینۀ مادری چنگ می اندازد و مک می زند و سیر می شود . سینۀ مادر غلط می کند خالی باشد. پس تکلیف آن چشمها چه می شود، آن چشمهای گرسنۀ مهربان؟ اما آخرش عقد نکردیم. حالا چرا می گویم چهارمی؟ شوهرم که نبود. با ششمی عقد کردیم. سر عقد خیلی خوشگل شده بودم. از صبحش رفته بودم آرایشگاه و حسابی ساخته بودندم. ماتیک قرمز، و پشت چشمهایم را سایۀ گل بهی زده بودند که خیلی پر رنگ نبود اما به رنگ ماتیکم می آمد. ابروهایم را قهوه ای کرده بودند و مژه هایم را ریمل مالیده بودند. لباسم مثل هر بار خوشگل و شیک بود. تور سفید بلند، و تاج هم داشتم. آخر شب که شد رفتیم تو اتاق و با هم خوابیدیم. اما زندگی مان با هم طولی نکشید. جدا شدم. شدم دیگر. خسته شده بودم. فایده ای هم نداشت. این سرنوشت همه است. عروسی که می کنی وا می روی. هر دفعه همان می شد که نباید می شد. وا می رفتم. هر چه هم به خودم می رسیدم باز به خودم که نگاه می کردم می دیدم که صورتم عین ماست است. چشمهایم دو دو می زنند و به نظر می آید که خیلی خنگم. خب جدا شدم دیگر. خسته شده بودم. خانه ام را فروختم و یک آپارتمان خریدم. تنهایی زندگی بدی نداشتم ولی نمی شود که همینجوری پیر شد و رفت. آدم حرام می شود. بالاخره یک کسی باید باشد که با آدم زندگی کند. شب اول با هم رفتیم تو رختخواب.
سومی خیلی پول دار بود. نمی دانم چرا وقتی دیدم این همه پول دارد و قیافه اش هم بد نیست بی معطلی عروسی کردم. انگار از آن دوتای اول که چشمشان به دست من بود که خوب پول در می آوردم ترسیده بودم و می خواستم با یکی زندگی کنم که بارش را بسته باشد. لباسم از همیشه شیک تر بود. تورم از تور عروسی اولم بلند تر بود. چه آرایشگاهی رفتم. بهترین آرایشگاه عروس. مثل ماه شده بودم. اما این هم نشد. شب اول که با هم رفتیم تو رختخواب یک چیزی یادم آمد و همانجا، تازه این سومی بود، خیلی هم پول دار بود، انگار یک هفته باشد نخوابیده باشم سرم را ول کردم روی بالش و خوابم برد. خودم را زدم به خواب. حقم بود. یعنی من باید حتما همان شب اول با شوهرم بخوابم؟ خب اگر خوابم بیاید چی؟ خودم را زدم به خواب. او هم خوابید. شب بعدش هم خمیازه کشیدم و چشمهایم را بستم. او هم خوابید. شب سوم کنجکاو شدم. باز هم تا رفتم توی رختخواب خواب خواب بودم. او هم خوابید. بعد دیگر خیلی سخت شد. نمی دانستم چکار کنم. یعنی اگر بیدار می ماندم چه می شد؟ هیچی. بعد فهمیدم که اصلا ناراحت نیست از این که با هم نمی خوابیم. دفاع باید بکنی. اگر نکنی پاره خواهی شد. یعنی همانموقع نباید دفاع کنی، بعدا به ترتیبی که پیدا نباشد باید دفاع کنی . اگر دفاع نکنی بی دفاعی . فرو می روند پاره ات می کنند می روند پی کاری تو همانطور دراز کشیده میمانی تا غذا که سوخت از جا بپری… یک زن دیگر هم داشت که شنیدم خیلی خوشگل است. عکس اش را هم دیدم. من هم خوشگل بودم. اما شب ها دیگر عادتم شده بود که خودم را به خواب بزنم. یک زن دیگر هم داشت که برایش سه تا بچه آورده بود. اگر قبل از عروسی می دانستم اصلا زنش نمی شدم. مگر ممکن است آدم با مردی که زن دارد، دو تا زن دیگر دارد، عروسی کند؟ آن هم یک خانم تحصیلکرده، با شغل خوب، و نجیب. ولی حالا که زنش بودم با خودم گفتم که عیبی ندارد، می سازم. ولی نشد. بعضی چیزها را که نمی شود ساخت. یعنی با بعضی چیزها نمی شود ساخت. آخرش از هم جدا شدیم. من زیاد اصراری نداشتم. اما ترسیدم.
از قیافۀ خودم ترسیدم. می خواستم یکی از آن دخترهای همسن خودم را پیدا کنم و بپرسم چطور شد که عروسی کردی؟ چطور شد که وا رفتی؟ طلاق گرفتی؟ چرا نگرفتی؟
حساب این ها را نگه داشته ام.
به نهمی که رسیدم می دانستم که اگر توی دفتری جایی یادداشت نکنم یادم می رود. توی دفترم نوشتم : روز جمعه 27 شهریور 1378 – بار نهم. قد بلند. کمی چاق. رنگ چشم قهوه ای.
خیلی خوش اخلاق بود. بند نمی شد روی پایش. بشکن می زد، یا رنگ می گرفت روی میز و دستۀ مبل. تق تق تقققق تتق تتق تق و تق و توق توق. گاهی عصبانی می شد و فحش می داد.
حالم را دوازدهمی به هم زد. بد اخلاق بود. حرف نمی زد. به من هم مجال نمی داد حرف بزنم. اخم می کرد یعنی که ساکت. من هم ساکت می شدم. سنی ازم گذشته بود. حوصلۀ قدیم ها را نداشتم. چمدانش را برداشت رفت و من خانه را از پایین تا بالا گردگیری کردم. ملافه ها را عوض کردم. آن شب تنها رفتم به رختخواب و تا نزدیکی های صبح فکر کردم. خوابم برد. اما توی خواب، انگار که بیدار باشم به همه چیز فکر کردم. صبح که شد حالم بهتر بود. من باید با کسی عروسی می کردم که توی رختخواب جوری بخوابد که انگار نیست. تقصیر من هم نباشد.
این بار قرار عروسی را که گذاشتیم تنهایی رفتم آرایشگاه. اولین بار بود که تنهایی می رفتم. همیشه همراه داشتم. تور را که گذاشتند روی سرم و دنبالۀ دامنم را تو می ایستی روبرویش دستهایش را میگیری دستهایت را می برد بالا می گذارد روی شانه اش آرام آرام رقصان رقصان می رود طرف تخت به پشت می افتد روی تخت رویش می افتی می خندی بازی شروع می شود بازی تمام می شود بازی چرا تمام نمی شود ؟ بازی چرا تمام می شود؟ دستت را با ملافه پاک می کنی می افتی رویش گور بابای هر کی که دارد جان می کند بازی چرا تمام نمی شود؟ دادند به دستم، ایستادم با لباس سفید چرخی زدم جلو آینه دیدم که خیلی خوشگل شده ام. قسم خوردم که این بار اگر وا بروم ته و تویش را در می آورم. قسم خوردم، همانجا جلو آینه که این بار اگر وا بروم تا ته و تویش را در نیاورم نه طلاق می گیرم نه عروس می شوم!
هجدهمین بار بود که تور را روی سرم می گذاشتم. تا زیر کمرم می آمد. تور کوتاه دوست ندارم. به من نمی آید. لباسم پر از پولک بود. چرخی زدم و از آرایشگاه رفتم بیرون سوار ماشین شدم و رفتم سر سفرۀ عقد نشستم. بعد از جشن رفتیم توی اتاق و با هم خوابیدیم. دخترها را پیدا نمی کردم که پرس و جو کنم. دخترها حالا همه شان پیر شده بودند. وا رفته بودند؟ خیلی وقت بود که وا رفته بودند. من هم هی وا می رفتم. برای همین هی طلاق می گرفتم. دیگر کار نمی کردم. بازنشست شده بودم. پول خوبی داشتم. خانۀ خوبی داشتم. خودم را بازنشست کرده بودم که وقت داشته باشم عروس بشوم. باید ته و تویش را در می آوردم. چرا وا می رفتیم تا عروس می شدیم؟ همه مان وا می رفتیم. شوهرم آدم بدی نبود. مودب، خوش برخورد. بیست و یکمین. یعنی کاری نمی کرد که به من بر بخورد فقط می گفت: تو کاری نداشته باش. خب من هم کاری نداشتم. اما هی می گفت تو کاری نداشته باش. حوصله ام سر می رفت. بچه هم نمی خواستم. وقت بچه بزرگ کردن نداشتم. می توانستم طلاق نگیرم. دست خودم بود. کسی مجبورم نمی کرد که طلاق بگیرم. خودم می خواستم. راستش از قیافۀ وا رفتۀ خودم می ترسیدم. روزها یک جور می گذشت و شب ها یک جور دیگر. خانه ام را جمع و جور می کردم و گردگیری می کردم. مبل های خوشگل و میزهای خوشگلم را مثل دستۀ گل نگه می داشتم. غذا نمی پختم. دستم به غذا پختن نمی گرفت. اما ترشی های خوب درست می کردم. عالی. شب ها چیز دیگری بود. شب ها که می رفتیم توی رختخواب دوباره می گفت تو کاری نداشته باش. زیاد هم پیگیر نمی شد. اگر لج می کردم می گفت خب تو بگو چه کار کنیم و دراز کشیده می ماند تا من بگویم که چه کار کنیم. من هم لج نمی کردم. دراز می کشیدم تا او هر کار دلش می خواهد بکند. توی همه شان فقط آن شانزدهمی بود که شبها خیلی خوب بود. بقیه همشان شب ها یک جوری آدم را نگران می کردند. شانزدهمی شب ها می رفت توی اتاق خودش می خوابید. صبح که می شد و هوا که روشن می شد می آمد توی تخت من و بغلم می کرد و خوابش می برد. من بلند می شدم می رفتم سر کار. آنوقتها هنوز می رفتم سر کار. از سر کار که برمیگشتم از خواب بیدار شده بود و غذا خورده بود و آماده منتظر من بود. با شانزدهمی فقط روزها با هم می خوابیدیم. شاید برای همین هم بود که آن قدر طول کشید. وقتی که می خوابیدیم هوا روشن بود. بین تاریکی و روشنی خیلی فرق هست. توی تاریکی که می خوابی، یا توی نور کمرنگ چراغ خواب، خوابیدن جور دیگری است. روز روشن خوابیدن جور دیگری است. خوبیش این بود که قیافه اش را می دیدم وقتی که از بالا خم می شد روی زانوهایم و راست می آمد توی صورتم. سایه نمی دیدم. با شوهرهای دیگرم همیشه سایه می دیدم. اگر چشمهایم باز بود. اگر چشمهایم بسته بود مثل اینکه روی تخت اتاق عمل دراز کشیده باشم و بیهوشم نکرده باشند هی منتظر بودم که کی شروع می کنند و شروع که کردند چی؟ هیچوقت تا به حال عمل نکرده ام. این چیزها را آدم همینجور غریزی می داند. گاهی وقتها با بعضیهاشان، مثل یازدهمی که زیادی عصا قورت داده بود، من وول می خوردم و تابش می دادم تا هوش از سرش می رفت و چشمهایش تلخ و شیرین می شد. آن هم برای اینکه بد بود هر دومان سیخ دراز بکشیم و هیچ کاری نکنیم. به آدم بر می خورد که بخوابد توی رختخواب پهلوی کسی و آن کس همینجور دراز بکشد و هیچ کاری نکند. وگرنه گاهی حتی به فکرم می رسید بهشان پول بدهم که دست از سرم بردارند. نه اینکه خسته باشم. از اینکه هر شب، یا هر هفته، انگار که دستور پخت فسنجون، مو به مو کارهایی را تکرار کنی که خورش جا بیفتد و خوب روغن بیندازد و گرنه یعنی که بلد نیستی فسنجون خوب از آب دربیاری. از شانزدهمی خوشم می آمد. از اینکه روزها با هم می خوابیدیم خوشم می آمد. بعدش رسید به جایی که مانده بودیم چه کار کنیم. چون که در روشنای روز نمی شد گاه به گاهی خیال کنی کس دیگری زیرت دراز شده یا رویت دراز شده و کار دیگری داری می کنی غیر از همینکه داری می کنی. جدا شدیم. حالا شب ها تنها که نیستم. اصلا. می آیند و می روند. یکی شان راست که می کند کیرش به چپ مایل است. تو که می رود از کناره گلوگاه دیواره را خراش می دهد. همه شان می آیند و می روند. انگار همین دیروز. هر یکی شان با همان حلقه ای برایم خریده بود دوباره می نشیند کنارم. یکیشان، چندمی یادم نمی آید، یک لیوان آب کنار تخت می گذاشت. گاهی انگشتش را فرو می برد توی لیوان و فرو می برد توی من. حالا که نیست محکم می زنم توی سرش و می گویم: «احمق این سرده، سرد که می فهمی یعنی چی، ها؟» فرقی نمی کند که خوابیده باشم زیر یا رو نشسته باشم چون انگار فقط با یک آهنگ پایین و بالا می روم. و این همین یک آهنگ که هیچ جور دیگری هم نمی شود اجرایش کرد، جز همین جورها که می کنیم، گاهی عین صدای چرخ چاه نفس آدم را می برد و همین جور که هی می روم و می آیم وا می روم. نگاه که می کنم به خودم می بینم ای بابا، باز که وا رفتم. همه اش همین آهنگ لعنتی یک نواخت و آن دم آخر. و تمام. این لباس سفید به هیچی نمی ارزد. من که دیگر هیچوقت لباس عروسی تنم نخواهم کرد. هیچوقت. یا آن یکی که تا می آمدیم بخوابیم ادوکلن می زد و شمع روشن می کرد. انگار عید است که تا هفت سین را نچینی سال تحویل نشود. من هم تا او می آمد نزدیک، پاهایم را یکی خم یکی دراز می کردم و دقیقۀ ششم که می شد کمرم را بلند می کردم و یکی از پاهایم را پرت می کردم یعنی که اختیار از دستم بیرون است و همه چیز به خوبی پیش رفته. حالا همه چیز هم که به خوبی پیش برود گاهی آدم دلش می خواهد که پیش نرود. اصلا برای همین است که عروسی کردن، یعنی خوابیدن با یکی که همیشه همان بغل دست آدم می خوابد، اینقدر بد است، چون همیشه همان وقتی که تنت چارتاق باز است و می خواهی خلوت داشته باشی یکی دارد نگاه می کند، یکی سرش را کرده آن تو و دارد نگاه می کند. من که دیگر هیچوقت لباس عروسی نخواهم پوشید. این لباس مزخرف عروسی. سفیدترینش را هم این بار نخواهم پوشید. بعضی چیزها چه خوب است که از اساس عوض شوند . پیرهنی سرمه ای، یا سبز . نخواهم پوشید. یا شاید بگویم که دیگر هیچوقت عروس نخواهم شد که آن هم ممکن نیست. یعنی اگر همه تصمیم بگیرند عروس نشوند دنیا از هم می پاشد. یک روز صبح از خواب بیدار می شوی و می بینی هیچکس عروس نمی شود، یعنی نه عروسی و نه دامادی، خورشید هم طلوع نمی کند، روز شب نمی شود، آب سر بالا می رود، توی رختخواب که می خوابی نه یاد دستی را می کنی که به دلت چنگ بزند نه دستی را که به دلت چنگ می زند با پشت دست پس می زنی . نه بیدار خواب می مانی نه مثل مرده به خواب می روی. نه نفست بند می آید نه نفس نفس می زنی. نه قرارداد می بندی نه زیر قرار می زنی. نه گوشت را می گیرند و می گویند غلط کردی نه دستت را می گیرند و می گویند غلط کردم. این بار که روی همان تخت است که بی دفاعی از اتاق که بیرون می روی از خودت دفاع می کنی دوباره روی تخت بیدفاعی همانجور که وا رفته ای دنیا را تلخ می کنی دنیا دیگر به کام هیچکس شیرین نمی شود هیچکس به هیچکس با آغوش باز و امن که همۀ آغوش را نوازش کند و بغل کند سلام نمی کند عروس شدم حواسم را جمع خواهم کرد. اگر حواسم را جمع کنم وا نخواهم رفت. با این همه تجربه کسی وا نمی رود. همیشه هم همان توی اتاق نیست. بیرون از اتاق هم هست. پشت دیوار خانه هم هست. من نمی گویم اما این واقعا ترسناک است که توی خیابان باشی و از چهارراه رد شوی و به عابرهای پیاده نگاه کنی که از خیابان رد می شوند و مثل تو عجله دارند که تا دیر نشده سر کارشان برسند و آن وقت آن ها درک نکنند که دیرت شده و بخواهند لباس سفیدت را تنت کنی و تور را روی صورتت صاف کنی و خرامان دامنت را با نوک دو انگشت بالا بگیری و از خط سفید جوری رد شوی که انگار از تخت بالا می روی تا دراز بکشی به پشت روی بالش های ساتن. عقلشان را قورت داده اند. بی دفاع دراز کشیده. و تا جلو اداره بدوی و وارد آفیست که شدی به مدیر خبر بدهی که رسیده ای توی آفیست و می تواند مراسم عروسی را شروع کند. دیگر هیچوقت لباس سفید نخواهم پوشید. سرمه ای یا سبز. بعضی چیزها باید از اساس عوض شوند. آخر چرا؟
عروسی
ساقی قهرمان
2005
همزیستی
فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه
تنها که می شدیم می افتادیم به حرف. از فیلمی که قدیما دیده بود یا چیزای دیگه. یا بیخودی از سر و کول هم بالا می رفتیم. یا با هم می خوابیدیم. نه خواب خواب. خواب عشقبازی. یعنی دراز می کشیدیم با هم عشقبازی می کردیم. یکروز از صبح بارون اومد.
از پشت پنجره تماشای بارون کیف داشت. نزدیکای غروب حوصله م سر رفت. بیدارش کردم. همینطوری که حرف می زدیم قابلمه رو گذاشتیم رو اجاق. او همیشه آب و گوشت و کنسرو نخود رو می ریخت توی قابلمه و در قابلمه رو می ذاشت.
من در قابلمه رو وا می کردم یک قوطی لوبیای سفید خالی می کردم توش. آخه بدون لوبیا آبگوشت، آبگوشت نمی شد. اونروز دلم خواست در قابلمه رو وا نکنم. بذارم بسته بمونه. گشنه نبودم.
کتابم رو وردارم برم کتابخونه؟
خیلی وقت بود چیزی نخونده بودم ولی فکر کردم که بدون او حوصلۀ هیچ کاری رو ندارم.
بشینم پای تلویزیون؟ او نشسته بود پای تلویزیون، از این کانال به اون کانال، دو سه تا فیلم رو با هم تماشا می کرد.
فکرش رو بکن، مردم فرصت می کنن فیلم بسازن. من اگه یکذره وقت داشتم می تونستم بنویسم. چقدر سوژۀ خوب دارم. فرصت می شد براش تعریف می کردم. مثلا داستان همین آخری که تو یه اتاق خواب اتفاق می افته.. و توی همون اتاق هم تموم می شه..
البته ماجرا به بیرون اتاق هم کشیده می شود، ولی این به معنای خارج شدن ذهن قهرمان داستان از فضای اتاق نیست. اتاق هارمونی ظریفی از اشیای نامتجانس است. وسط اتاق، تختخواب دونفره. دو طرف تخت، دو میز تحریر.. ( هر کس کار خودش را می کند). طرف راست تختخواب، همان طرفی که کمد دیواری جا گرفته، کم نور و تیره است. دیوار را بنفش رنگ کرده اند. موکت اتاق سبز تیره است.
یکی دو تا تابلو؟ یکی دو تا تابلو به دیوار زده اند.
پنجره طرف دیگر اتاق است. رو به افق وا می شود. رو به خیابان.
معمولا چشم انداز پنجره باید چشم را به خود بکشد اما اینجا شیشه را تا نیمه بنفش رنگ کرده اند، که خب، جلو دید گرفته شده است. چند گلدان با برگهای سبز دراز و پهن رو به نور قد کشیده اند. میز تحریر پوشیده از کتاب است. ابزار کار از قبیل قیچی و انبر و لوله آزمایش و این قبیل چیزها همان کنار میز ریخته. وجود کتاب و تقسیم اتاق به دو بخش مجزا نشانۀ روشنفکر بودن قهرمان داستان است که البته برخورد متمدنانه ای هم که با مسایل دارد این را می رساند، یعنی روشنفکر بودن قهرمان داستان را.
زن روی زمین گرم نوشتن است.
نزدیک ظهر است.
ظهر گرم تابستان قرار است تا پیش از غروب، کار، یعنی همان چیزی که می نویسد، تمام شود. پشتکار او در صورتش، خم شدنش روی کاغذ، به خصوص در بی توجهیش به عالم بیرون آشکار است. گاه به گاه از جایی که نشسته سر بلند می کند و مرد را که دراز کشیده نگاه می کند. احتمالا با خود میگوید » بیداره موذی، ولی بروز نمی ده».
مرد عادت دارد دراز بکشد دیوار روبرو را که زمینۀ آبی کمرنگ دارد نگاه کند.
دیوار از پایین تا بالا پوشیده است از خط نوشته های ریز. سیم های نازک از زیر میز سمت چپ بیرون آمده روی دیوار به چند سوراخ فرو رفته اند. مرد مدت ها پیش این ها را برای یکی از آزمایشهایش روی دیوار برده و دیگر به سراغشان نیامده. زن اینبار سرش را بلند می کند و می گوید: آخ که تمومی نداره.. یا آ..خ .. تمومی نداره. مرد غلت می خوره رو به زن.
چند لحظه ای هیچ چیز در نگاهش نیست. بعد لبخند می زند. کاغذ و قلم از دست زن میفتد.
تاکید شود زیر نگاه مرد کار کردن سخت است
اما اونا که تمام کارارو زیر نگاه همدیگه می کنن..ها؟ به هر حالا، چیزیه که فیلم باید بگه. کاغذ و قلم که از دستش افتاد بلند می شه و تا وسط اتاق می ره و می مونه، طوری که انگار چیزی به خاطرش رسیده اما راستش اینه که تا نگاه پر خواهش مرد رو نبینه پاش پیش نمی ره. مرد دستشو دراز می کنه سر انگشتاشو می گیره می کشه طرف خودش.. خب، خیال زن راحت شد. حالا دلش می خواد برگرده سر نوشته که تا آخر امروز باید تموم بشه.
زن می گوید: عزیزم..
مرد می گوید: پاشو بریم بیرون هوا بخوریم..
: خب..
انگار کوه کنده باشند سنگین سنگین لباس می پوشند از در بیرون می روند.
در با صدایی خشک پشت سرشان بسته می شود.
صدا ذهن مرد را آشفته می کند. سر بر می گرداند. نگاهش روی در می ماند. این توجه او را به خرابی در نشان می دهد.
لولاها زنگ زده ن. تنۀ در شکم داده.
ولی این چیزها به او مربوط نیست. او فقط باید دست زن را بگیرد و سر خیابان که رسدند بگوید:
- از کدوم ور؟
و زن بگوید:
- هر ور دوس داری.
و او تو دلش بگوید:
- پس برگردیم..
و زن بپیچید دست چپ کنار ایستگاه اتوبوس بایستد و بگوید:
- میدونم. خیلی وقته سینما نرفتی. بریم یه ساینس فیکشن ببینیم
اینجا دوربین افق را نشان می دهد
در انتهای خیابون بادی میاد که نگو..
و آسمون غرنبه..
و جرجر بارون
خیس و آچلان زیر طاقی ایستگاه اتوبوس منتظر می شوند تا باران که خوابید برگردند خانه. باران بیموقع.
دوربین از پشت سر دنبال می کند
حرف هاشان را می شنویم که می گویند:
- اینجوری بهتر نیست؟
- چه جوری؟
- همین که داریم برمی گردیم خونه
- داریم برمی گردیم که
- خوشحال نیستی؟
- از چی
- از همین دیگه.. که بر می گردیم
- …..
- پس چی
- دارم فکر می کنم
- به چی؟
و مرد می گوید: به .. اینکه… می دونستی؟ این بدن آدم هر زخمی رو می تونه ترمیم کنه غیر از سوختگی.. می دونی.. هنوز راه ترمیم سوختگی رو پیدا نکرده.. سیستم بدن منظورمه.. دارم فکر می کنم ک.. خ ..
- ا.. ا.. راست می گی؟ چه جالب .. نمیدونستم.. اگر فهمیدی چرا به منم بگو می خوام بدونم.. ها .. هیچ نمی گی.. این سیستم بدن . عجبیه.. نه؟ خب حرف بزن
- می زنم حالا
دوباره آسمان را می بینیم که اینبار صاف است. طوفان خوابیده. در اتاق خواب وا می شود. زن می رود تو . کفش هایش را در می آورد روی تخت دراز می کشد. کاغذاهایش را جلوش پهن می کند می گوید: ذله شدم بسکه نوشتم.. اه..
رد ماجرا را گم کرده ام
می گه پشتکار می خواد. سرم رو می گیره توی بغلش می گه قربون چشات برم.. چی شده..؟
می ره طرف کامپیوتر می گه بیا تمرین تایپ کنیم.
حوصله ندارم. می خوام بنویسم ولی خوابم گرفته. می گه ده دقیقه تاب بیاری خوابت پریده.. بشین پشت دست من نگاه کن.
حالا دقیقه ای شصت تا می زنه. خب بزنه. چکار به من داره. این داستان رو، چمیدونم، فیلمنامه رو تموم کنم تایپش با اونه. او بنظر میاد تنها آدم روی زمینه. حالا چرا، خدا می دونه.
تمام تنش را کاویده ام. از روی لباس هم کاویده ام. حتی وقتی نگاهم به او نبوده، حتی وقتی خواب بوده ام، و حتی وقتی خواب بوده ام با او خوابیده ام.
چرا می گیم خوابیدن.. به عشقبازی..؟ شاید برای اینکه بعد از یک مدت، وقتی تازگیشو از دست داد، چیزی می شه مثل خواب.. هی دست و پا می زنی دست و پا می زنی به هیچ جا نمی رسی. اگه وقت بود براش تعریف می کردم آخر داستان رو با هم یک جوری جور می کردیم.
مرد دراز کشیده روی تخت، دیوار روبرو را که پوشیده از سیم های نازک و خط خط های در هم است نگاه می کند.
با خود می گوید: کاش تمومش کرده بودم.
آن پروژه را می گوید. نگاهش به سیم ها باید آنقدر دقیق باشد که نشان بدهد حواسش آنجا پیش آن پروژه است. آن وقت ها هر چه به فکرش می رسید به زن می گفت. حالا نمی گوید. به پشت سر، طرف دیوار بنفش که مال زن است نگاه نمی کند. صدای خش خش کاغذها را که می شنود می گوید، چشمش کور.. می گوید، چشم منم کور. می نشیند لبۀ تخت. تخت تنها جای اتاق است که آرامش می کند. بیشتر وقتش روی همین تخت می گذرد. از همانجا که هست به همه چی فکر می کند و می گوید: کاش رادیو را تعمیر کرده بودم.
رادیو گوشۀ اتاق افتاده است.
دوربین زوم می شود روی رادیو
رادیو تعمیر شدنی نیست. مال عهد بوقه. چشمش به پنجره می افته. به آفتاب که غروب کرده. رادیو گوشۀ اتاق افتاده زیر لبۀ پرده. می خوام ولشون کنم به حال خودشون ولی فکر می کنم خب اگه تموم بشه داستان جالبی می شه. از همین چیزایی که خودم توی سینما می بینم بهتره. همین هایی که هی دلم می خواد دست ببرم توشون و عوضشون کنم یعنی درستشون کنم. زن سرش را بلند می کند و بی آنکه به مرد نگاه کند می گوید: اه.. خسته شدم. تمومی نداره.
مرد می گوید: حوصله ت سر رفته.. پا شو بریم بیرون..
زن: ولی آخه..
مرد غروب های دلگیر را دوست ندارد. زن کمرش خشک شده از بس روی کاغذها خم مانده.
به تبپ مرد نمیاد که به غروب و دلگیر و اینجور چیزا اهمیت بده. زن بیشتر تو مایۀ اینحرفهاست، به خصوص که به دیوار طرف خودش هم اینهمه النگ دولنگ آویزون کرده.
با خودم تکرار می کنم که زن غروب های دلگیر را دوست ندارد و کمرش خشک شده از بس خم مانده روی کاغذها. سنگین سنگین از جا برمی خیزند
زن می گوید: دلت تنگ شده برای یه فیلم خوب، ها؟ میدونم.. قربونت برم.. میام باهت.. گورباباش.. میریم سینما.. چی دوست داری؟ ساینس فیکشن.. میدونم.. اگه یه خوبشو پیدا کردیم.. اگه نه من انتخاب می کنم.. باشه؟
حالا وقتشه که مرد بگه: نع
ولی نمی گوید.
جورابای خیس رو از روی زمین ور می داره پرت می کنه گوشۀ اتاق و یک جفت جوراب خیس از توی کشو بیرون می کشه و پشت و رو می کنه و می پوشه.
این خیس دومی را اشتباهی ننوشته م. عمدا جوراب خیس دم دستش گذاشتم ببینم صداش کی در میاد.
چیزی به روش نیاورد.
در سکوت لباس می پوشد. ملافه را صاف می کند. بالش را پوش می دهد روی تخت می گذارد. حالا صدایی که انگار صدای فکر کردن اوست می گوید:
هر کاری از قدم زدن بهتره. مثلا، حتی مثلا زیر این لحاف. لازم نیست زیر لحاف باشه. زیر میز. روی صندلی، یا بغل دیوار یا هر جا، هر جا آدم کاری کنه که اعصاب خسته ش ول شه.. عضلاتش شل شه، خواب بره.. آ..خ
آغوش می گشایند. لب های هم را می یابند. خود را به هم می سایند. زن خود را به مرد می ساید و مرد او را در آغوش خود به گرمی .. نگه می دارد
زن می گوید: دیرمون نشه بلیط گیر نمی یاریم ها و موهایش را پشت سر می اندازد کیفش را بر می دارد به مرد می گوید: بیا
مرد می گوید: ساینس ماینس نمی خوام ببینم
زن در حالیکه از در میرود بیرون می گوید: خب چی می خوای ببینی؟
مرد می گوید: هر چی تو دیدی
زن می گوید: خودت چی دوس داری…. ببینی
مرد کتش را گرفته دستش
می گوید: حالا دیگه من چی دوس دارم؟
زن از نیمۀ راهرو برمی گردد رو به مرد: ببین هر کاری تو دوس داری می کنیم خب؟
اتاق تاریک است. باید چراغ روشن کنند.
سر شبه.
باران می بارد. تازه حالا متوجه باران می شوند. مرد کتش را در می آورد.
مرد می گوید: چای درس کنم؟
زن پرده را می کشد. لبۀ تخت می نشیند. در نیمه تاریکی اتاق لبخند محوی روی صورتش می آید.
رو به مرد که پاهایش توی جوراب خیس بفهمی نفهمی به خارش افتاده می گوید: چقد دوسست دارم
بالش را پشت سرش می گذارد و تکیه می دهد. مرد یک پوشه از زیر تودۀ کتاب ها می کشد بیرون و خودکارش را بر می دارد.
یک دسته دستمال کاغذی از جیبش کشیدم بیرون دماغم رو پاک کردم.
یا فاطمۀ زهرا این که مال عهد بوقه کانال رو عوض کن!
اینجا، دارد یک فیلم قدیمی تماشا می کند. خیلی قدیمی. اصلا حواسم نبود. تی شرت سرمه ای پوشیده با شلوار سیاه. ته ریشش در آمده.
ته ریشش در اومده بود. همون روز بارونی که از صبح بارون اومد.
ته ریش به صورتش نمیاد. اما لباش خوشگله. اینبار حتی یک لحظه شو غیر از این لحظه های آخر رو خودم این رو گفتم. بگیریم همین چند ماه پیش. تلویزیون رو خاموش می کنه.
کتابمو ور می دارم. حوصلۀ خونه رو ندارم.
کتابخونه. می خوام برم کتابخونه. کتش توی کمد نیست. می گم: کتت کجاس؟
می خنده.
می گم، نه، جدی، کتت کجاس؟
می خنده.
شاید من زیادی خشکم. بداخلاق.
می گم: بدون کت می تونی بیای؟
می خنده. می گم: نه، جدی می گم.
سرش رو می ذاره روی میز میگه: دس وردار.
لحنش خیلی بده. به من که برمی خورده. حالا نمیدونم. شایدم زیادی پر توقعم.
نمی خنده.
می گم: پس چی شد؟ چرا نمی خندی؟
می گه: دس وردار
راه پله های خانه شان تاریک و تنگ بود. کلید چراغ پیدا نبود. کورمال کورمال تا دم در رفتم. یک نفس هوای تازه فرو دادم. هوای تازه فرو دادم. دم در یک نفس هوای تازه. دلم سوخت. تنها و بی حوصله تو اتاق بودند.
باید می موندم و می دیدم. شاید ماجرا اتفاق می افتاد. از اون ماجراهایی که ناهید2 دوست داره. به نظر ناهید2 همۀ زنا آتیشفشونن. بعضی هاشون خاموشن. خیال می کنه مردا همه شون یک سطل آب دستشونه تا آتیشفشون پنهون زنا رو خاموش کنن.
اما ماجرایی که ناهید2 بپسنده از اون داستانای خون و خونریزی نیست.
بیشتر شبیه داستان شهریست در دامنۀ یک تپۀ سرسبز و خانه ها همه از هم یکی یک فرسخ فاصله دارند. هیچکس بلد نیست از بقیه تندتر بدوه یا سر یک قوطی خرما پوکر بزنه و ببره. همه سیر و سیرخوابن. به همین جا تموم نمی شه. خستگی که گرفتن، حالا بعد از یک صد سالی، سوت شروع مسابقه زده می شه. و این بار بازی برای دو طرف قصه منصفانه شروع می شه. حوصلۀ این جور قصه رو ندارم. قصه های خودم بهترن. بیدار که شدم روی صورتم بود.
چه حال خوبی داره این عاشق بودن
یا شدن
و ما اونقدر عاشق خودمون می مونیم تا معلوم بشه که یک جای کار عیب داره. وقتی دیدیم که آندیگری به اندازۀ ما عاشق ما نیست می ریم سراغ بعدی.
روی صورتم نفس می زد.
اول نفسم رو حبس کردم.
بعد شروع کردم به نفس زدن. این سوال (عشق چیست) می تونه مثلا تم همین فیلم باشه. آره خب، مگه آدم همینجور بربر نگاه و کنه و میگه «دس وردار» ؟
خب این عشق چیست می تونه مثلا گره کور زندگی هر دوی اینا باشه، و …… حوصلۀ خونه رو ندارم
می خنده. نمی دونم چرا همه چی به نظرش خنده دار میاد. شایدم من زیادی خشکم. می گم بدون کت می تونی بیای کتابخونه؟ کتابخونه…. میای؟ نمی خنده. می گم پس چی شد؟ اصلا نفهمیدم چی شد. سرم سنگین شده. خوابم میاد. می رم رو تخت دراز می کشم شاید خواب از سرم بپره.
ناهید نشسته بود پشت میز. حرف نمی زد. حوصله اش از چیزی سر رفته بود. ساکت نشست تا خداحافظی کردم رفتم. دنبال کسی می گرده که هیچوقت بخدا پیدا نخواهد شد. اگر پیدا بشه تصور ناهید از ناید غمگین خسته به هم می ریزه.
خب شاید من بتونم عاشقش باشم ولی قبول نمی کنه چون من شبیه اون که قراره عاشق او باشه نیستم. حوصله ام سر رفته.
می گویم: من رفتم.
دم در می ایستد و نگاه می کند.
می گوید: انگار زمان از حرکت ایستاده.
من که رفتم در را از تو قفل می کند.
می گوید: انگار زمان از حرکت ایستاده.
دروغ می گوید. حالا به خود خوارکسته ش بگو دروغ می گی، دوباره می گه: انگار زمان از حرکت ایستاده،
همینجور گرد روی میز را می گیرد. گرد استکان چای را. گرد رومیزی را. دروغ می گوید.
به هم اعتماد نمی کنند. یک دیوار نامرعی، یعنی همه همینجوریم، منم همینجورم، یک دیوار نامرعی بین خودمون و آندیگری نگه می داریم. دیوار که برداشته شه دوستی ها شکل آدمایی می شن که سر توالت غافلگیرشان کنی.
همونجا هم معمولا تموم می شه.
این دو تا آدم داستان هم همدیگرو سر توالت غافلگیر کردند.
زن، که هنوز براش اسم نگذاشته م با خودش می گه: آخه چرا چرا چرا… چرا قصه رو اینجوری کشش بدیم؟
مثل دیوانه ها سرش را از روی کاغذ بلند کرد وق زد: بیا تمومش کنیم.
مرد که هی به خودش گفته بود بیا تمومش کنیم، هاج و واج نگاه کرد، مثل برق گرفته ها گفت: آخه چرا؟
زن در اتاق را بست و رفت بیرون.
نشست زیر آسمون. از اون آسمونای آبی نبود. نه. تنگ و کوتاه و چارگوش بود. مثل در قوطی خیاطی. آبی خش خورده با ستاره های سفید و ماه هلال. هوا نبود.
گفت: دارم می میرم.
حالا زن باید به آسمان نگاه کند. و مرد جایی در پس زمینۀ صحنه دیده شود. هوا نیست. انگاری هوا نیست. و ایندوتا انگار که دارن خفه می شن.
اگر حرکت داشته باشند حرکتشان باید خیلی کند باشد.
زن می گوید: دارم می میرم. یکی با من حرف بزنه. نه… یکی نه… تو با من حرف بزن.. و بر می گردد طرف مرد.
مرد که انگار سال های سال زیر نگاه زن نفس کشیده، نفس بلندی بکشد و بگوید: خب، از چی می خوای حرف بزنی؟
و نگاه کند به در قوطی خیاطی که می جنبد.
در قوطی می جنبد.
مرد کفش هایش را می پوشد می رود بیرون. تنها. آسمان آبیست، درخت ها سبز. جلو کافی شاپ نگه می دارد. تو می رود. ته سالن. دستشویی بسته است. خراب است. برمی گردد توی ماشین و راه می افتد. نمی دانیم کجا می رود تا اینکه دوربین وارد فضای آشنای اتاق می شود. مرد پشت در دستشویی تلنگری می زند.
صدای زن می آید: جونم..
مرد می گوید: زود میای؟ عجله دارم..
زن می گوید: الان میام.
همین جا تمام می شود.
حالا فرض کنیم تو سالن سینما تماشاچی ها نشسته اند. آخر فیلم است. دوربین از روی مرد که پشت در دستشویی معذب ایستاده، می چرخد طرف در اتاق خواب. زن نشسته است روی تخت و ناخن هایش را می جود و با خود می گوید، زیر لب گوید: برم ببینم چی می خواد
و تماشاچی ها بلند می شوند.
و می روند.
حالا چرا گفتم تنها که می شدیم؟ ما که همیشه تنها بودیم. با خودمان تنها بودیم. هر کار دلمان می خواست می کردیم. از سر و کول هم بالا می رفتیم و بعد
بعد چکار می کردیم
یک روز از صبح باران آمد
در را که وا کردم ناهید پشت در بود. گفت من ده سال چرخ خوردم و چرخ خوردم و چرخ خوردم و
گفتم: منم همینطور. مگه من کار دیگه ای کردم..
گفت: میرم یه روز دیگه میام
گفتم: وا.. حالا که من دیوونه شدم میری یه روز دیگه میای؟
همه شون همینجورن. دیوونه که شدی ولت می کنن. یا یقه تو می چسبن می گن بگو بگو بگو
و صداشون اونقدر نرمه و لطیف.. مثل برگ درخت حنا.. کله تو خم کن نخوری به این.. قابلمه.. که توش آبگوشته.. ولی لوبیا سفید نداره.. اصلا لوبیا نداره.. حالا یعنی اون خیلی خوب می دونست چه جوری می سازن؟ خودش فیلمساز بود؟ پس چرا نمیذاش کارمو بکنم..
بکنم
کار خود را بکنم به انجام برسا
همزیستی
ساقی قهرمان
1997
من خارج از زمان
فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه
کورمال چيزی می پوشيد می رفت توی دستشويی چراغ روشن می کرد
چراغ چشم را می زد. مثل الآن.
ولی حالا شب بود، آخرهای شب. چراغ را هنوز خاموش نکرده بود. هنوز خوابش نبرده بود.
توی دستشويی يک چشم وا يکی بسته، توی آينه نگاه می کرد. يک مشت آب می زد به صورتش. صورتش را خشک می کرد. بعد می نشست روی توالت و از روی فشار داغ ادرار حساب میکرد که ديشب چقدر راحت خوابيده. دوباره می رفت جلو آينه و دور چشمها را با مداد قهوه ای رنگ می کرد. موهايش بی حالت دورش ريخته بود. صبحها صورتش تکيده بود. موهايش را شانه می کرد و می بست. دير بود. از توی دستشويی صدا می زد: » دير شد.. بلن شين.» در اتاق را وا می کرد. خواب بودند. چراغ اتاق را روشن می کرد. صداشان می زد. بيدارشان می کرد. پا میشدند لباس می پوشيدند. می دانست اگر بغلشان کند و لپشان را محکم ببوسد دير می شود. اگر بگويد قربون چشات برم لقمه تو بخور، دير می شود. اگر به صورتش نگاه کنند و ببينند دير نشده راحت سرجاشان می نشينند و لقمههاشان را هی می جوند و ديرشان می شود. داد می زد: دير شده !! بچهها رفته بودند توی آسانسور. رفته بودند.
ساعت از نيمههای شب گذشته بود. دلش نمیخواست ببيند. میخواست حدس بزند که از نيمههای شب گذشته. صبح نزديک است. همين حالاحالاهاست که سپيده بزند. می دانست که اگر سپيده بزند و او چشمهايش را ببندد تمام روز خواهد خوابيد. چراغ هنوز روشن بود. بيدار که شد گرسنه از رختخواب بيرون آمد. نيمی از روز گذشته بود.
«سالاد که درست نکردی؟» در يخچال را وا کرد آب ميوه و سالاد را سر ميز برد. خورشت جا افتاده بود. ته ديگ کم مانده بود بسوزد. نسوخته بود، سفت شده بود. يکی يک تکه توی بشقاب هر کدام گذاشت. ليوانها را پر کرد. نشست سر ميز.
شکمش بزرگ شده بود. داشت چاق می شد. شلوار که میپوشيد معلوم نبود ولی از زير دامن بيرون می زد. شکمش را تو می داد راه میرفت. کسی کاری به او نداشت ولی او شکمش را تو میداد راه می رفت. شبها چراغ را خاموش می کرد بعد لباس خواب می پوشيد. چشمهايش که به تاريکی عادت کرد تصويرش در آينه شکل می گرفت. نگاه می کرد. نگاهش راه می کشيد می رفت پشت ديوار روی مبل او را می ديد. بچهها خواب بودند. چراغ آشپزخانه خاموش بود. او کانالها را عوض می کرد. شوهای آخر شب را رد می کرد. روزنامهها را ورق می زد. می خوابيد. هميشه بعد از او می خوابيد.. بعد از او بيدار می شد.
لحاف را پس زد. طاقباز روی تخت دراز کشيد. به ديوار خيره شد. لحاف را تا روی سينهاش بالا کشيده بود و همانجا نگه داشته بود. هوا گرم نبود. سرد هم نبود. هوا را حس نمیکرد مگر وقتيکه يک خط هوای تازه از درز پنجره تو می آمد. شبها کمی لای پنجره را وا می گذاشت. هيچوقت ضامن پنجره را وا نمی کرد. هيچوقت هم به فکرش نمیرسيد که کسی از بالکن خانهای در طبقه بيست و هفتم بالا بيايد و از پنجره بپرد توی اتاق خواب او، ولی فکر می کرد شايد چيزی مثل هوا مثل خيالی که هميشه پشت در مانده، بيايد تو. چشمهايش را بست. چراغهای خيابان اتاق را روشن کرده بودند. دور و بر اتاق همه چی ديده می شد. همه چيز يا کمرنگ بود يا پررنگ. چشم ها را بست. انگشت هايش را از هم وا کرد. نبايد می گذاشت بروند. نبايد می گذاشت همه شان با هم بروند. ايستاده بود کنار در نگاه کرده بود تا در آسانسور بسته شد. در خانه را بسته بود و نشسته بود. ساعت چند بود؟
در را که بسته بود رفته بود توی اتاق لباس بپوشد. کجا برود؟ او گفته بود « اينا مال منم هستن» و برده بودشان. حالا چکار بايد می کرد؟ می رفت سر ِ کار.. نوبت او بود ولی او هيچی راجع به کار نگفته بود. شايد بايد می گفت: ميری تقاطع يانگ و سنت کلر. استريتکار شمال رو می گيری سه تا بلاک پايين تر پياده ميشی. شماره ۲۱۹ طبقه پنج. ميگی از امروز من جای او خواهم آمد سرِ کار. ولی نگفته بود. بچهها را برداشته بود رفته بود. حالا کجا بايد می رفت؟ نرفت. ساعت را گذاشت روی ميز بغل تخت. بيدار که شد آفتاب توی اتاق پهن شده بود. رفت کنار پنجره پرده را پس زد. تماشا نکرد. از اتاق بيرون رفت. توی راهرو واماند. رفت طرف دستشويی. خوابآلود جلوی آينه ايستاد. موها را از توی صورت کنار زد. شير آب را وا کرد. دستش را گرفت زير شير و گذاشت آب کف دستش جمع شود. هر شب ساعت ۹ شب به بچهها گفته بود يکساعت بيشتر وقت ندارند. ساعت ۱۰ گفته بود بايد بخوابند. ساعت ده و نيم داد کشيده بود که دير شده. ساعت يازده چراغ اتاقشان را خاموش کرده بود برگشته بود توی هال سيگارش را روشن کرده بود. کتش را پوشيد.. شال گردن را دور يقه کت انداخت. کليدش را برداشت عينکش را توی کيف گذاشت. کيفش را برداشت از خانه بيرون رفت. سرد بود. دستهايش را مشت کرد توی آستين کتش فرو برد و رفت تا ايستگاه اتوبوس. ايستاد. اتوبوس که رسيد سوار شد. جای خالی نبود.
از اتوبوس که پياده شد تاريک بود. چراغهای خيابان روشن بودند. باران می باريد. بعضیها توی خيابان می رفتند. سرش را به عقب خم کرد آسمان را ديد. فاصله تا خانه، خيابان بود و خم يک کوچه. چراغهای ساختمان از دور پيدا بود. در را که وا کرد هرم هوای گرم روی صورتش نشست. چراغ را روشن کرد. کيف و کتش را کنار در گذاشت رفت تو. زير کتری را روشن کرد. رفت پای پنجره پرده را پس زد. چيزی ديده نمی شد. فقط تاريکی و چراغ. پشت به پنجره تکيه داد. تيک تاک ساعت به خندهاش می انداخت. اگر حوصله می کرد کوکش را شل می کرد تا ساعت تيک.. تاک..
بيرون هنوز داشتند نفس نفس می زدند ولی اينجا تيک .. تاک .. دستها را ول کرد بيفتند و سرش روی سينه افتاد.. که به ساعت بگويد. ب بين
من خارج از زمان
ساقی قهرمان
1994
قصه ی ناهید
فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه
دمدمه های غروب. توی اتوبوس. کنار پنجره. کتاب روی زانويش باز بود. از شيشه بيرون را تماشا میکرد. هوا هنوز روشن بود. هرم گرما به دست و پا میپيچيد. گاهی چيزی که اصلا قرار نبود چشمگير باشد، مثل تکان اول حرکت اتوبوس، يا پيادهرو که با آدمها و درختها از کنار شيشه رد میشد، حتی نسيمی که لای موهای مردم کنار پياده رو میپيچيد نگاهش را به خود میکشيد و او را ياد روزی میانداخت که سوار اتوبوس شدند تا از ايران خارج شوند. آن روز از شيشه بيرون را نگاه کرده بود تا برايش دست تکان دهند، اما کسی برای بدرقۀ او نيامده بود، هيچکس، حتی عمو خالهها. نزديکترين دوستش حتی نبايد خبر میشد.
خطرناکه. هم تورو ميگيرن هم اونو.
نشسته بود روی صندلی بغل شيشه توی اتوبوس و بوی تخمه شور و دود سيگار کهنه میخورد. مردم با قيافههای خودی، غريبه مینمودند. قرار بود يکدفعه دهن وا کنند او را بجوند و مثل سيب کرمخورده تف کنند. غريبه که نه، غريبه نبودند. مثل عروسکهای صنايع دستی بودند که با لباسهای رنگارنگ روی طاقچه نشستهاند و هرچقدر هم که جليقهشان يا بافتۀ موهاشان با مال مادربزرگ مو نمیزند، باز نمیشود توی چشمشان نگاه کرد و گفت، ها.. بله..
نمیشد.
تمام طول راه ساکت ماند. يکی دوبار از بچهها پرسيد: بيسکويت میخوری؟ ها؟ میخوری؟ يکبار هم آمد بگويد حالا چکار کنيم، ولی با خودش گفت، ولش کن. ترجيح داد.. قيافۀ.. ابلهانهای به خود بگيرد يعنی که نمیداند و هرکس هرچه پرسيد به ايرج نگاه کند و بگويد: وا.. يا بگويد: آ..
در طول راه با ايرج حرف نزد. يکی دوبار گفت: باشه.. يا، باشه الآن میخوابونمش.
ايرج حرف نمیزد. انگار زندان افتاده بوده و چيزهايی شده که زبانش بند آمده. افتاده بود که.. نه.. کی رفته بود زندان؟ نرفته بود. يا انگار از اول آدم ساکتی بوده.. حرفی نداشته و اگر داشته توی خودش نگاه میداشته.
برای همه تصميم میگرفت، به جای همه. نظر میداد، به جای همه. اين چند روزه بيشتر از پيش. اون چند روزه. اما از همان وقتی که چمدانها را برداشتند و دست بچهها را گرفتند ساکت شد و..
او میدانست چرا. ايرج بچهها و ساک و چمدانها و.. و او را روی شانههای خود گذاشته بود و هنوز هيچی نشده از نفس افتاده بود. حالا چکار کنم..
عادت کرده بود همه چيز را پنهان کند. موهايش را زير روسری فرو میکرد. اگر صدايی از پشت سر میآمد قدم هايش را آهستهمیکرد تا هرکه هست رد شود برود. نگاهش را میدزديد. با خود میگفت آخه تا اونجاها که نميتونن نفوذ کنن. میتوانستند. خودش ديده بود. آمده بودند پشت پنجره تقه زده بودند به در، يعنی به شيشه، و به ايرج که در را وا کرده بود گفته بودند که.. ايرج میگفت.. مادر فلان… ميگه ..
از آن به بعد توی خانه روسری سر میکرد اما نمیدانست جلو ايرج میشود لخت شد يا نه. اگر ايرج آمد جلو، او باید وانمود کند که میخواهد يا نمیخواهد. شايد ايرج سرش داد بکشد پتیاره.. و روسری را از سرش بکشد… يا بدتر.. پيراهنش را پرت کند توی سينهاش و بگويد بپوشون خودتو پتياره...
برای اين نبود که فرار کرد. فرار کرد چونکه نمیخواست يکجوری بيفتد زندان. دلش میخواست دست بچههایش را بگيرد ببرد توی کوچه دنبال هم تو پارک بدوند. تازه، هنوز عاشق نشده بود. میخواست عاشق بشود و دستش را بيندازد دور گردن او و لبهايش را محکم ببوسد. نه، اينجوری نه. يعنی دلش میخواست يک کسی دستش را بيندازد دور گردن او و لبهايش را ببوسد. ببوسد. ايرج کار پيدا نمیکرد. کارهای دم دستی پيدا میشد ولی نه کاری که چرخ زندگی را بچرخاند. برای او هم کار پيدا نمیشد. هرچند گاهی فکر میکرد که کار را برای چی میخواهد وقتی نمیشود سر کار خنديد و نمیشود دسته جمعی برای نهار رفت ساندويچی فرشته که گرونه ولی ساندويچش ساندويچه.
تا از اتوبوس پياده نشدند حرف نزد.
تا وقتی که از اتوبوس پياده شدند حرف نزد.
به دور و بر نگاه نکرد. توی سينهاش گرپ گرپ صدا میآمد. دوباره انگار همه از اتاق هاشان بيرون آمدهاند و با پشت دست اشکهاشان را پاک میکنند گرپ گرپ میروند و میآيند. شايد از آنور مرز برايشان نامه میفرستاد. گوشۀ نامه مینوشت: «بگيد بهشون نمیتونستم، نمیشه،» و مادر که خوب میدانست چطور، برای بقيه توضيح میداد. از اتوبوس که پياده شدند ساکهاشان را گذاشتند توی وانت. وانت تا پای کوه رفت و پيادهشان کرد. آنور مرز که رسيدند ويزا میگرفتند میرفتند امريکا درس میخواندند. يا کار میکردند. يا يکیشان کار میکرد يکی درس میخواند. اين چيزها را کسی به او نگفته بود. خودش میدانست. فقط نمیدانست ايرج هم میداند يا نه. ساکها را روی اسبها گذاشتند. اسبها از شيب کوه میرفتند ولی کسی از شيب کوه پرت نشد. کوهها مثل ديوار قد کشيده بودند ولی مثل ديوار پناه نمیکردند. پس کجا رفتند آن ديوارهايی که دور خانهها را میبستند و آدم را پناه میکردند و آدم قايم میشد پشتشان و میگفت » آخ بخدا مردم میفهمن..» يا » بده، مردم میبينن..» و مردم با آن زبان تيزشان گاهی سرش را روی زانو میگرفتند و میگفتند » نه .. از تو بعيده..» و اينجوری بود که راه و چاه را نشانش میدادند و او گاهی که هوس میکرد میرفت میايستاد درست لبۀ همان چاه و غيظ همه را در میآورد.
نزديک خانه بود. بلاک بعدی، سر کوچه، خانۀ او بود. سر کوچۀ بعدی پياده میشد. يا پياده نمیشد و میگفت، خوابم برد کوچهرو رد کردم..
پياده شد.
میرفت تا ته کوچه. میرفت تو. در بالکن را وامیکرد. تکيه میداد به نردهها و میگفت، چه ساکت.. خوابن.. چرا شام نخورده خوابيدن..
هميشه در همان لحظه يادش میآمد که خانه خاليست. دلش تنگ میشد. نشده بود. کارها پيش نرفته بود. بعد از سه چهار سال که عاقبت جاگير شدند کارها پيش نرفت. ايرج شبها کار میکرد و او روزها. يا برعکس. کسی نبود سفره را جمع کند. حتی کسی نبود تو رختخواب دراز بکشد تا ايرج زير لحاف بيايد. صبحها میايستاد جلو آينه نگاه میکرد. شکلک در میآورد. لبخند میزد. گاهیهم فحش میداد. يا شانهها را فرو میانداخت. يا مثل آدمهای مغرور بیتفاوت نگاه میکرد به روبرو و نگاه خود را در آينه دنبال میکرد. توی آينه دنبال چيزهايی میگشت که به زبان نمیآمد. خسته میشد ول میکرد اما دلش همانجا میماند و زل میزد.
شايد يکی از همين روزها بود که چيزی آن تو شکل گرفت هم قد و قوارۀ خودش. گفت: «حالا اسم اينو ميذاريم ناهيد.» ناهيد بنظر اسمی میآمد که اسم آدمهای بی دست و پا نبود. اسم آدمی بود که راست میايستاد و گاهی از ته گلو می گفت: نع..
نه هميشه.. گاهی هم همينجور میايستاد و هيچ نمیگفت. عادت کرد به ناهيد گوش کند. حرفهای او را در ذهن سبک سنگين کند و گاهی بگويد: » بنظر تو با اينا چکار بايد کرد..» منظورش از «اينا» بچهها نبود، منظورش تمام آن کارهايی بود که دلش میخواست بکند و حسابش از دستش در رفته بود. گاهی دوباره میپرسيد: «حالا بنظر تو با اينا چکار بايد کرد..»
رفتهرفته باور کرد که خانه همان بود که در ايران اجارهاش را پس دادند و اثاثيهاش را فروختند و از همان زمان هم لزوم بودنش را از دست داد. شايد برای همين بود که يکروز غروب وقتيکه کليد انداخت و در را وا کرد، لامپهای کمسوی چراغهای روميزی، مبل و صندلیها، موکت کف اتاق، ميز با کاسه بشقابهای خالی، چشمش را زد. با خودش گفت: » اينا مادر میخوان..»
رفت تو اتاق در را بست، لباسهايش را کند و تو آينه خودش را ورانداز کرد و گفت: «خب بيا بگو من کيم..»
ناهيد اينجور وقتها جواب نمیداد.
گفت، خب حالا از مامان میپرسيم.
مامان ميگه: » ننه تو زن اين خونهای ديگه.»
ميگم: «کدوم خونه..»
ميگه: «خونۀ شوهر و بچهها..»
ميگم: «کدوم شوهر کدوم بچه..»
ميزنه پشت دستش ميگه: «ای خاک عالم.. «
ايرج را صدا زد و گفت:» ايرج.. بيا ببين من کيم..»
ايرج گفت: «سوفيا لورن..» ولی پشيمان شد وهمانجور که دنبال جورابش میگشت گفت: «حالت خوب نيست عزيز.. بگير بخواب.. ما خودمون يه چيزی میخوريم.»
ايرج قلبش ضعيف بود. نمیشد ترساندش. از روزيکه از ايران آمده بودند پريشان بود. به بچههای مادر گمکرده میمانست. برای همين هم چيزی بروز نداد، فقط يک کلام گفت:» ايرج جان من بخوابم حالم خوب ميشه اما نگران تو بچههام آخه.. تلف ميشين.. بياين بشينين توی اين جعبه من درشو ببندم بفرستم به آدرس مامان تو ايران.. ايرج.. تا خود مامان در جعبه رو وانکرده دستتو از دست بچهها ول نکنی ها، دل تنگی میکنن.. مامان هنوز که هنوزه چشمش دنبال اين بچههاس.. مياد میگيره میبره تون خونه.. اول يه غذای خوشمزه براتون میپزه.. لباسای تميز و اتو کشيده جلوتون میذاره.. بعد تو رو مثل آقاها ميفرسته اداره.. هوای همه چيزو داره.. شبای جمعه فاميلو جمع ميکنه تا دلتون واشه.»
ايرج عرق پيشانيش را پاک کرد و گفت:»چه زن فداکاری..» و يادش رفت دستهايش را حلقه کند دور گردنش و لبهايش را ببوسد. حتی نگاهش راه نکشيد. حالا درست يادش نمیآيد ولی يکی از همين روزها، بعد از این که راهيشان کرد، اتاق کوچکی اجاره کرد و سه چهار تکه اسباب با خودش برد و يک چارديواری ساخت. تنها که شد صدا زد:» ناهيد..»
ناهيد با چشمهای گود افتاده و بينی تيغ کشيده آمد و پردهها را کنار زد. شانههای او را گرفت تکان داد.. تکان داد.. تا به گريه افتادند.. گريه کردند.. تا صبح.. نشستند روبروی هم و با صدای خفه، بريده بريده، گفتند » اصلا تو ميدونی من چی ميگم..؟»
و خم شد توی دستشويی. سرش را که بالا آورد يک گره مو چسبيده بود روی پيشانی.. چانهاش میلرزيد.. گفت «تو بودی چکار میکردی..؟»
ناهيد او را نشاند روی مبل و پشت سرش ايستاد و انگشتهايش را لای موهای درهم بافتۀ او فرو برد و سرش را رو به عقب خم کرد. با فشار نرم سرانگشتها خوابش کرد. او که ذهنش هميشه، حتی در خواب، بيدار مانده بود، میديد که ناهيد تن خواب او را با هرم نفس بيدار میکند و تا سرانگشتی بيدار میشد میپيچيد به او و او به خود میپيچيد تا حجمی گرم تنش را خالی کرد. ناهيد اينجور وقتها حرف نمیزد. سرش را خم میکرد به طرفی و نگاهش راه میکشيد.
در را واکرد کيفش را زمين گذاشت رفت تا صدای تلويزيون را کم کند.
گفتند » سلام. ديگه جوراب شسته ندارم.»
گفت:»باشه.» و از توی انباری يک کارتن کشيد بيرون گذاشت وسط هال و گفت:» حالا بياين بشينين اين تو، ساکت و آروم، من درشو میبندم میفرستم به آدرس مامان تو ايران.. مامان هنوز چشمش دنبال اين بچههاس.. مياد برتون ميداره ميبره.. اول يک غذای خوشمزه براتون ميپزه، بعد تو رو مثل آقاها ميفرسته اداره، هوای همه چيزو داره، شبای جمعه فاميلو جمع میکنه.. يادت نره ها، تا وقتی خودش در جعبه رو وا نکرده دستتو از دست بچه ول نکنی ها
قصۀ ناهید
ساقی قهرمان
1996
میشای ما
فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه
بشور دستاتو.
دستهايم را با آب و صابون خوب شستم. در آينه نگاه کردم. گفتم همه منو همين شکلی میبينن؟ يعنی هيشکی شکل خودمو نمیبينه..؟ زير دوش آب داغ خودم را با آب و صابون خوب شستم. خوب آب کشيدم. رفتم توی اتاق. من که
نمیخواستم دست بزنم. اصلا هيچوقت دست نمیزدم. از لای ميلهها يک مشت گندم میريختم توی قفسش و تماشا میکردم. سرش را میآورد بالا. بو میکشيد. گاهی ترس برم میداشت که يادم برود و گشنه بماند. از گشنگی بميرد. از مردنش ناراحت نمیشدم ولی میترسيدم گشنه بميرد. پنجره را وا کرده بودی. هوای اتاق تر و تازه بود. سردم بود. توی آشپزخانه که رسیدم يادم آمد يادم رفته توی آينه نگاه کنم. حالا چه شکلی ديده میشدم..
بخور غذاتو
صورتت ديده نمیشد. پشت به پنجره ايستاده بودی. نور چشمم را میزد. صورتت را نمیديدم. دستهايت را وا کردی بغلم کردی. دستهايت لای موهايم رفت. گفتی گشنهيی؟ گفتم داری ميری؟ گفتی بخور غذاتو. پشت ميز نشستم. دوست داشتم پاهايم را به پايههايش تکيه بدهم و روی پشتی صندلی خم شوم عقب و موهايم توی هوا موج بردارد. موهايم هنوز خيس بود. خودم را توی آينه نگاه نکرده بودم. میخواستم سينی را بگيرم جلو صورتم نگاه کنم به خودم از خودم بترسم. وقتی با بشقاب غذا آمدی کنار ميز، داشتم فکر میکردم. به ميشای ما. گفتی مرده که مرده. بخور غذاتو. پاشدم رفتم دستشويی تو آينه نگاه کردم. همهچی خوب بود. برگشتم. گفتی بخور.. داشتم میخوردم. کاش میگفتی نخور. کاش میگفتی اينا برای تو خوب نيس. خودم میدانستم خوب نيست، ولی آدم دست خودش را که نمیتواند ببندد. میتواند؟ خود بخود میرود سر قابلمه بشقابش را پر میکند، میآيد سر ميز، ديوار روبرو را نگاه میکند، میجود، پايين نميرود. لقمهای گندهتر برمیدارد که همه را با هم ببرد پايين. پايين میبرد. آشپزخانۀ ما ديوار روبرو ندارد. روبرويش تختخواب است. گاهی آدم دلش میخواهد در اتاقش بسته باشد. روی تخت بنشيند پاهايش را بغل کند. مثل من که تکيه دادم پاهايم را جمع کردم زير ملافه. تو خم شدی روی صورتم، پايينتر که آمدی کف دستهايم عرق کرد. گاهی خيال برم میداشت که حتما غذايش تمام شده. بيغذا مانده است. سر گرد چاقش بيرون آمده بود نگاه میکرد. تو میرفتی تو. میرفتی تو. يک آن خجالت کشيدم، بعد هيچی. تا دستم به او میخورد ياد دندانهای تيزش میافتادم که ميلهها را میجويد تا بيايد بيرون. بيايد بيرون از قفس. هاج و واج زير دست و پا. هر طرف بدود و آن وقت، آن وحشتزدگی را دوست نداشتم. دلم نمیخواست کف دستم بگذارم به گونهام بچسبانمش. صورتم رو به ديوار بود. تو نگاه میکردی. خب من هم نگاه میکردم. تکان که میخوردی میديدمت. نفس که میکشيدی. سيگارت را که توی زيرسيگاری خاموش کردی. بلند که شدی چراغ را خاموش کنی. يکروز ساعت پنج عصر صدای در آمد. چرا زود آمدی آنروز؟ در اتاق را که واکردی در قفس را بستم نشستم. اصلا چرا بيرونش آوردم؟ اتاق که جای موش نيست. میخواستم بروم جلو آينه ببينم چه شکلیام.
گاهی انگار سر چاقش را میديدم که به يک طرف خم شده نگاه میکند. به من نگاه میکرد. من به تو نگاه میکردم که فرو میرفتی توی من. يک لحظه احساس شرم کردم بعد هيچ. بعد هی تشنه میشدم و خوابم برد. ما ميشا صدايش میکرديم. گاهی برای بعضیها توضيح میداديم که ميشا موش ماست. و موش ما توی قفس زير يک مشت پوشال خوابيده بود. بعضی وقتها يکی دستش را میبرد توی قفس و بيرونش میآورد و میگذاشت روی شانهاش، يا توی جيبش و ياد کوه و کاه اذيتم میکرد. نه اينکه بدانم کداميک برای آن يکی ديگر کوه است. همين که نميدانستم اذيتم میکرد. من نمیتوانستم بغلش کنم. دستم که بهش میخورد دلم چنگ میشد. ياد دندانهاش میافتادم که ميلههای قفس را میجويد. انگار میتوانست تمام خانه را بجود. تو گفتی مرده که مرده. بالاخره ميمرد. دلم نمیآمد دستم را توی قفس ببرم و بياورمش بيرون. مرده بود. میدانستم که مرده اما میگفتم شايد با خودش بگويد نمیشد زودتر اين در را وا میکردی من يک دور، دور همين خانه میدويدم بعد میمردم؟ بعضیها قبل از مردن اين فکرها را میکنند و اگر خيلی دلشان برای خودشان بسوزد خودشان را به مردن میزنند و با گردن کج گوشۀ قفس میافتند تا يکباره از دست کسی که در قفس را وا کرده آويزان شوند و دندانشان را فرو کنند توی دستش. من بودم جيغ میکشيدم دستم را پس میکشيدم موش دور خانه میدويد از هر طرف که میرفت به ديوار میخورد و هاج و واج دور خودش میچرخيد. میدانستم. صبح ها از خواب که بيدار میشدم يادم نمیآمد برای چی از خواب پا شده ام يا کی صدايم زده که دور خانه راه افتاده ام. همهاش ديوار. تا اينکه توی دستشويی آب سرد به صورتم میزدم و يادم میآمد. حالا اين يکی مرده بود. ديوانهاش کرده بوديم. چارچنگولی میچسبيد به ميلهها انگار که ميخکوبش کرده باشند. اگر از لای ميلهها میزد بيرون ول میشد توی چارديواری خانۀ تو. نه اينکه خانۀ من نباشد، نه، ولی من چه کار می توانستم توی این خانه، اختیار دار نبودم که. بعد تا میرفت یک گوشه لانه بسازد ديوانه اش میکرديم. اينقدر میدوانديمش که لانه از يادش میرفت. ديروز که ایستادم بالا سر قفس سرش را بالا آورد گندمها را ديد که ريختم توی قفس.
رفتم کنار پنجره خودم را توی شيشه تماشا کردم. گونههايم زير موها گم بود. موهايم را پس زدم. انگار باد کرده بودم. چرا؟.. از آن روزها بود که اگر يادم میرفت توی آينه چه شکلیام راحت تر میگذشت. بايد پردهها را میکشيدم. هنوز با من حرف نزده بودی. چشمهايت پيدا بود. دستهايت مثل مورچه روی تنم میرفت. تنم مورمور میشد. پايينتر میآمد. کف دستهايم عرق میکرد.
بنداز پردهرو
پرده را که کشيدی اتاق سايه شد. کف دستهايم خيس بود. ملافه را مشت کردم. توی تنم خشک خشک بود. تو نمیرفت. از همينجا چشمم به سه کنجی ديوار پشت سرت افتاد. توی سه کنجی ديوار، يک گلدان خمره ای بود. روی ديوار سمت راست، جايی که اگر من ايستاده بودم بالای سرم می بود، قاب عکس من آويزان بود. يک نفر ايستاده توی سه کنجی جا میشد. عادتم شده بود گوشههای ديوار را با چشم اندازه بگيرم. فرض کن ايستاده ای توی سه کنجی. رو به ديوار. که به شکمت نخورد. پوست شکمت که نازک است، کش آمده. حاملهای. زانوهايت را خم کردهای. پيشانی را چسباندهای به ديوار. زير پوست شکمت زير و رو میشوی. حالا کبود میشود. او هم عرق میريزد و لگد میزند. من که نمیديدم. رویم به دیوار بود.
ته قفس پيدايش کردم. کز کرده بود. مرده بود. گفتم شايد از وحشت قفس بوده. شايد دق کرده. ولی چرا اينقدر صبر کرد. ؟ چرا زودتر دق نکرد؟ چرا هيچی نگفت؟ من بودم داد میزدم چيزی میگفتم. میگفتم نکن! نکن! سرم میچرخيد اينور آنور غلغل صدا از سينهام بيرون میريخت. دهنم را بستم. چپ چپ نگاه کردی. نگاه میکردم که کی بلند خواهی شد. دلم يک قوری چای میخواست روی تشکچه، توی زيرزمين. ما زيرزمين نداشتيم و من هيچوقت با قابلمۀ غذا از پلههای زيرزمين بالا نيامده بودم که يکی از بالای پلهها موهايم را دور دستش بتاباند و من که قابلمه را محکم نگه داشتهام که نيفتد از پلهها بالا بيايم و تا سر سفره برسم و بنشينم و بگويم: بفرمايين
دوباره بسته شده بودم. چيزی توی تنم میدانست که حالا بايد چمباتمه نشسته باشد، خم شده باشد رو به جلو، چشمهايش راه کشيده باشد. ته دلش چيزهای زنده، مرده باشند
بشور دستتو
میشای ما
ساقی قهرمان
1995
من شام امشبم
فوریه 6th, 2010 § 2 دیدگاه
خیلی عزیزه این جوزف. دیر اومد و انگار که زود رسیده، صندلی روبروی منو کشید جلو و گفت: «نه راحت نیست، کمرمو درد میاره. بشینیم پشت اون یکی میز.»
باشه جوزف، هر جور دوست داری.
نشسته ایم توی حیاط رستوران که یک حفاظ کوتاه مشبک با ازدحام خیابان بلوور فاصله دارد. درست پشت سرش دیوار سر به فلک کشیده ایست که نمی بیندش تا وقتی که بگویم: «ببین دیوارو..»
می گوید: «آره، چه دیوار معرکه ای.»
ولی راستش مطمئن نیستم که دیوار را دیده باشد. دیوار. معرکه. بهش گفتم که چکار کرده ام و او انگار نه انگار، نگاهم کرد. بی تفاوت. و بهش گفتم که «بعد برش داشتم گذاشتمش تو یخچال.»
گارسون که آمد غذا را او سفارش داد. نه. من سفارش دادم. او گفت: «آبجو لطفا.»
گفتم: «ببینم، چرا نگفتی شراب بیاره برات؟»
یعنی نباید جشن می گرفتیم؟ شاید اینها رسم دارند به جای شراب، آبجو بخورند. برای همین پرسیدم. می خواستم بدانم.
گارسون گفت: «چکار داری، دست از سرش وردار، اصلا شماها رفیقی چیزی هستین؟ همو می شناسین؟»
جوزف گفت: «آره، با هم خیلی دوستیم، اذیتم نمی کنه، فقط یک خورده کنجشاپوردیگه، خب ما با یه آبجو شروع می کنیم.»
گفتم: «برا من قهوه لطفا.»
گذشت. ساعتها گذشت، نیمه های شب بود که بالاخره پرسید:» راستی چرا؟ چرا گذاشتیش تو یخچال؟ که مثلا خراب نشه؟ می خوای به پای هم پیر بشین؟»
گند زدی جوزف. تا اینجاشو خوب اومده بودی، خرابش نکن.
حالا دارم به چشمهایش فکر می کنم که مثل آب نبات است و موهایش، نه زرد، نه طلایی، و نه.. موهایش رنگ عسل است. به نظر خسته می آید. خسته ای جوزف؟
چشمهایش رنگ آبنبات سبز یا آبنبات آبی است. آبنبات سبزها معمولا مزۀ تند نعنا دارند. دلم می خواهد فکر کنم که چشمهایش آبنبات های آبی اند، یا اگر سبزند، مثل انگور شیرین و آبدارند. تا دست دراز می کنم پوستش می پژمرد. چرا آخه؟
جوزف، نمی خواستم حفظش کنم، ولی آخه کاری نمی شد کرد، غیر از همین که بندازمش تو یخچال. باورت میشه؟
مردها همیشه گرسنه اند مگر اینکه از تو بدشان بیاید. از من بدش نمی آید. با هم دوستیم. فقط دلش نمی خواهد غذا سفارش بدهد، کورونا سفارش می دهد، آبجوی محبوب من، و می پرسد: «گشنه ای؟»
: «خیلی.»
به گارسون، که جوون و خوش سر و زبون و خوش قیافه و صمیمی و و .. نفسم گرفت .. و یک خورده هم مشنگه، گفتم: «برا من مرغ لطفا، همین مرغ سرخ کرده، پخته نه ها، سرخ کرده. با سیب زمینی سرخ کرده.»
و از حال رفتم.
کسی میدونه که من هفته هاست لب به هیچی نزدم؟ به خدا. هیچی نخورده م. عوضش سیگار کشیده م، یک عالمه. نخند. خنده نداره. کاوۀ ما خیلی خوب بود، ماه، دنیا که اومد دختر بود، بعد بدون این که یک کلمه بروز بده پسر شد و بعدش هم بی خبر، (فکرشو بکن من، که مثلا تو این رابطه «مادر» م، چه جوری شوکه شدم) گذاشت و رفت. منو گذاشت و رفت. این هم حتی نه، گذاشت رفت و همینجور نشست همین جا جلو چشمم، روی این مبل. می خوابید و می خورد و نگاه می کرد و منو نمی دید. می دونستم رفته، ولی همونجا نشسته بود. جونم رو به لبم رسوند. اینجوریه وقتی کسی، کسی رو ول می کنه؟ ما اینجوری شو نداریم. اونجا یا اصلا به حساب نمی یارنت که ولت کنن، یا دورت میندازن، یا میدنت دست یکی دیگه. ولی اینجوری ول کردن مثل اینه که کسی که با تو، کنار تو، ایستاده .. بوده .. روشو برمی گردونه راهشو میگیره می ره. و تو همونجور همونجا میایستی و چشماتو که از آفتاب آزرده س با کف دست می پوشونی و خیره می شی به شست پات. منم ول کردم.
بعد رفتم طرف مبل، همونجایی که نشسته بود، و تیکه تیکه گذاشتمش تو کیسه و کیسه رو گذاشتم تو یخچال.
باز مات نگاه می کند. چقدر خونسرد. مرسی جوزف. جوزف مرغ دوست ندارد، اسپاگتی سفارش می دهد. گارسون که می رود خم می شود طرف من و پچ پچ می گوید: » ما هیچ وقت، یعنی هیچ وقت، مرغ رو نمی خوریم، مردم اینجا هیچ وقت اسم مرغ رو به عنوان غذا نمیارن، از دست پسره ناراحت نشو، » – حالا انگشت اشاره اش را بالا نگه داشته - ممکنه من بتونم یه جورایی مرغ گیر بیارم. دفعۀ دیگه که اومدی خونۀ من، با هم مرغ می پزیم، » و مثل پسربچه های تخس به هوا شلیک می کند: پچووو پچووو چوو چووو کیو کیو.
وقت رفتن است.
پیش از این که راه بیفتم دیوار پشت سرش را نشانش می دهم که زیر انبوه پیچک ها گم شده. پیچک های سبز زنده که نفس می زنند، نفس می زنند، نفس نفس می زنند، و شب را در عطری با شکوه غرق می کنند. می گوید:»چه خوشگله این دیوار، معرکه س، چه دیواری، آره، دفعۀ دیگه که اومدی با هم مرغ می پزیم ..» و پلکهایش را با لبخندی شیرین هم می آورد.
وقت رفتن است. باید راه بیفتم.
از ایستگاه بلوور و اسپاداینا سه ربع ساعت طول می کشه تا متروی آر.تی. ازاونجا ترن عوض می کنم. ده دقیقه می کشه تا مک کاون. ماشینم را اونجا پارک کرده م. از اونجا با ماشین بیست و دو، سه دقیقه راه است تا دم خونه مون. نامه به جوزف را توی ترن شروع کردم.
جوزف عزیز سلام
چقدر خوب شد که اومدی، باور کن، فکر نمی کردم تو این بارون بتونی خودت رو برسونی. بعدا مفصل تر برات می نویسم و از اینجور چیزها.. ولی چرا بهش نگم؟ برای اینکه دلش نمیخواد بدونه؟ و از این جور پیزا.. هنوز حواسم به شاپورمونه که اینجور پرت و پلا می گم؟ نه بابا..
خونه که رسیدم شاپورمون.. تو یخچال بود.. می دونم.. و با من حرف نمی زد. یکی از دستاش نیس. من از کجا میدونم؟ من میدونم. خیلی چیزا می دونم.
با احترام
ساقی
جوزف عزیز سلام
درد من حاملگی نیست. من همیشه حامله میشم و می زام و دوباره با شکم چسبیده به پشت، خوشگل و سر حال اینور و اونور میرم. درد من به هم ریختگی چرخۀ زمانی حاملگیه، شایدم فقط من اینجوریم. من مثلا اول می زام، بعد شکمم بالا میاد و بزرگ میشه، بعدش ویار شروع میشه و من هی میدوم تو دستشویی عق می زنم و بوی همه چی و مزۀ همه چی رو بالا میارم. آخ که همه ش در حال عق زدنم و بچه داره برای خودش اون بیرون بزرگ میشه و تاتی تاتی می کنه. دیگه چی بگم، فقط همین که این بهم ریختگی چرخۀ زمانی حاملگی.. همیشه..
با احترام
ساقی
حالا اگه مرغ پیدا نکرد چی؟ خیلی مطمئن بنظر می رسید. برای من که مهم نیست. بدون مرغ هم میتونم سر کنم، تازه من دوست دارم ببینمش. هرچی خوردیم خوردیم. فقط میخوام بدونم چه جوری، از کجا گیر میاره. گفت که یکی بلند می کنه. یاد کولیا افتادم که هر بار برمی گشتن سر خیمه ها، که چند باری در روز میشد، دو سه تا مرغ از زیر دامناشون میپرید بیرون. ولی اون کولیا زن بودن، عادت داشتن به این کارا. جوزف یه مرد لاغر و باریکه با بلوجین و بادگیر تنگ و چسبون.
سر در نمیارم. اگه خوردن مرغ حرومه، معنی ش اینه که مرغ مقدسه یا اینکه خوردنش ضرر داره؟ مثل ما که قورباغه نمیخوریم؟ یا مثل هندوها که گاو نمی خورن. نمیدونم. هفتۀ دیگه که ببینمش می فهمیم. شاید هم همین فردا زنگ بزنم. از کار که برگشتم. گفت که حدودای ده شب خونه است.
: جوزف سلام، ساقی ام. آره.
: خونه نیست؟ شماره؟ اشتباهه؟ ببخشین.
: الو سلام، جوزف؟
: نه، نه، من 566 2233 416 را گرفتم.
: بله؟ جوزف موزف ندارین؟
: ببخشین؟
: نه مسئله ای نیس. خداحافظ.
یک عالمه راه اومده م و خسته م. حامله هم هستم. مرده شور این شمارۀ اشتباه رو ببره. پسرۀ خل. شمارۀ عوضی میده. ولی دفعۀ قبل که زنگ زدم اشتباه نبود. یک ساعت با هم حرف زدیم. نه، دفعۀ قبل اون زنگ زد. مرده شور. من اصلا مرغ نمی خوام که. مرغ دوست ندارم که، فقط فکر کردم مرغ سفارش بدم بهتره. ماهی و میگو که نمی خورم. استیک هم خیلی سنگینه، خب فکر کردم مرغ از همه چی بهتره و اینا هم که اسم مرغ نمی برند چون حرومه یا حالا هر چی. من که نمی دونستم. من چه می دونستم. تازه خودش گفت: «ولش کن، طفلک گارسون منظوری نداره، شغلشه دیگه..» و این یعنی که منو می فهمه، بهش برنخورده. آخه چه جوری می خواد از یه جایی یه مرغ بلند کنه خدا عالمه. یک آدم لاغر و باریک. سربهواست ولی خب خیلی هم مودبه. از اون تیپای قلدر نیست. خب دیگه، هیچوقت سر در نخواهیم آورد. شماره اشتباه بود.
جوزف، جوزف زنگ بزن. یا نامه بنویس. یک کارت پستال بفرست. بیا دیدنم. نه من میام دیدنت. دوست ندارم منو اینجا ببینی. آخه میدونی، من تو خونۀ خودم من نیستم. اونقدر زشتم، اونقدر زشتم عین کرۀ وارفته. شاپورمون مثل خیار سبز تر و تازه ست، یا چی میگن بهش؟ همون خیار سبز. دلم می خواد قاچ کنم و گازش بزنم و تهشو بندازم دور. ته خیار تلخه. ته خیارو نباید خورد. ولی خود خیار خوشمزه ست. زل زده به گونۀ چپ من. همون. اه.
شاپورجان یه خورده دیگه اینجوری نگام کنی می زنم زیر گریه.
یه خورده دیگه اینجوری نگام کنی می زنم زیر گریه.
یه خورده دیگه اینجوری نگام کنی می زنم زیر گریه.
آره.
همین.
نگا کن به من. ها؟
خسته؟ آره می بینی چه خسته م.
صاف وایستادم تکون نمی خورم.
راه نمیفتم برم.
نه راه نمیفته بره.
نه خسته نیس.
دولا که میشه مثل یه کیسه آرده. تا نصفه پر.
چرا.
نگا نکن.
پیش از اینکه برم به اتاقم میگم: «هنوز که بیداری؟ وقت خوابه شاپورجان.»
شاپور میگه: «نشنیدی عزیزم؟ شاهزاده خانم زرین کمر سوار اسب سم طلا میاد به شهر. جلو در خونۀ ما وایمیسته منتظر من. من یک دل نه صد دل عاشقش میشم و می پرم رو ترک اسبش و با هم میتازیم تا بالای تپه ها. میریم تو قصرش. ماه و ستاره ها رو به پام میریزه. من میشم شاهزاده عزیزالزمان. به خوبی و خوشی. سالهای سال. میشنوی؟ صدای سم اسب گرمب گرمب. ولی نمیدونه من تو کدوم یکی از این خونه خرابه ها می شینم. بیرون منتظرش میشم. شب بخیر عزیزم. منتظرم نمون.
جوزف یه چاقو بده به من. سرشو میذاریم کنار باغچه. ولی اول باید یک چیکه آب بریزیم حلقش. رسم ما اینه.
خودم سرشو میبرم. مجبور نیستی تماشا کنی. برو تو آشپزخونه، آب بذار جوش بیاد. تو دو تا دیگ. یک دیگ برای اینکه فرو کنیمش تو آب جوش و پراشو بکنیم. خودم سرشو میبرم، نگران نباش، برو، برو تو، بعد همه شو مو به مو برات تعریف میکنم. شوخی کردم، نمیگم، فقط میگم چه جوری میپزیمش. ببین، مزۀ غذا به ادویه است. ما به مرغ یک ادویۀ دیگه میزنیم، پودر کاری نمی زنیم. نگاه کن ببین من چه جوری میپزمش.
اول زیر آب سرد بشورش.
شکمش رو که خالی میکنی دل و جگر رو کنار بذار برای سوپ.
تو قابلمه که گذاشتیش آب باید یک انگشت روی مرغ رو بگیره. نیگا چه شل و ول زیر آب خوابیده.
یک سر قاشق زردچوبه بریز تو آب.
یک قاشق پر نمک.
یک قوطی کوچک رب گوجه.
همه رو بریز تو قابلمه و درشو بذار تا بجوشه.
باشه باشه، خودتو نخور، میبرمش تو وان ترتیبش رو میدم. میدونم، همسایه ها میبینن. ما هم که نمی خوایم کسی بو ببره چکار داریم میکنیم. بخدا من حتی نمیخوام تو ببینی من چکار.. ممکنه.. یعنی میخوام.. بکنم. فقط دلم میخواست میذاشتی بهت بگم چه حالی داره که بگیریش.. و محکم نیگهش داری بین زانوهات، همونجور که خم شدی، میخوای خم بشی، توی وان..
گردنش آروم تو دستم دراز میشه، چشماش بسته، چنگالاش واز مونده و چنگ شده، بالهاش روی سینه شو، که تاپ تاپ میزنه، پوشونده. نازش میکنم و دست میمالم دور منقارش و آرومش میکنم و گردنشو روی کف دستم میخوابونم و کارد میمالم و منتظر خون میمونم که فواره بزنه.
چرا دارم دروغ میگم؟ مگه میشه مرغ توی دستت آروم بگیره و گلوشو ول کنه رو کف دستت؟ داره پر پر میزنه. نمیتونم نگهش دارم. عین مار وول میخوره. چشماش کف دستم وا و بسته میشه. کف دستم مورمور میشه. بالش! بال هاش! بال میزنه. نمیتونم. نمیدونم. دیگه فقط چاقو رو بذارم رو گلوش و تمومش کنم. اول شر منقارش رو باید کند. نوک میزنه. دوباره چاقو رو بمالم روی گلوش. جوزف، خون نمیاد. مگه میشه؟ اون همه خونشو چکار کرد؟ یک قطره خون نمیاد از گلوش بیرون. یعنی جوری کشتمش که خون هم بیرون نمیپاشه؟
فکر نمی کنی هذیون میگفت؟ شاپوررو میگم. این روزا دیگه کسی سوار اسب نمیاد سر قرار. با لیموزین میرن. باید بهش میگفتم. ولی فکر میکنم که ماه رو براش میاره، تو چی میگی؟ یک ماه سیاه براق که از یک زنجیر کوبیدۀ ایتالیایی آویزونه، ظریف. همین ترکیب سیاه و طلا، گلوبند محشری میسازه. واقعا خواهد آورد؟ چه میدونم. واقعا؟ چه میدونم.
جوزف، وقتشه که به مرغ سر بزنیم. آبشو بچش ببینم چی کم داره. سر چنگال رو بزن به سینه ش. اگه پخته باشه گوشت راحت از استخوون ول میشه، ولی زیادی بپزه سفت میشه مثل لاستیک. باید کبابی شو امتحان کنی. بخدا باورم نمیشه شماها اینقدر سر این چیزا رودرواسی دارین. کاری نداره. یک مرغ بگیر، کله شو بکن و بندازش رو بابکیو. باور کن، احترام گذاشتن به مرغ، تا حدی که حتی نتونی بخوریش، از اون حرفاس، چی بگم، نمیدونم.
جوزف زل زده به من.
جوزف نمیخواد به طرف حیاط نگاه کنه. باید عصبانی باشه. باید خیلی عصبانی باشه. یک کورونای دیگه باز میکنه و میره طرف میز و میشینه. شونه هاشو ببین، خوش ترکیب ولی خمیده. خمیده اس چون خم شده روی کوروناش، بطری رو آهسته میچرخونه، و حالا داره به من نگاه میکنه. یک سیگار روشن میکنم و یک قلپ از آبجوش میخورم. عصبانی نیست. دست میماله پشت دست من و دست میماله روی کمر من که ایستاده م کنار میز، کنار صندلی ش، انگشتاشو جمع میکنه مشت میکنه و دستشو فرو میکنه توی من، اون بالاها، ریشۀ پستونامو ناز میکنه و دلمو که همون پشت پستونه می چلونه، بعد دستشو بیرون میکشه و بطری رو بر میداره یک قلپ دیگه میخوره. یک قلپ دیگه. حیاط کوچولوی خوشگلی داره. بعدا همۀ خون و پرها رو میشوریم و تمیز میکنیم ،قبل از اینکه برم.
وای وای نگا کن هر چی پر و پوخ بود باد انداخته تو باغچه و دور تا دور حیاط.
دیگه بهتره برم.
حالا وقتشه که در قابلمه رو ورداریم و بذاریم به دل بجوشه. چه داغه. دارم غلغل میزنم ،اول باید تو روغن سرخم می کردی، پیش از اینکه تو قابلمه بندازی. حالا پوستم که توی آب جوشیده شل و وارفته س. اصلا اگه میخواستی بپزی باید پوستمو میکندی ،ولی عیبی نداره، چند تا گوجه فرنگی قاچ کن بریز این تو، رب گوجه نه، گوجه فرنگی تازه، قرمز و براق. مزه ش خوراک رو حال میاره. حسابی جا افتاده م. گوشتم له شده و از سر استخوونا ول میشه. تو دهن بذاری آب میشم. با پشت قاشق فشار بده ،آب روغن نارنجی میزنه بیرون، گوشت نخ نخی سینه میره تو، اینارو، استخوونای پام رو، میتونی بجوی، خیلی خوشمزه س، دو تا دارم، هر دو تا از سر زانو زده ن بیرون، یعنی که حسابی پخته م و جا افتاده م، داغه، بدم میاد، خیلی داغه، هر دفعه هر دفعه، دراز میکشم اینجا غلغل غلغل میجوشم. تو این بخار داغ که چشم چشم رو نمیبینه. مرسی. واقعا لازم نبود اینقدر زحمت بکشی. برای یک خوراک مرغ؟ بخدا، همون نون و کالباس و یک شیش تایی آبجو کافی بود. برای من که بخدا کافی بود.
جوزف عزیز سلام
تا برسم به مترو یک ساعت راه رفتم. راستش داشتم فکر میکردم که میشد، البته که میشد، ولی فکر کردم که چیز جالبی نیست، یعنی پخته، اونجور که من پخته بودم و له. چسبناک. اگه بهت دست میزدم، اگه بهم دست میزدی، نمیدونم، کی خوشش میاد خرده گوشت پخته بچسبه به تنش، ولی خب، با خودم میگم شاید اینم یه جوره شه، شایدم جالب باشه، ها؟ بهتر بود ازت میپرسیدم. زنگ بزن.
با احترام
ساقی
جوزف عزیز سلام
گفتم شاید دلت بخواد بدونی. خیلی وقته رسیدم خونه. شاهزاده خانوم اومده بود. یعنی حتما اومده چون یک ماه شب چارده گوشۀ خونه مونه. من فکر میکردم یک گردن بندی چیزی میاره با یک هلال ماه ازش آویزون. ولی این که اینجاست یک ماه گرد و گنده س. شاپورمون هم همونجور مثل همیشه همونجا روی مبل نشسته. مهتاب قشنگیه. مشکل اینجاست که با این ماه که اون گوشه چسبیده، تو خونۀ ما همیشه شبه. نه اینکه من با ماه یا نشستن در مهتاب مسئله ای داشته باشم، نه، اما آخه بیست و چهار ساعته تمام چراغا روشنه و میدونی چه پولی بابت برق باید بدم؟ وحشتناک صرفه جویی میکنم. از همه خرج ها میزنم. حتی دارم سعی میکنم که چراغا رو زیاد روشن نذارم ولی بدون چراغ که خوندن و نوشتن خیلی سخت میشه. باور کن جوزف، نق و نال نمیزنم ها، ولی راستش گاهی وهم برم میداره. دلم پر میزنه برای یک روز داغ آفتابی روشن. تو این شرایط، باور کن، حتی به سرطان پوست و این چیزا، و اون لک و پیس های روی شونه و صورت هم فکر نمیکنم، فقط یک آفتاب داغ. بگذریم.
با احترام
ساقی
شاید هم اسمش رو میذارن انحراف جنسی، یا تمایلات نمیدونم چی، ها؟ انگار کن که هنوز توی آشپزخونه ایم، و تو منو از توی قابلمه میاری بیرون میذاری تو دیس. قبل از اینکه شروع کنی، آبجوتو برمیداری یک قلپ میخوری و یک سیگار روشن میکنی و پک میزنی و یک قلپ دیگه، تا اونموقع من خنک شده م. دستت رو، هر دو دستات رو، آهسته میذاری زیرم که از هم نریزم و میریم طرف مبل. منو میذاری روی مبل و خم میشی و منو میبوسی و لباتو فشار میدی روی من و روی همون یک نقطه انگار دور میزنی و ذره ذره میخوری و بالاتر میری تا زیر شونه زیر سینه. هر جا که بخوای کیرتو فرو می کنی، راحت فرو میره، حسابی پخته م، لازم نیست دنبال سوراخ بگردی. میخوام پاهامو حلقه کنم دورت ولی خب نمیتونم که، تو هم به دل نمی گیری. باور کن جوزف تو خیلی میفهمی، سرت میشه، تعارف نیست، میشناسمت. تموم که شد میتونی خودت رو لیس بزنی، فکرشو بکن، بلند میشی میری زیر دوش و دست میمالی ذره های چسبناک خوشمزۀ گوشت رو زیر آب خنک میشوری. صابون لازم داری. نداری؟ نمیدونم که. سلیقه س دیگه. هر کسی یه جور دوست داره، نه؟
من شام امشبم
ساقی قهرمان
2002
یکی از نامه ها
فوریه 6th, 2010 § ۱ دیدگاه
حالا این را گوش کن: از همۀ جاهای ديگر بهتر نبود ولی خيلی شبيه بود به همان جايی که معمولا اتفاقهايی نظير اين اتفاق میافتد. و زمان چقدر مناسب بود ، آخرهای شب، از نيمه گذشته، در واقع آخرين روز..
ما يکدفعه وارد يک جادۀ باريک و تاريک شديم. از توی بزرگراه، وارد جادۀ باريک و تاريک شديم.
اين را گوش کن، شاهکار:
دو طرف جادۀ باريک، درخت، رديف، کاشته بودند و سرشاخههای درختها به هم رسيده بود شده بود دالان بهشت، در شب.
خب زمستان بود. درختها لخت بودند و آن جا شبيه بهشت نبود. حزنی متفاوت با حزن بهشت ما را در خود گرفته بود و مهمتر اينکه آنجا آخرِ راه نبود و آن امنيت مايوس بهشت در ما نبود اما آن دالان، دالانِ بهشت بود. تو میدانستی، میخواستی به من نشان بدهی، برای همين راه را دور کردی و پيچيدی توی آن جادۀباريک که بعد گفتی فکر نمیکردم به اين کوتاهی باشد. خب بعضی وقتها هر راهی کوتاه مینمايد. من که حواسم به راه نبود. به تو فکر میکردم، برای همين هم گفتم بيدارم کن، و سرم را گذاشتم خوابيدم.
دوبار بيدارم کردی. يکبار فندک میخواستی يکبار هم میخواستی بگويی که آن چراغهای روشن دور از جاده که وسطشان نور آبی سوسو میزند، چراغهای يک ساختمان قديمیاند که شده موزۀ جنگ دوم و يکی از غرفههايش مال يادگاریهای جا مانده از سربازهای کانادايیست که آمدهبودند اينجا و خيلیهاشان همانجا مرده بودند. ساختمان ساختمانِ چی؟ يک ساختمانی گوش کردم. الآن يادم رفته. هرچه میگفتی گوش میکردم. همه چيز يادم مانده. شايد اصلا اسم آن بنا مهم نباشد ولی يادم مانده. اسمش هم يادم مانده. بيدارم که کردی اشاره کردی به سمت راست جاده. شانهام را آهسته تکان دادی اشاره کردی به سمت راست جاده. چشمهايت برق نداشت. نگاه میکرد به من و نگاه به جاده میکرد و من يادم است که يک نگرانی يا شايد نگرانی همراه با دلهره يا همراه دلخوری نه دلخوری نبود. دلخوری بود همراه آرامش. آرامشی مثل زقوم توی نگاهت بود. باز خوابم برد. روز آخر بود. نه از آن روزهای آخر که آخرِ يک چيزی هستند، نه، جالب اين جا بود. بعد ماشين را نگه داشتی. آخرِِ هر چيزی ترس دارد. حتی آخر ِ زندان، که وا میشود به خيابان، ترس دارد. آخر ِ چيزی نبود و ما اين را خوب میدانستيم. میخواهم بگويم که میفهمم. نگاهها، حرفها، آن حرکتهای تند يککاره، که يککاره بلند میشدی بروی، پشيمان میشدی با روزنامهای، پاکت ميوهای چيزی برمیگشتی. میفهمم اما تاييدت نمیکنم. اينها را برای همين مینويسم که ببينی کجاها رفتهايم تا کجاها رفتهايم. و اين چيزها، مثل فراموشکاری تو نمونۀ های خوبی هستند تا قضایا را بهتر تحليل کنی. فراموشکاری را نمیشود، نبايد بخشيد. من بخشيدم اما فقط برای اينکه آن دالان را حفظ کنم. تو هم همين را میخواهی. به خصوص که آن دالان با تمام شباهتش دالان بهشت نبود. چرايش را تو بايد بدانی. ماشين را نگه داشتی پياده شدی. سرد بود. لباسهامان گرم بود. در را واکردی پياده شدم رفتم جلو، پای پل ايستادم. شب بود. خلوت. سرد بود. درختها دو طرف جاده سر به هم داده بودند. پای پل ايستادم برگشتم دستت را گرفتم. دوتا نوشابهها را آورده بودی. سيگار من را هم آورده بودی و فندک را. همه را گذاشتی روی زمين و از جيبت يک بستۀ کوچک دستمال کاغذی بيرون آوردی دادی دستم و سرت را همانجور راست نگه داشتی انگار که داری روبرو را تماشا میکنی. فردا هم سرت را همانجور نگه داشتی و رفتی. منهم بلد بودم. چشم دوختم به روبرو ولی به يک چيزهای ديگری فکر میکردم. فهميدی و گفتی تماشا کن. گفتی اينها را بايد بدانی، ببينی، بايد از اين چيزها استفاده کنی. گفتم دارم تماشا میکنم و منظره را با منظرۀ آسمان اصفهان مقايسه کردم و از آسمان لندن گفتم که برای ماها جور غريبی سياه است. يعنی خاکستریست. منظورم اين بود که بدانی بلدم تماشا کنم اما به اين چيزها فکر نمیکردم چون که من همۀ اين چيزها را پيش از اينها ديدهام. منتظر نشستم. وقت نداشتيم. بايد شروع میکرديم. تو شروع کردی. من بی آنکه رويم به تو باشد همه چيز را ديدم، از گوشۀ چشم. دگمههای بلوزت را وا کردی. بعد پالتو و پوليورت را در آوردی. کفشهايت را در آوردی. جورابهايت را در نياوردی. از من هم ساده تر نگاه میکردی به اين چيزها. میشناختمت. اين سادگی يکجور ظرافت زيبای طبيعی بود. نرم بودی. بی خيال. سيگارم را روشن کردم. گفتم چه سرده. گفتم » بيا از اول شروع کنيم.»
آخر بايد اين خيلی شبيه اتفاقهايی میشد که در مواقعی شبيه اين اتفاق میافتند. نگفتی که مهم آن فضای ماليخوليايی است که دور ما را میگيرد نه مقدمات سبک بيمزه. دوست داشتی ببينی من چه جور ياد گرفتهام. با اين همه مکثی کردی و لبخند نيشداری که خيلی هم شيرين بود زدی و با همان لحن هميشگی گفتی » خب باشه.»
همه چيز يادم است. همه چيز. هر دقيقهاش يادم هست و همين جور هنوز دارم فکر میکنم. حالا من بايد شروع میکردم. پالتوت را از تنت بيرون میآوردم و دگمههايت را وا میکردم. خنديدی. باور کن ناراحت نشدم ولی میخنديدی. ولی چرخيدم طرف تو دستهايم را زير بغلت فرو کردم. سرم روبروی صورتت بود. دست کشيدم روی دگمهها. نه، دگمههای سينهات را میگويم. روی دگمه های لباست هم دست کشيدم. خيلی دست کشيدم تا آخر واشان کردم. همه چيز زنده بود. آراممان نمیگذاشتند. جيرجير میکردند خرخر میکردند میآمدند میرفتند.
تو از پرندهها، (اگر توی آن سرما پرندهای بود) خجالت میکشی؟ يعنی اگر پرندهای کنارمان به زمين مینشست به رويش لبخند میزدی يعنی که » ببخشيد»؟ يا اگر سگی نزديک میآمد بو بکشد چکار میکردی؟ کتت را روی من میکشيدی؟ روی خودت میکشيدی؟ برای همين چيزهاست که هميشه حواسم پرت میشود. اما گوش کن، با وجود اينکه حواسم پرت میشود چيزی را از چشم نمیاندازم. دقيقم. دقيق. میخواهم بگويم که تو هم میتوانی اين حواسپرتی لعنتی را کنار بگذاری. آخر چرا يادت رفت. خب، درست، آدم دستهکليد را فراموش میکند، دستکش، پول، مقاله، همه چيز، حتی تاريخ و روز را، اسم آدمها را، آدرسها را، ولی آخر کيرت را که نبايد فراموش کنی. اين برمیگردد به همان بیمسئوليتی. تو بیتوجهی. راستش را بخواهی گم کردهای. اصلا گم کردهای که ماها به چی و برای چی زندهايم. خب اينها را مینويسم که ..
آخر چرا يادت رفت و تازه تو نبودی که فهميدی، من فهميدم. دستم را که روی سينهات گذاشتم نفست آرام بود. سنگين و آرام. نه، ببين، وقتی میگويند سنگين بنظر غمگين و سنگين و يا سنگين و بدون آرزو میآيد ولی اين نبود. سنگين بود و سبک. دستم را پايينتر آوردم روی نافت. دستم را بردم زير پيراهن، روی نافت، انگشتم را روی نافت غلتاندم. فشار دادم و غلتاندم. بلد بودم. تاريک بود. نگاه نمیکردم. حتما میخنديدی. صورتت وامیشد به خنده سرم را فرو کردم روی دلت. خب حالا تو بايد دستت را میگذاشتی پشت گردنم سرم را خم میکردی پايين. يا دستت را میگذاشتی روی شانهام از يقه بلوزم میرفتی تو. بايد میکردی. حالا بگير که هنوز معلوم نيست آخر شب است يا آخرين شب است يا آخرين شبی ست برای حالا بگير هرچی.
همه چيز کامل بود و من، وجود من به تنهايی کافی بود. من بودم. من بايد حواست را آنقدر پرت میکردم که هيچ چيز يادت نرود. دست بردم بگيرمش. نگاه نمیکردم. گفتم حالا بايد سرت را به عقب خم کرده باشی. سر من خم شده بود کيرت را میجستم. خب من حواسم جمع است. حالا بايد کير تو راست، اگر نه راست راست، بايد نيمه راست میبود ولی نبود. بازی کردم. چرخاندم دستم را. تو بايد جواب بدهی. بابت همۀ اين چيزها بايد جواب بدهی. خب تو نويسندهای. اين فراموشکاریها همينطور ساده پيش نمیآيند. ريشه دارند. بايد بگويی چرا و ريشه را بجويی. بايد خودت را بنويسی. يعنی چطور ممکن است؟ يکدفعه تکانی خوردی و گفتی چی شده..؟ و همينطور دست میماليدم. خم شدی روی من که خم شده بودم گفتی چی شده..؟ من که نبايد میگفتم چی شده. من اصلا نمیدانستم چی شده. دوباره خم شدی و گفتی: » اه اه.. جا گذاشتم.. اه.. صبح که اومدم جا گذاشتم. ميدونستم آخرش يادم ميره..» اينها دقيقا کلماتيست که تو گفتی. يادت هست؟ سيگارم را پيدا کردم فندک برداشتی روشن کردی. يک سيگار به تو دادم روشن کردی نشستی. گفتی «از تو کشو درش آوردم. در آوردم گذاشتم روی ميز که با خودم بيارم.» گفتی: «خدا کنه ببينن برش دارند. لای روزنامهها نره تو آشغالا…» منظورت از بچهها زنت بود. سيگارم را میکشيدم. حرف نمیزدم. نبايد میزدم. مثلا همين زنت، مثل عطر توی حواس من پيچيده. بايد حس خوبی باشد، نشانۀ دوست داشتن. گفتی: «حالا بعدا يادم مياد که ديگه چیها يادم رفته…» میدانم، ديروزش هم سه بار آمدی يک نوار بگذاری گوش کنم يادت رفت. ولی آخر آدم نوار را فراموش میکند کيرش را که نبايد فراموش کند. ببين، اين برمیگردد به همين بیمسوليتی. بعضی چيزها به آن جان زندگی ما بسته است. نمیتوانی فراموش کنی. نبايد فراموش کنی. بعد میگويی حالا مهم نيست، بيا بغلم؟ همين؟ مواظبم سيگارم به صورتت نخورد. میخورد به آستين کتت. میترسم لباست را بسوزاند، میاندازمش. میچسبانيم به خودت. دستهايم توی بغلت مچاله میشود. سرم را میکشم طرف سينهات که نفس بکشم. دوستت دارم ولی اين بیمسئوليتیها جگرم را آب میکند. میگويم عزيزم عزيزم عزيزم. میگويم عزيزم. میگويم تو فکر میکنی اين جوری میشود نوشت؟ نمیشود. میگويم ببين تو خيال میکنی، نمیشود. میگويم من ياد گرفتهام. ببين من هميشه کيفم همراهم است، همه جا، ببين، نگاه کن، توی کيفم هميشه يکی دوتا کس زاپاس با خودم برمیدارم.
سرت را جلو آوردی نگاه کردی. گفتی «يکيش را بگذار اين جا پيش من»
گفتم: » مال تو.»
برداشتی دستت گرفتی به بازی. پاکت سيگارم را جلوم گرفتی که بردارم، گفتی:» نگران نباش مواظب خودم هستم.»
گفتم:»معلومه که هستی.»
ولی نگرانم. و خشم. خشم. چه خشمی دارم. يک جايی ماها اشتباه کردهايم..
حالا هم دارم سيگار میکشم. هنوز هم سرفه میکنم. بايد اين را برای من، حداقل برای من، روشن کنی. چرا دستت را جا نمیگذاری يا چشم، زانو، سرت را پاهايت را چرا وا نمیکنی خانه بگذاری. غمگين نيستم. هم غمگينم هم نگرانم. نه چرا زيادی وسواس دارم. نه اصلا فراموش کن. ماها از اين بيفکریها زياد کردهايم. از اين ساده انگاریها.. تقصير تو نيست، تو تنها نيستی، فراموش کن
عزيزم موفق باشی
ساقی قهرمان
۲ فوريه ۲۰۰۰
———
خيلی فکر کردم که اين را پست کنم يا نه. نه اينکه دوست نداشته باشم ببينمت ولی راستش هنوز
ببخشيد ول کن نيستم فراموش کن اعصابم داغونه بعدا با هم صحبت میکنيم هنوز نرسيدهام داستانها رو پست کنم. به زودی.
یکی از نامه ها
ساقی قهرمان 2000
موریانه
فوریه 6th, 2010 § 2 دیدگاه
کسی در خانۀ روبرو را با کليدی باز میکند میرود تو. من صندليم را گذاشتهام کنار پنجره، که پرده ندارد، و تماشا میکنم. يکی از چراغها روشن میشود. چراغی که اول روشن نبود. پرده را میکشند. گاهی پرده از اول کشيده است، بعد چراغ خاموش میشود.
تلفن زنگ میزند.
من اينجور وقتها جواب نمیدهم و تلفن زنگ میزند. صدای پيغامگير بلند میشود. صدای کسی که پيغام میگذارد میآيد. يعنی اگر او بود حرف نمیزد، قطع میکرد، من منتظر میماندم تا فردا. فردا دوباره زنگ میزد. گوشی را برمیداشتم. صندليم را از جلو پنجره میکشيدم طرف تلفن. سيم تلفن کوتاه است. اما اگر دوباره زنگ بزند گوشی را برمیدارم. اگر خودش باشد يله میدهم روی صندلی و بشقاب غذا را سر میدهم آنور ميز و لقمه را فرو میدهم و لبخند میزنم.
گوشۀ پنجره، نزديک سقف، تار عنکبوت بسته. يکی میگفت عنکبوتی مونسش بوده و کنج سقف اتاق او تار تنيده بوده و او ساعتها مینشسته پای کنجی ِ ديوار درد دل میکرده و عنکبوت با تار بلندش پايين میآمده جلو روی او میايستاده زل زل نگاه میکرده يا سر تکان میداده و با پشت دست قطره اشکی را که از گوشۀ چشمش چکيده بوده پاک میکرده. بعد سلانه سلانه بالا میرفته مینشسته توی خانهاش و هر دو به دور و به هم نگاه میکرده اند و چرتشان میبرده.
آنطرف اتاق که آفتاب گيرست، همانجايی که الآن پشت سر منست که رو به پنجره ايستاده ام، پر از گلدان ست.. گلدانها پر از برگهای سبز سايه روشنند.. آفتاب که میتابد و خاک گلدانها گرما را به خود میکشد دلم میخواهد دراز بکشم روی زمين، آفتاب بيفتد روی شانه ام و شست پايم روی خاک خطی بکشد که امتداد مشخصی نداشته باشد. چشمهايم را میبندم. لبخند میزنم. بيدار میمانم. سبز و نارنجی پشت پلکهايم میبينم. سر شانه ام مورمور خواهد شد. نيمخيز میشوم. از گوشۀ چشم از روی شانۀ چپم نگاه میکنم. عنکبوتی پايين آمده بود، بالا رفت. سرم را زمين میگذارم و میگويم زير زمين، روی زمين، همه جا پر از چيزهايیست که نمیبينی و نمیدانی و شايد اصلا دوستشان نداری. و بلند میشوم میايستم میگويم: و شايد هم دوستشان داری، ميوهشان را از شاخه میچينی، پروانهشان را در هوا میگيری، در خانهشان را میزنی، ميان بازوانشان آرام میگيری.. و قدم میزنم و قدم میزنم و تلفن زنگ میزند.
گوشی را که برمیدارم مودب سلام میکند. حالم را میپرسد. میپرسد چه جوری نشستهام. میگويم دراز کشيدهام. میگويد «حرف بزنيم؟» و دستش را دراز میکند. دستش لای موهايم نمیماند. تا زير گلويم میآيد. خودم گفته بودم دوست دارم زير گلويم را ناز کنند. انگشتش را فشار میدهد روی چال زير گلويم. بار اول صبر کرده بودم تا گفت » تمام شد.» حالا پيش از آنکه به آخر برسد میگويم خداحافظ و گوشی را میگذارم زمين موريانهای از زمين برمیدارم روی گوشی میگذارم. اگر اینجا پهلويم نشسته بود موریانه را میگذاشتم روی دستش. او دستش را بالا میبرد تا خوب نگاهش کند. موريانه می چسبد به ابروهای
پرپشتش، و می رود بالا، چيزی را آن تو ها، توی کله اش میجود و من تماشا میکنم تا تمام شود.
شروع که میکند به حرف زدن، هنوز مودب است.
میگويد: » دستمو کجای کمرتون بذارم..»
- «چی؟»
- «دستمو کجای کمرتون..»
راه رفتنش را ديده بودم. ايستادنش را ديده بودم. گاهی میگفت «خداحافظ..»، از ميان جماعت سٌر میخورد میرفت. نشستنش را ديده بودم. پيش از اين اما حرف زدنش را نديده بودم. صدايش عذر میخواست و يک قدم جلو میآمد ولی نمیدانست کجا بنشيند..
میپرسد دستمو کجا دوس دارين بذارم، و تازه تازه میفهمم که غريبه است. هنوز دارم گوش میکنم که صدايش میشکند. صدايش میزنم. کسی از آن طرف سيم دست داغش را روی سينهام میگذارد و تا سينهام زير دستش تير میکشد، میگويد آه.. روی لبهايم میچکد.. گوشی را به گوشم میچسبانم.. صدای قلبم را گم میکنم.. دستم وا میشود مشت میشود.. سيم پيچ پيچ را در خود میفشارد. پشتم را میچسبانم به ديوار نگاه میکنم به پاهايم و ساق پاهايم و دستهايم و رگههای صدايش که بيرون زده.. دراز میشود تا به من برسد..
آفتاب از پشت پنجره رفته. اتاق در سايه روشن غروب سرد مینمايد. چراغ را روشن میکنم. از اين اتاق به آن اتاق میروم. سلانه سلانه. صدای خفهام از پشت تلفن به گوش نمیرسد. اگر کنارم نشسته بود میگفتم: » فرقی نمیکنه.» میگفت: » خب تو چه جوری دوست داری؟» و انگشتش را میگذاشت روی چال زير گلويم.
زير گلويم يک چشمه بود. غلغل میجوشيد. آب خنک میآمد بالا. يک قلپ میخوردم گلويم تازه میشد. باز حرف میزدم. خسته بود. روی خاک آنجايی که من زير سايۀ برگها دراز کشيده بودم دراز کشيده بود. میتوانست زانوهايش را زمين بگذارد، دستهايش را ستون کند، سر پايين بياورد تا لب چشمه، درنگ کند، و بعد.. لب هايش مماس شود با خنکای آب و قلپ قلپ بنوشد.. نفس تازه کند و دوباره.. بعد همانجا سر جايش بنشيند.. دستش را روی سبيل خيسش بکشد.. انگشتهايش را لای موهای عرقکرده اش فرو کند.. رو به عقب شانهشان کند و بپرسد: «تو چه جوری دوست داری..؟ «
دوست داشتم از اتاق بروند بيرون تا من انگشتیهايم را چينچين به صدا دربياورم. نشسته بودند دور اتاق. چادرهاشان روی شانههاشان. مهمانی زنها بود. رو نمیگرفتند. به دربند اتاق که رسيدم نگاهشان جلوتر آمد دور پايم پيچيد. يکی از پشت سر دست گذاشت پشت گردنم هلم داد تو.
میخواستند رقصيدنم را ببينند و ببينند که سر شيشههای پپسی را دوختهام دور تا دور دامن پرچينم که بالای زانوها روی شلوار اطلسی تاب میخورد.. که سرِ بافتۀ موهايم منگولۀ طلايی آويختهام و توی اتاق سايه که پيش از ظهرها خالی بود رقصيدهام. حالا بايد دستها را از هم وا میکردم به هوا میپيچيدم و چرخ میخوردم و کمر تاب میدادم آنقدر که بدانند.. و شانههايم و لرزش سينههايم و قاليچه و گل قاليچه زير پنجۀ پاهايم، آنقدر که ببينند..
بيرون دويدم تا ته خانه رفتم.. تا ته صندوقخانه.. پشت صندوق آخری.. کنج ديوار نشستم صورتم را گرفتم توی دستها و نفس نفس کشيدم. بيدار که شدم آمده بودند دامن را ببرند توی صندوق بگذارند که يادگاری سالهای سال بماند. خانمها يک قواره مخمل آبی و يک چارقدی سفيد ململ چشم روشنی آورده بودند. توی صندوق گذاشتيم درش را بستيم.
در را که واکرديم پشت در کسی بود که اول هيچ هم غريب نمینمود اما خوب که نگاه کرديم ديديم از زير پيراهنش روی تنش چيزهايی پيداست که مثل مال ما نيست و در را محکم بستيم.
هوای گرم از پنجره میآمد تو و من دلم میخواست از پنجره بيرون بروم. صدای زنگ در بايد شبيه زنگ تلفن باشد. صدای در ديگر هيچوقت بلند نشد.. ديگر هيچوقت کسی پشت در نايستاد که در را که واکردی تو بيايد جايی بنشيند تا ما کنارش بنشينيم. او میايستاد توی کيوسک، خم میشد روی تلفن.. گوشی را به گوشش میچسباند میگفت: » تو چه جوری دوست داری؟» میگفتم سرم را گذاشتهام روی دستها و دستهايم را روی زانوهايم. دروغ میگفتم. او که چشمهايش را بسته بود و گوشی را به گوشش چسبانده بود میگفت: » من دستمو کجا بذارم..؟»
حالا سالها بود میدانستم که روی شانهام.. پايينتر.. نزديک خط زير بغل.. جاييست که مثل نوک پستان دل دل میزند و آنطرفتر.. رو به انحنای گردنم.. خطیست که تا تيرۀ پشتم تير میکشد. پشتم را به آينه میکنم.. گردنم را میگردانم.. دستم روی شانه ام میماند. تماشا میکنم.. شايد اگر در را نمیبستيم.. اگر میآورديمش تو مینشانديمش و دورش مینشستيم.. میديديمش که سرش را بالا میآورد نگاهمان میکند.. بافتۀ موهامان را وامیکرديم پيش روی او دوباره میبافتيم پشت سر میانداختيم. گوشی را برمیدارم. تلفن زنگ نمیزند. گوشی را میگذارم. دست تکان میدهم.. سرم را از پنجره بيرون میبرم.
دوست داشتم بنشانمش کنار پنجره رو به روز.. موهايش را روی شانههايش بريزم.. شانههايش را از زير پيراهن بيرون بياورم در سايه روشن اتاق تماشايش کنم.. دستم را روی خواب تنش بکشم.. نرمی پستانهايم را با نرمای موهای روی سينهاش اندازه بگيرم.. و او چشمهايش بسته باشد يا اگر وا بود اسم چشمهايش مريم باشد..
موریانه
ساقی قهرمان
1994
سال دوهزار
فوریه 6th, 2010 § ۱ دیدگاه
مادرم میگويد که من زن خوشبختی هستم. هرچند بختی که من دارم با سليقۀ او جور نيست.
در واقع دوست دارد مرا تيرهروز بنامد اما نمیتواند، چون بلافاصله برايش روشن میکنم که او از زندگی من هيچ نمیداند، چه بدبخت، چه خوشبخت.
کسی از زندگی من چيزی نمیداند.
فقط خودم میدانم.
برای اينکه چيزی را از نظر نيندازم يادداشت برمیدارم.
حافظهام خوب است.
به حافظهام اعتماد دارم اما يادداشت هم برمیدارم. برای محکم کاری.
لذت میبرم.
در واقع بايد بگويم که شايد هم خوشبخت هستم.
لذت میبرم.
گاهی پنجره را وا میکنم و هوای يخ که به صورتم خورد تا کمر خم میشوم توی خيابان. با همان کمر خم شده تاب میخورم. باران میبارد روی صورتم.
فرض کنيد آينهها را از دور و برتان جمع کرده باشند و چيزی حدود يکماه يا يکسال خودتان را نديده باشيد. من با همين اشتياق میروم جلو آينه، خيسی صورتم را تماشا میکنم. تازه سر از پنجره بيرون کردن هم همينجور. فرض کنيد چيزی حدود يکسال يا بيست سال پنجره نديده باشيد. حالا من با همان اشتياق از پنجره خم میشوم بيرون.
و اينها را کسی نمیداند.
مثلا مادرم نمیداند چونکه هيچوقت نديده من غايب باشم يا به دليلی محروم از چيزی باشم.
زندان رفتن مرا نديده. هر بار زنگ زده خانه بودهام يا کسی خانه بوده و همه چيز به حال عادی بوده.
برای همين میگويم کسی از زندگی من چيزی نمیداند.
و حتی برای همين است که مادرم همانطور که از خوشبخت بودن من میگويد با نگاهی موذيانه وراندازم میکند تا نشانهای از شوربختی در حالاتم و يا در اطرافم بيابد. در اطراف من اشيا به شکلی بیقيد و بیتصنع کنار هم چيده شدهاند. اسباب خانهام رنگهای شاد دارد.
مبلها يک رنگ نيستند.
و کاسه و بشقابها همينجور.
رنگارنگند.
اما ترکيبی دارند که گويی با هم میخواند.
سليقهام خوب است، همآهنگی اشيا اما نتيجۀ سليقۀ من نيست. اين تصميمیست که گرفته شده. و تازه اين را بايد بگويم که فقط به چشم جور میآيد. همين تضادی که در خود من وجود دارد، همين سرگشتگی و رقصيدن در جمع، نشان از ناهماهنگی دارد ولی از چشمهای ناآزموده پنهان است.
به همين فکر میکنم وقتی پنجره را میبندم و سرم را میکشم تو.
همين شب سال نو به همين فکر میکردم.
سخت بود.
نبايد بگويم سخت.
بايد بگويم.
از قبل به خود هشدار داده بودم که با گذشتن سال ۲۰۰۰ مسئوليت من تمام است. اما اصل آن بود که با چشم باز سال ۲۰۰۰ را تماشا کنم. آسان نيست. اول از همه اينکه آيا امکان تماشا هست؟ اگر آنطور که شايع شد دنيا به آخر میرسيد چی؟ اين يکی از نگرانیهايم بود. ببينيد، سالها باری را به دوش کشيده باشيد تا جايی زمين بگذاريدش و ناگهان در همان موقع موعود زمين محو شود و منفجر شود و بار روی دوش شما با آن منفجر شود و خود و بارتان با هم محو شويد چون که زمين محو شده است.
چه بيهودگی بدی.
باز همان اشتباه.
باز همان.
گفتم بد.
در انتخاب کلمۀ مناسب تنبل شدهام.
و من قول داده بودم. نامه را که گرفتم صحبتی از چگونگی حلول سال ۲۰۰۰ نبود. فقط خود سال ۲۰۰۰ بود که مطرح بود و حضور داشتن در سال ۲۰۰۰. تماشای زمانی که آخر چيزی و اول چيزی است. اول و آخر مهم بود. آن زمان هنوز چيزی شروع میشد و ما خود را میکشتيم تا به آخر برسانيمش. يعنی نيمه کاره رها نمیکردند.
چطور شد يا چه خوشبخت بودم يا چقدر شانس داشتم و چقدر گريه کردم.
هنوز گاهی سرم را قايم میکنم. شانههايم میلرزد. صورتم له میشود.
نگرانی ديگرم اين بود که شب سال نو کجا باشم. توی ميدان شهر با بچههای جوان يا توی پارتی با بزرگترها. بعضی میخواستند غذا و يا لباس تقسيم کنند. بعضی میخواستند با اعضای خانواده زير يک سقف باشند. هيچ کجا نرفتم. سالها گذشته بود. شرايط من آنجور که به ذهن هيچکسی برسد نبود. خيلی کارها را نمیتوانستم بکنم. خانوادهام با من زندگی نمیکرد. شب را با آنها گذراندن دروغی بيش نمیبود. پول نداشتم غذا و لباس پخش کنم. در واقع آنشب برای خودم هم هيچ پول نداشتم. هيچ کجا نرفتم. خانه ماندم. نه که تنها باشم. کسی بود که با من بود.
صبح که شد هنوز سردرگم بودم. هوا خوب بود. خيلی. شب اول ژانويه و آنقدر مطبوع که میشد دو سه خيابان را قدم زنان رفت.
آن نامه را در گرماگرم تابستان گرفته بودم. عرق کرده بودم. نفسم تنگ بود. ديگر بايد عادت میکردم. هنوز نکرده بودم. خيلی وقت بود آب و صابون نديده بودم. تنم بو میداد. سرم را خم میکردم روی سينه و زير بغل و بو را دوباره نفس میکشيدم. گشنگی تابستان از گشنگی زمستان بهتر است اما گشنگی است ديگر. میپيچيديم به خود. دندانهامان را فشار میداديم روی هم. اين مال آن اوايل بود. بعدها آروارههامان شل میافتاد انگار که مردهايم. مردگی آن زير پوست بود چون که درد میکرد. زير زخمها و توی تنمان جاهايی گزگز میکرد. بعد بعضیها عق زدند. چون که میترسيديم. و گشنه بوديم.
حالا اگه شما توی اون هليکوپتری باشين که سقوط کرده تو بيابون و بغلدستيتون مرده، حاضرين گوشت مرده بخورين تا نميرين؟ بله.. حاضرم.
آدم خوری نيست اين.
کشتن، يعنی جان چيزی را گرفتن، و گرنه آدم مرده را خوردن با خوردن پيتزا فرقی ندارد.
اما هنوز فکر میکرديم چيزی برای خوردن هست. همه را آويزان کردند. چرا مرا انتخاب کردند. کی انتخاب کرد. همراه بقيه میمردم. چرا من. اگر مرده بودم راحت تر نبودم. هی زير و رو شدم. داشتند دروغ میگفتند. گفتند تو.. خواهی ماند.. و يک عالمه چيز ديگر. همه قبول کردهاند. گفتند نه اينکه راضی باشيم به مردن، اما پشت چشمهای تو میايستيم به تماشا. اين از مردن بدتر نبود. تن و تمام سلولهای ذهنت را واگذار کنی. اين همان آويخته شدن نبود. نه؟
آويخته شدن را ديده بودم.
اما آنها که میخواستند در من زنده بمانند آنهايی بودند که قرار بود بميرند. مثل من.
و هی زير و رو شدم و عق زدم.
و کی چنين فرصتی را از دست میدهد.
و شايد من به اندازه ديگران ايمان نداشتم.
بعضیها نخواستند که تکه تکههايی ناخالص در وجودشان زندگی کند. مردن را ترجيح داده بودند. يا نه.
برای من مشکل نبود. اما از کجا میدانستند که میتوانم.
اول همه با هم در من لوليدند تا بدانم که چی و چگونه خواهد بود.
گرماگرم تابستان خفه. از همان موقع شروع شد اما زمستان بعد فرار کردم. کوه راه مناسبی بود. از بلندی عبور کردن تجربهای لازم بود. ترکيه بيشتر از ديگر جاها با روحيۀ ما جور بود. آکسارای، فضای سياسی بچههای تهران را و عطش بچههای شهرستان را با هم در خود داشت. من از شهرستان آمده بودم. اما میدانستم چه بکنم. اما گيج بودم.
گاهی هنوز گيج بودم. گاهی سرم را خم میکردم سرفه میکردم. چند سال بعد که خاطرات بيماران ايدز را خواندم ياد خودم افتادم که چگونه خود را لای پنبه نگاه داشتم که نميرم. تمام اين سالها. و اين آسان نيست وقتی که میخواهی ناگهان با تمام جگر جيغ بکشی يا اصلا بگير که میخواهی بپری وسط خيابان لای ماشينها. خودم را لای پنبه نگه داشتم. مديون آنها بودم اما فراموش نکردم که آنها نيز مديون من بودند. تا سال ۲۰۰۰.
و اين سرگيجه که هنوز هست و بايد بگويم حالا که دو ماه از سال میگذرد بارها از خود پرسيدهام آيا چيزی را از چشم انداختهام؟ هوا خوب بود. برف نيامد. هرج و مرجی در کار نبود. اتفاق عجيبی نيفتاد.
حالا بايد بگويم که هيچ چيز با پيش از حلول سال فرقی ندارد. میخواهم بگويم میتوانستم در همان تابستان بميرم. اما چيز ديگری هم هست. مردن ما چيزی به جهان اضافه نکرد. شايد هميشه همين بوده. شايد بيهوده مردهايم.
شايد هم کرد.
مردن ما » مردن » را به جهان اضافه کرد.
و ديگر اينکه هنوز کسی اين بار را از شانۀ من برنداشته. میدانم که همه چيز خوب يادم است. میدانم که تمام قرار تا سال ۲۰۰۰ بود. اما گاهی به سرم میافتد که چيزی را از ياد بردهام و قرار اين بوده که ديدههايم را ثبت کنم بعد بميرم. اما آخر برای کدام ديگران. آنها که مردهاند با من ديدهاند.
شايد بايد اين را برای ديگرانی که شايد در زمانی به همين انتخاب شايد.
اما هنوز زندهام و میترسم.
بايد بگويم که انگار قرار است همه چيز را مو به مو ثبت کنم.
و نمیترسم بگويم هر غلطی دلشان خواسته کردهاند. هر جور دوست داشتهاند مرا رقصاندهاند. بيشتر از آنچه قرار بوده از من خوردهاند. حقم را خوردهاند. حالا هم نمیروند. حالا هميشه .. نه..
حالا هميشه.. نه. آن رختخوابهای چرک. آن رختخوابهای معطر. آن شرابهای آب. بخور.. بخور.. چونکه چی بيشتر از اين چيزها. اصلا آن زمان که محروم شديم از چی محروم شديم؟
چقدر دستهايم دوست دارند ناز کنند بچلانند ناخن بکشند خود را بمالند به تکههای خراشيدۀ سيب. و تمام اين همه سال، ببين، مثل يابوی ابليس. هی بد. هی خوب.
پرده را میکشم. هستم. گاهی که فکر میکنم میبينم خوشبخت.
يکی نشسته همينجا که دو انگشت از بالای ران پايينتر است. همه را دور تا دور راهروهای تنم میشناسم.
نوک چاقو را فرو میکنم اين تو سرش را از توی نرمۀ بازو بيرون میکشم. میگذارم روی تخته گوشت. چراغ روشن میکنم آينه را روی صندلی پشت سرم میگذارم، موهايم را پشت سر جمع میکنم، چاقو را برمیداريم تکههای درشت از ماهيچه میبريم ميذاريم رو تخته. سرانگشتام يخ زده. سر، نه، دستم میلرزه. من اصلا از درد کشيدن میترسم. يا خون. خون ببينم میترسم. از ور تيزش نگير دستت رو میبره. از ور تيزش میکشيم دور استخونا رو پاک میکنيم. قرچ که صدا کرد يعنی تميز شده.. گوشتا رو کوت میکنيم رو تخته گوشت میريزيم تو کيسه يکی يکی سرشون رو میبنديم جا میديم تو جايخی چاقو رو فرو میکنيم تو غضروف مياريم بالا استخوونا رو از هم وا میکنيم دو تا پستون گرد پر از آدم يک تيکه در مياريم دور دنده رو پاک میکنيم.
اگه دل داشتيم پا رو پا میانداختی با اين ساق باريک سهتار میزديم.
دستت نمیرسه.. اون پشت از سر کمر رشته رشته آويزونه.. چونکه فقط با نيش چاقو خط انداختی دست نمیرسه دسته چاقو رو که ببريم پشت سر تاب بديم دور دسته رگهای آويزون رو، بکش ور مياد. ديگه دل و روده نداريم عق بزنيم. تو که فقط استخونی دستمال خيس میکشيم دور تا دور آشپزخونه رو برق میاندازيم. حرف نمیزنند. جهنم. انگار منم که مردهام. مگر نمردهام. مردهم مگه نمردم مردم
؟
سال 2000
ساقی قهرمان
2000
شب های آوازی
فوریه 6th, 2010 § ۱ دیدگاه
مادرم مینشست بالای اتاق و عموها
يکی روی صندلی، يکی روی يک صندلی ديگر، يکی روی زمين و يکی.. و همينجور..
پدرم از پنجره، بيرون را نگاه میکرد و گاهی توی اتاق را
در واقع هميشه تنها زن اين جمع بود
چادر سر میکرد و روبنده میبست
حالا چند سالی بود که کشف حجاب جا افتاده بود. بخصوص در مهمانیها و در خيابان، مردم بیحجاب رفت و آمد میکردند، ولی مادرم که زن روشنفکر و مستقلی بود دوست نداشت کسی چيزی به او تحميل کند و همين بود که هنوز هميشه بالای اتاق که مینشست روبندهاش روی صورتش بود و چادر روی سرش، و بعد صدای ويولن که بلند میشد، روبنده را با دو انگشت از روی صورت دور نگاه میداشت که با لبها مماس نباشد و میخواند.
اولين آواز از حميرا، هر بار، و میخواند: صبرم.. يا که.. دررردم..
يکی دوتا که میخواند تصنيفهای سازضربی را شروع میکرد. عمويی که ويولن میزد آرشه را میگذاشت روی زانو و عموی ديگر روی ميز رِنگ میگرفت.
پدرم رو میکرد طرف عمويی که کباب باد میزد: ذغال جرق نيست باباجان، زحمت نکش.
عمو باد می زد.
باز شبو.. شبوووو.. شبووو… ششب..
حالا من اصلا حوصله ندارم فکر کنم کی بلند میشد برقصد يا اصلا کی چکار میکردند.
من که دنيا آمدم مثل مادرم عاشق چادر بودم. اين چادر حالی داشت که دامنهای بالای زانو يا شلوار، َاخ، شلوار، و کفشهای.. کفش که فرقی نمیکرد، من هم پاشنه بلند میپوشيدم، نه، چادر حال ديگری داشت.
من که دنيا آمدم مادرم نمیخواند. عموهايم زن گرفته بودند. آواز خواندن را دوست داشت اما آن اوايل فقط به خاطر دل پدرم، بعدها به خاطر، من نمیدانم، اما ديگر نخواند.
حالا داستان من داستان ديگری بود. من که دنيا آمدم آواز نمیخواندم.
ننه خانم تا دم در اتاق میآمد و سينی غذا را میداد دست مادر و میرفت توی آشپزخانه. مادر قدغن کرده بود که سفره را ننه خانم بچيند. اين ننه خانم از آن زنهای ارقۀ خاک برسر بود که در هر فرصتی ميانۀ پدر را با مادر به هم میزد. اما بوی خوبی داشت. سينی غذا را که میداد، از همان پشت در بچه را میدادند بغلش و او با بچه مینشست توی آشپزخانه. آشپزخانه روشن و پرنور بود و با يک نهارخوری کوچک از مهمانخانه جدا میشد. مهمانخانه ديوار تا ديوار پنجره بود و روشن. من همانطور که سر بغل ننهخانم بودم از پنجرۀ مهمانخانه بيرون را سير میکردم. ننهخانم بوی کتلت شب مانده میداد لای کت و پيراهن مخمل. بوی نعنا هم میداد. بعضی وقتها همينجور که قصه میگفت چرخ میزد و خيابان را نمیديدم. سرم روی شانهاش عرق میکرد و پردهها میپيچيدند لایِ ديوار ِ لای ِ ماهيتابههای ِ لای ِ نيمکتهای..
از مدرسه زنگ زدند به مادر گفتند که بيايد مرا ببرد خانه. خب. الآن ميام. شوهر من مثل شوهر مادرم ساکت و سر بزير نبود. قلدر بود. تازه برادرهام هم از برادرهای مادر قلدرتر بودند. همين شد که مادر پريد توی خيابان، يک تاکسی صدا کرد و آدرس مدرسه را داد و يکراست رفت توی دفتر و ته اتاق، درست روبروی ميز خانم مدير، مرا ديد که رنگم پريده مثل گچ. دستم را گرفت برد خانه. شلوارم را عوض کرد و مرا که توی گهواره گذاشت، گهواره رفت و آمد، رفت و آمد، رفت و آمد. خوب چرا هيچ چی.. صبرکن.. از اينجا به بعدش را از زبان مادر گوش کنيم:
مَنمرغبشششششکسته پرم .. باااازاوبن شين در برم… دوست دارم از آن روزهای اول که هنوز اهل بزم و اين حرفها بودم بگويم. آن روزها هرروز جمع میشدند خانۀ ما. بعدها پَر شدند رفتند پيداشان نشد. من ماندم تنها با پدرش توی يک چارديواری. و خب طبيعیاست که هر شب که مینشستيم جلو همديگر آواز بخوانيم، اين من بودم که صدايم میلغزيد توی هوا و اتاق را پر میکرد، و او از جايی که هميشه روبروی من بود، مات و مبهوت نگاه میکرد و گاهی صورتش با لبخند آشکاری از هم وا میشد. شايد تاثير آواز بود. نميدانم، ولی چرا ياد اين افتادم، نميدانم، شايد برای اينکه، نميدانم اما صورتش با برق خنده از هم واشد. دستش را از زير چانه بيرون آورد و دست ديگر را داد زير چانه و همينجور..
من مرغ بششششکسته پرم .. بازآ
و چشمهايم را بسته بودم و اين گردن پيچ میخورد تا صدا تحرير بگيرد و.. دستش را گذاشت روی شانه من.. اينجا.. و دستش را گذاشت روی گردن من.. اينجوری.. و رو به ديوار و.. ديگر نمیخواندم و تاپ تاپ دلم میزد و سرم را فرو کرد توی متکا روی سينهاش، میزد، و حتما با دست میزد، از صدا میفهميدم و برق توی چشمام میپيچيد چونکه درد می.. درد می.. و گفتم پايينتر.. صدام در نمياد.. و گفتم بزن و گفتم بزن بزن بزن. و چرخيدم و نفس نداشت نفس نفس میزد. پاهايم را انداختم دورش و چسباندمش به خودم و نفسم که در نمیآمد و نفس میزدم و به حال نيامد.. بردم نشاندمش زير آب و آب ولرم رويش ريخت حالش جا آمد. صورتش را خشک کردم لباس پوشانده نپوشانده زير پتو خواباندمش. آنقدر درهم بود اتاق که کی حالا پاکت سيگار را پيدا کند. مثل اطلسِ خونی خراشيده بودم. حالم خوب بود. دوباره صدايم را ول کنم دوباره مثل مار چشم بدوزد توی چشمم سرش را بياورد جلو و دستهای سرد يخیاش را بگذارد روی.. و دوباره پتو را پس زدم و دستهای خنکش را گذاشتم روی سينهام که خنک شوم.
دخترم که دنيا آمد بهش گفتم عزيردلم، نمیخواهی مثل مادر باشی؟ يعنی شکل من..
اما خب.. چيزهايی هست که از اختيار ما خارج است. همين که شوهرش با شوهر من زمين تا آسمان فرق داشت کافی بود که او هم، حتی اگر دلش میخواست، نتواند شکل من باشد. مينای ما آواز که میخواند از عهديه میخواند. عهديه خيلی لاغر است و تازه.. مثل ماها هم نيست. خبرش میرسد ديگر.
شوهر دخترم به دخترم میگفت: اين چادر را بينداز دور، از مد افتاده.. آخه بو میگيری اين زير..
کِز میکردم روی مبل و روبنده را کمی از صورت دور نگه میداشتم که خيس نشود و.. گريهکردم.
به پدرش گفتم: آقا دستم به دامنت فکری بکن… آزادی دخترم از دستش میرود.
آخر چادر که دورت نيفتاده باشد و بالهای نرمش را حفاظ تنت نکرده باشد ديگر هميشه بايد حواست جمع باشد که دستت بيهوا به تنت ننشيند.. دست زير چادر آزاد است.. پا.. سينه.. سر.. پستان زنده توی گودی کف دست، آزاد، ولی هيچوقت هيچوقت انگشت روی سوراخ ناف نچرخان، آرنج را با کمی فاصله از سينه نگاه دار، ستون چادر. چرايش را از من نپرس. گفتم چادر که نيست هميشه هر تکان وق میزند توی چشمشان. ننه خانم شربت آورد. چرا من، بگذار پدرشان بگويد که چی شد.. چی شد..
.. چی شده عزيزم، من بابای کسی نيستم. نه بابای شما، نه بابای دخترم. بله، میدانم. شکمتان که بالا آمده بود میدانستم که بچه آن توست، ولی چرا توی دل من نبود چرا توی دل من نباشد؟ از همان اول هم که گفتم اما قبول نکرديد. گفتيد مرد مادر نمیشود. نه شکمش بالا میآيد نه میزايد نه شير میدهد. اما من اين حرفها را دوست ندارم. حالا که هم اين همه سال گذشته قبول ندارم. مادر میخواهد بچه؟ درست، ولی کی گفته حتما شما بايد مادر باشيد. مرضيه میخوانيد، بخوانيد. چادر سر میکنيد، بکنيد.. من هم میتوانم.. اما نگذاشتيد..
حالا هنوز هم چسبيدهايد به حکايت خودتان که شما مادريد و من بابا؟.. نيستم خانم، نيستم.. چه تعريفی بکنم.. از چی؟
خب نکن.. اما مادرم میگويد که او، در تمام آن شبهای آوازی، هی از پنجره به بيرون نگاه میکرد.. هی از پنجره به بيرون.. انگار اهل اين خانه نيست. اما بود.
من عاشق خيابان گردی بودم. اين را چه میگوييد..
.. اينکه به شهادت مادر، پدرم هميشه از پنجره بيرون را نگاه میکرده، انگار که اهل اين خانه نبوده باشد.. از خود او ارث برده بودم که خيابان را دوست داشته باشم.
دنيا که آمدم، شوهرم که آمد برای بلهبرون، دست همان کسی را بوسيد که پدر من بود. خب، اين را چه میگوييد.. «اين هم دروغ است» ؟ پس حالا من حق دارم به شما بگويم بابا، ندارم؟
خيابانهای ابريشمی کوچه کوچه با دود و غژغژ موتور ماشينهايش، با موتورسوارهايش و بوی شيرين درختهای پوسته پوسته و بوی ديوار خانههای کنار خيابان که خورشيد روی آجرهاشان جا خوش میکرد.
باد زير چادر میپيچيد.
صورتم که پنجرۀ تن بود گل میانداخت.
لب تر میکردم و میرفتم.
نمیديدم اما داغ میشد.
عاشق آن يکی دستم بودم که وقتی باد نمیآمد و آزاد بود روی من میچرخيد. باد که میآمد دستی، که مثل بادبزن فرنگی، چادر را روی چانهام نگه میداشت اين يکی دست را لازم داشت که دو بال چادر را آن پايينتر گير بيندازد. چادر ابريشمی باد میخورد و وامیشد. باد میپيچيد. دستهای لاغر مردنی داشت. دستهای لاغر مردنی روی پوست دلم، نه، خشک نبودند، بال چادر را پس میزدند و بالا میآمدند.
فوت کردم روی خودم که خنک شوم.
دنيا که آمدم از اين کوچهها خيلی خاطره داشتم.
عاشق ناز کردنهای چادرم و ناز کشيدنهای خودم. میکشم روی سرم، پايين میخزد. میکشم روی شانهام. از روی شانه میکشم روی سرم، دور گردن. ناز میکند.
چوخودکرردندرازخويشِتنفاااش.. نخستينبانخستينبا نخستينبادهکاندرجامم.. کردند
شايد همين نخستين خراب کرده. تازگیها به فکر افتادهام.. نخستين که وجود ندارد. من هی صدای خودم را از دهان آدمهای ديگر، هی صدای آدمهای ديگر را از دهان خودم و تازه چی، گاهی هزار سال.
ننه خانم ؟
ديگر برای ما کار نمیکند اما هنوز صبح به صبح چای مادر را میبرد و ظهر غذا که حاضر شد میزند به در اتاق که سينی را از دستش را بگيرند. از اين کوچهها خيلی خاطره دارم.
کوچههای خالی خنک يا کوچههای تفتيده، با بوی همه چی همه چی همهچی و خانههای خالی. کسی پشت آن ديوارهای بلند زندگی نمیکند. پشت پنجرهها خاليست. به خانه. خانۀ خودمان. تا شب. حالا به همين زودیها.
ديگر از آن پدر و مادرها هيچکدام را نمیبينم.
در خانه منم و شوهرم و او هم بيشتر وقتها؟
چادر را دور کمر میتابانم و لوله میکنم. دروغ میگويند. من هيچوقت نخواندم. هيچوقت. اصلا آواز خواندن دوست ندارم. هيچوقت. مادرم بيخودی برای خودش اين چيزها را میساخت که دخترم میخواَند. از عهديه میخوانَد. يعنی که میخواند اما مثل من نمیتواند بخواند. خوب من از آدمهای دروغگوی موذی اصلا خوشم نمیآيد. من دوست دارم برقصم. برای همينست که چادر اينقدر مونس منست. چون با چادر، انگار که کسی همراه من با من میرقصد و هی تاب میخورد دورم و هی چرخ میزند و میافتد، هرجا، دور من.. و میبندمش دور کمرم و کمرم را تاب میدهم.
اما حالا فرض کنيم که چادر را در بياورم و قشنگ تا کنم و بگذارم توی کمد و چراغ را روشن کنم که خوب ببينم و از توی يخچال يک ليوان آب سرد بردارم و يک قاشق شکر و از خانه خستهام.
راستش را بخواهيد من اصلا خانه ندارم. اين جا که نشستهام يک جاييست توی يک خيابانی که اسمش را نمیدانم. به هيچ کوچهای هم نزديک نيست. وسط خيابان است و شب میشود و روز میشود و سردم میشود و گرمم میشود و گشنه نمیشوم چونکه از گشنه بودن اصلا خوشم نمیآيد. پيش از آنکه گشنه شوم گنجشکه را که هميشه اين دور و بر میچرخد قاپ میزنم و گردنش را میتابانم و پَرهايش را میکنم و همهاش يک لقمه بيشتر نيست که، و همين. و کلۀ قلقلی اش را میکشم روی لبهايم لبهايم را سرخ میکنم. فقط اينکه گنجشک به اين ريزی نه خونی داره نه گوشتی. اگه ننه خانم میپختش و نمک و فلفل بهش میزد و نان گرم کنار بشقاب میگذاشت.
نان هم لازم ندارم چون که ..
نان همين جوری پيدا نمیشود. میگويند برو. بعد میگويند بيا.
و خلاصه ديگر هيچ چيز به اختيار من نيست.
بجز آن کلاغه
که آن پشت سر
روی شاخۀ خشکيدۀدرخت پر شکوفه نشسته و هی.. هی.. غار غار غار.. مرا صدا میزند. جوابش نمیدهم پررو میشود. نه، جواب میدهم. حالا همينجور که نشستهام و پشتم به درخت است میگويم بيا اينجا .. بيا .. بيا اينجا .. بيا ..
اما آن منقار زمختش را دوست ندارم. بايد يادش بدهم که سر کوچولوی گردويیاش را بياورد جلو نه آن منقار تيز که آدم را خراش میدهد. کلاغه گوش میکند. چنگالهايش را میمالم روی زمين ناخنهايش را صاف میکنم.. روبان سرم را میبندم دور سينه و بالهاش تا هی بيخودی پر نزند برود و.. میچسبانمش به سينهام با هم راه میافتيم میرويم میرويم میرويم میرويم تا میرسيم به علفزاری که درختهای سبز و خرم دارد و جوی آب و باد خنک..
اما من از اين جور جاها خوشم نمیآيد.
من اصلا از هيچ جا خوشم نمیآيد.
از هيچ چيز.
يا از خانههای خوب خيابانهای سر به فلک کشيده. هيچ چيز. چون که هيچکدام اين چيزها را من نخواستهام.
فقط کلاغه را خواستهام.
کلاغه، اگر دراز بکشم و سرم را تکيه بدهم به پشتی و ديوار روبرو را تماشا کنم، کلۀ گردش را فرو میکند لای دندانهام.. پاهايم را به هم میچسبانم و جيغش را در میآورم. جيغ نزن عزيزدلم.
شب های آوازی
ساقی قهرمان
2000
آقای مهدوی
فوریه 6th, 2010 § ۱ دیدگاه
در امتداد شهر، خانۀ آجری کهنهسازی با در سبز در دامنۀ تپه نشسته بود. جوی آبی پيچ میخورد پايين میآمد از پای ديوار خانه رد میشد. روی تپه، چند خانه و چند تکدرخت، پراکنده از هم افتاده بودند. فاصله را علفزار پر میکرد. لب جوی، علفزار، انبوه بود. سرخ و زرد، تکهپارههای زباله لای علفها تاب میخورد. لای علفها پر از کفشدوز بود و سنجاقک. گاهی دستهای کلاغ روی شاخۀ درختی که جوی را سايه میکرد جمع میشدند و قال راه میانداختند. اندکی بعد همه با هم به هوا برمیخواستند. يک لنگه کفش لای علفهای لب جوی نم کشيده بود.
هنوز آفتاب توی حياط پهن نشده بود. در خانه وا شد. آقای مهدوی سرش را از لای در بيرون آورد سرک کشيد. دست و رو نشسته بود. پلکهايش بفهمی نفهمی به هم چسبيده بود. برگشت يک جفت از کفشهای توی دربندی را به پا کشيد و بیسرصدا از در بيرون زد رفت طرف آبگير خودش. دلش تنگ شدهبود.
يک ماهی میشد که هر روز بی آنکه نگاهی بيندازد از کنارش رد شده بود و دورترک نشسته بود تپه را تماشا کرده بود.. يا از آن بالا، پايين، پنجرههای خانهشان را تماشا کرده بود.
اول تابستان که مدرسهها را بستند، همان نزديکیهای جوی، يک گُله زمين را گود کنده بود. باريکهای آب به گودال انداخته بود و نشسته بود تا پر شود.
طول کشيد تا آبگير پا گرفت. آب که جمع میشد به زمين فرو میرفت و گودال خالی میماند. آقای مهدوی با دستهايی که در آب و گل زمخت شده بود راه آب را دوباره وا میکرد و آبگير را پر میکرد. تابستان که تمام شد رفت کلاس دوم. دوباره. اما حوصله دوباره کاری نداشت. پشت همۀ کتابها همان پارسال نوشته بود: مهرداد مهدوی، و از روی صفحههاشان مشق کرده بود. لبۀ صفحهها تا خورده بود. کتابها باد کرده بودند و تا روز آخر تعطيلی توی همان کيف پارسال مانده بودند. مدرسه که وا شد آبگير را به حال خود ول کرد و تا چند روزی فقط رفت سر تپه، روی تختهسنگ، نشست توی اتاق مهمانخانه.
بعد کسی میآید میپرسد: «چای ميل داريد يا ميوه..؟»
بايد میگفت چای.. ولی دلش از آن پرتقالهای درشت روی ظرف میخواست. سرش را پايين می انداخت و جواب نمیداد. حوصلهاش که سر میآمد از مهمانخانه میرفت توی دفتر مدرسۀ نوبنياد، مینشست روی صندلی، پا روی پا میانداخت. آقای مدير پشت ميزش که پر از پوشههای سبز است سيگار میکشد. او هم سيگارش را میگيرد لای دو انگشت نگه میدارد. آقای مدير پوشه را وا میکند میگويد: «البته مسبوق هستيد که آقازاده نورچشمی اوليای مدرسهاند..» آقای مهدوی شرمنده میشود. میخواهد بگويد اون من نيستم.. اما دستش را سايبان نور میکند و نگاه میکند به شهر..چه خلوت.
سر آبگير، دو زانو، مینشيند به تماشا.
کمکم کوچۀ پای تپه شلوغ شد.
بعضی میرفتند و بعضی با نان سنگک داغ برمیگشتند. نان را میگذاشتند وسط سفره و توی استکانها چای میريختند و يکی با صدای خراشيده میگفت: «کجا مونده باز اين.. » يکی جواب میداد: «رفته سر تپه..»
آقای مهدوی دوان دوان برمیگشت. کفشهايش را دم دربند میکند و تو میرفت. ممد خان جلو آينۀ گلبتهدار روی ديوار، کراواتش را سفت میکرد. آبخورهايش را چيده بود. موهايش را آب و شانه کرده بود. سر صبح اهل خانه را بيدار کرده بوده. آقای مهدوی، خوابالود، نشسته بوده توی جا و يادش رفته بوده بگويد سلام..
ممد خان سرفهای کرده بوده و اخمهايش درهم رفته بوده. حالا زير چشمی نگاه میکند به در اتاق که آقای مهدوی لای دو لنگهاش ايستاده.
مهران استکانش را دراز کرد و گفت: «يه چايی ديگه..»
خانم دستمالش را گوله کرد توی سينهاش جا داد و گفت: «بذار ببينم اين داداشت چی شد..» و همه سر گرداندند. صدای خانم بلند شد که: «کجا موندی..؟ چن تا کلاغ زدی..؟»
آقای مهدوی نشست سر سفره، استکانش را برداشت و سه تا قاشق شکر ريخت توی چای و هم زد. چای لبپر زد تو نعلبکی. يک قلپ خورد و توی سفره دنبال نان گشت. پنير و مربا جلو مهران بود. دستش را که دراز کرد مهران سقلمهای به پهلويش زد و مربا را گذاشت جلو او و گفت: » نريزی..»
ريش مهران سياه و براق بود. چشمهايش برق میزد. شبهايی که بيدار میماند درس حاضر کند، چراغ مهمانخانه تا صبح میسوخت. صبح چشمهايش بيشتر برق میزد. خانم میگفت: «چراغ تا خود صبح سوخت.» خانم، پيش مهران، مثل مرغ پروکيده بال بال میکرد. مهران میگفت: «خوبه.. خودم بلدم..» اما صدايش مثل صدای ممد خان تلخ نمیشد. آقای مهدوی جلو میرفت به خانم میگفت.. با صدايی مهربان به خانم میگفت: «بفرماييد لب پنجره سرکارِ خانم.. منظره زيباست..» خانم مینشست بالای اتاق و نخ را رو به نور، از سوزن رد میکرد و درز سر شانۀ آقای مهدوی را میدوخت. بعد سوزن را میگرفت لای لبها و میگفت: «حاضره.. جاکت مهرانو بپوش روش، سرده..»
آقای مهدوی از جا بلند شد. صورت خانم زيبا بود. آقای مهدوی گفت:»اما مراقب سلامت خود نيستيد.. چکنم..» بلوز را بر داشت از در بيرون دويد و بين راهرو و حياط دستهايش را در آستين فرو برد و سرش را از يقه بيرون کرد و دم پلههای حياط لنگه کفشی به درخت پُر کلاغ پرت کرد و دويد دوباره توی اتاق. کيفش کجا بود؟. خانم میدانست و هيچ نمیگفت. دفتر مشقش روی طاقچه، بغل راديو بود. پرۀ دماغ خانم پرپر میکرد. حلقههای مو چسبيده بود دور گردنش و تا ظهر همانجور میماند. حدودای ظهر، روی پيراهن کودری، چادر سفيد خال ريز را سر میکرد میرفت نان بخرد. نان که میخريد برمیگشت. چادر را روی پشتی گوشۀ اتاق میانداخت و چرخی دور آشپزخانه میزد و از توی طاقچه آينه را برمیداشت مینشست روی زمين و جابجا میشد تا نور توی آينه بيفتد. موهای ابرويش را میکند. لبهايش ترنجيده میشد. چشمهايش را تنگ میکرد و عطسه میزد. موها را شانه میکرد و فرق از وسط وا میکرد و موها را میزد پشت گوش و برمیگشت توی آشپزخانه. در قابلمه را که برمیداشت بخار به صورتش میزد. مهران از توی پنجره میگفت: «آقاجون اومد..» خانم به صدای مهران لبخند میزد.
آقای مهدوی کيفش را توی راه پلهها واجست. سرش را توی اتاق کرد تا بگويد خدافظ.. ممدخان گفت: «به آقای مدير بگو بعد از ظهر خدمت میرسم..» آقای مهدوی گفت: «چشم» و دوید توی کوچه.
پشت در حياط جوی آب از مقابلش گذشت. رو به سرازيری تپه راه افتاد. تا ته، کوچه پر از برگهای زرد بود که باران هنوز خيسشان نکرده بود. هوا سرد بود. آفتاب کمرنگی روی زمين پهن بود. آقای مهدوی، دستهايش را توی آستينها جمع کرده بود. با پنجۀ پا يک مشت برگ را به هوا پراند. زير درخت توت، رفتگر به جارويش تکيه داده بود. سبيل سفيدش تا لب چانه آويزان بود. سفيدی سبيل به زردی میزد. مثل سفيدی کدر موها. مثل سفيدی قرمز چشمها. آقای رفتگر گفت: «بفرماييد آنور خيابان، آفتابگير است، پياده رو را برايتان برگفرش کرده ام..» آقای مهدوی اعتنا نکرد. رد شد. رسيده بود پايين تپه و بايد میپيچيد دست راست، خيابان اميرکبير، تا ته، کوچه حسينی، تا ته. کوچه حسينی آفتابرو بود. ژاکت مهران دکمۀ سر يقه نداشت. اگر میپيچيد توی کوچه حشمت و سر راه زنگ خانه جوادی را میزد، جوادی در را وا می کرد و میگفت: «وايستا با هم بريم..» اين جوادی پنج تا کلاغ نشان میکرد و ريگ به پای يکيشان میخورد که پايينتر میپريد و زمينش میزد. جوادی میگفت: «مال تو، ورش دار.»
پای کلاغ آش و لاش بود. آقای مهدوی يک نگاه به کلاغ و يک نگاه به جوادی میانداخت. کلاغ را دو دستی برمیداشت و میگفت: «به آقای مدير بگو بعد از ظهر خدمت میرسم..» و راه رفته را دوان برمیگشت. از سربالايی کوچه نفس زنان بالا میرفت و در میزد. وا میکردند. تو میرفت. بارش را لب حوض زمين میگذاشت. خانم سراسيمه بيرون میدويد. چادر بالای سرش در هوا باد میخورد. میآمد ببيند چی شده.. سر صبحی يک عالمه چروک روی گردنش بود.. حالا سينههايش زير پيراهن کودری بالا پايين میرفت. به کلاغ نگاهی کرد و آه کشيد. دستش را گذاشت توی دست آقای مهدوی، از پلهها بالا رفتند. توی آشپزخانه زخم حيوان را ضماد بستند. خانم به روی آقای مهدوی خنديد. گفت: چای ميل داريد يا ميوه..
آقای مهدوی که قدش قد خانم بود، تکيه میداد به پشتی، سيگارش را لای دو انگشت میگرفت.. و اينبار به لب میبرد..
از ته کوچه صدای زنگ آمد. خيابان خلوت بود. دستش را گرفت روی کمر شلوارش، دويد از در بزرگ مدرسه رفت تو، پلهها را سه تا يکی کرد، در کلاس را وا کرد و ايستاد. نور افتاده بود روی صورت آقای صابر. فقط کت و شلوار قهوه ايش معلوم بود. رفت نشست رديف وسط، ميز پنجم. پسِ کلۀ تراشیدۀ جوادی دوتا لکۀ سفيد ريز بود. ميرزايی مینشست جلو تخته و سرش تخته را پناه میکرد. يقۀ روپوش، زير يقۀ ژاکتش چين خورده بود. ژاکت ميرزايی گشاد بود. مال برادر بزرگش بود. آقای مهدوی نوک مدادش را گذاشت روی نقطۀ سفيد سر جوادی. ژاکت برادر بزرگ جوادی يقه اش کج بود. حالا همه برگشته بودند يقه را نگاه میکردند. صورت آقای صابر از توی نور در آمده بود و ايستاده بود سر رديف و نگاه میکرد به ميز پنجم، نفر وسط. گفت: «دفترتو بذار رو ميز پسر..» آقای مهدوی دفترش را از توی جاميز کشيد بيرون روی ميز گذاشت، مداد را فرو کرد توی يقۀ جوادی و گفت: «عرض نکردم؟.. به خانم والده در خصوص يقه اشارهای بکنيد..» و سرش چرخيد طرف پنجره. بسته بود. گرد و غبار، مثل توری، روی شيشه نشسته بود و جيرجير سنجاقک را به اين طرف عبور نمیداد. حالا تا زنگ بخورد گوشهای آقای مهدوی هی گر میگرفت. آقا معلم رويش به تخته بود که آقای مهدوی پريد سر ديوار و سرک کشيد به کوچه. گاريچی تا ميان کوچه رسيده بود. خيار و بادمجان آورده بود. صدايش را به سرش انداخته بود، رو به درهای بسته، آواز میخواند.
خب چرا سيب سرخ نياورده؟ چرا گوجه فرنگی نياورده؟ کلاهش را کشيده تا روی چشمها و گاری را هل میدهد جلو. يکدفعه دل آقای مهدوی بنا کرد به گرپ گرپ زدن. از صبح تا بحال همه را معطل نگاهداشته بود. پاک از يادش رفته بود. از سر ديوار پريد پايين تا دم دفتر يکنفس دويد و در را که واکرد آقای مدير، پشت پوشهها نشسته بود و تا آمد بپرسد چای ميل داريد يا ميوه… آقای مهدوی به خود گفت، بهتر است اينکار بماند تا بعد… و از سر ديوار پريد پايين و تا دم کلاس يکنفس دويد و در را وا کرد و رفت سر جايش نشست. آقای صابر گفت: کو دفتر مشقت.. جوادی گفت: «اجازه آقا، اين مهدوی مشق شب نکرده..» آقای مهدوی خواست بگويد اجازه بفرماييد علت را خدمتتان عرض کنم.. و يا بگويد اجازه آقا بخدا ما نوشته بوديم ولی پيداش نيستش.. و دستش را مشت کند توی دهانش، جلو گريه را بگيرد.. اما ديد که اينکار مناسب حال او نيست. به جای آن ايستاد کنار ديوار، پهلوی تخته. کمرش تاب برداشت. سرش خم شد روی شانه. گوشهايش که گر گرفت نهيبی به خود زد و خبردار ايستاد. ژاکت مهران دگمۀ سر يقه نداشت. دماغش را با سر آستين پاک کرد. زنگ را که زدند کيفش را برداشت رفت ايستاد جلو ميز آقای صابر تا کلاس که خلوت شد آقا معلم پا روی پا بيندازد و انگشت به گونه تکيه دهد و بگويد: «میخواستم خواهش کنم اگر مقدور باشد روز جمعه آبگير زلال زير درخت را قرض بگيرم.. البته مقدور اگر باشد،» و آقای مهدوی که انتظار چنين درخواستی را نداشته بگويد: «متعلق به خودتان است.. بفرماييد،» اما ته دلش راضی نباشد و خون خونش را بخورد. به خانه که رسيد کف دستها و پشت گردنش از خستگی میسوخت. روی پنجۀ پا ايستاد و زنگ در را فشار داد. تمام راه کيف را ايندست آندست کرده بود. زمين گذاشته بود و باز بلند کرده بود. آخر کلاغه پايين آمد و قارقار راه انداخت و ساکت نشد تا کيف را به منقار گرفت از سر بالايی برد بالا دم در خانه زمين گذاشت. بعد بال زد و رفت. آقای مهدوی پشت سرش صدا زد: «.. جبران خواهم کرد آقای کلاغی..» و روی پنجۀ پا بلند شد. اما هنوز دستش به زنگ نرسيده بود که دست مهران از روی شانۀ آقای مهدوی دراز شد و زنگ را فشار داد و پرسيد: «چرا کيفو خاکی کردی.. دعوا کردی؟..»
در وا شد و خانم از بالای سر او به مهران خنديد و کنار کشيد تا داخل شدند و جلو جلو راه افتاد و دمپاييهايش را دنبال خود کشاند. آقای مهدوی کيفش را پای پلهها ول کرد و تا کسی بيايد بگويد: آهای.. از در حياط بيرون دويد رفت.
خيلی وقت بود که با دل جمع لب جوی ننشسته بود. آب سرد بود. خطی از آب را با انگشت به هوا پراند. گل نرم، زير آب زلال خوابيده بود. انگشتش را در هوا چرخاند. کف دستش نصف دست مهران، نصف دست ممد خان بود و خانم دست هيچکدامشان را در دست نمیگرفت و فقط تا همين پارسال دست آقای مهدوی را میگرفت لیلی حوضک میخواند و به خنده که میافتادند سر آقای مهدوی را روی سينهاش فشار میداد. ممدخان میگفت: «اين کوچيکه عزيز کردهست .. ها؟..»
مهران يک بند انگشت از ممدخان کوتاه تر بود و شانههايش لاغرتر. نگاه که میکرد نینی چشمهايش میرقصيد. دست میگذاشت پس گردن آقای مهدوی از زمين بلندش میکرد. آقای مهدوی دست و پا میزد. پايش که به زمين میرسيد مهران مینشست لب پنجره و اشاره میکرد که بيا..
آقای مهدوی همانجا که بود میماند، بعد از لحظهای میرفت جلو مهران میايستاد. مهران میگفت: «بزرگ شدی چکاره میشی، ها؟» سينۀ مهران از زير عرقگير بيرون جسته بود.
آقای مهدوی شاخۀ پربرگی از درخت کند و کاشت توی جوی و گفت: «تا نظر شما چی باشد.. فعلا که رئيس ادارهام..» شاخه را از آب بيرون کشيد سوار شد تا بالای تپه به تاخت رفت و پياده شد. عصر داشت غروب میشد. دست گذاشت روی زمين و راه مورچههه را کج کرد. به سرفه افتاد. به پشت خوابيد. آسمان سفيد و آبی بود.
«آستين شما چه طولانيست..» اين صدا بايد صدای مورچههه باشد. سرش را که بلند کرد کفشدوز را ديد که از سر شانهاش پايين افتاد. بلند شد نشست و دستهايش لای علفها به کار افتاد. فردا صبح میرفت در خانۀ جوادی را میزد و میگفت: «رفيقی يا نا رفيق..؟»
جوادی بربر نگاه میکرد و بغل گوش آقای مهدوی میگفت: «سر کی رو..؟»
آقای مهدوی با صدای خفه میگفت: «سر صابر رو..» و جلو جلو راه میافتاد.
پا شد ايستاد و فوت کرد و يک مشت بال قرمز را که کف دستش جمع شده بود به هوا پراند و تا بالها يواش مثل پولک به زمين بنشينند دوسه تايی را که کف دستش چسبيده بود کند و شلوارش را تکاند. سرما زير جلدش رفته بود. دلش مالش میرفت. يک قلنبه گوشت توی خورش میخواست که لای نان لقمه گرفته باشند و گفته باشند: «نريزی..»
اما کو تا شام.. کو تا سفره پهن کنند.. کو تا رختخواب پهن کنند.. با زير پيراهن روی رختخواب بنشينند و صدای راديو را زياد کنند.
مهران دستهايش زير سر گذاشت و طاقباز خوابيد. تا ممدخان از ته حياط برگردد چشمهای آقای مهدوی سنگين شد. خانم اينجا و آنجا نشست و بلند شد و آخر سر چراغ را خاموش کرد.. پهلوی آقای مهدوی دراز کشيد.. تپ تپ سر شانهاش زد تا بخوابد.. خواب آقای مهدوی پريد. تا همين پارسال سايۀ خانم که روی بالش میافتاد چشمهايش را میبست و به خواب میرفت. بازوی خانم نشسته بود روی لحاف، روی سينۀ آقایمهدوی. چشمهای خانم راه کشيده بود. آقای مهدوی آينه را از سر طاقچه برداشت و گفت: » بيزحمت راست بنشينيد..»موهای خانم را شانه کرد و ريخت روی شانهها.. آينه را داد دست خانم.. موها سر دندانه دراز شدند آمدند تا بالای کمر.. خانم سر میچرخاند و موها موج برمیداشتند. چشمهای آقای مهدوی مخملی میشد. صورتش را فرو میکرد توی چنگهای مو. از جيب کتشلوارش، که به قدش دوخته بودند، که از قد ممد خان چار انگشت بلندتر بود، آن چيز را بيرون کشيد و به گردن خانم آويخت. خانم دست برد از توی سينه دستمالش را بيرون کشيد، دماغ آقای مهدوی را پاک کرد. لحاف را رويش صاف کرد. رفت روی رختخواب بالای اتاق نشست. هنوز آقای مهدوی دانههای سينه ريز را شماره میکرد که خروپف ممدخان به هوا رفت.
آقای مهدوی
ساقی قهرمان
1995
ها
فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه
ها.. هنوز بخار گرم ازش بلند میشه.. آخه از خونه شون تا اينجا شیر توی دبه چه جوری گرم میمونه؟ نگا کن دستاشو.. پوست تلخ رو صورتشو.. چينای زير چشم.. رو گونه.. رو گلوش.. شير مثل آبشار کف کرد ته کاسه.. زير لباسش شايد شيرقهوه قايم کرده که سرتو بچسبونی هورت بکشی..
هوا مثل باد به صورتش میخوره.. يا مياد تو.. همينجور کاسه به دست.. به شير گرم تازه نگاه میکنه.. خم شد رو کاسه.. لباش روی شير.. نمیخورد که.. يه جايی رو نگا میکرد.. لباتو بليس برو.. نه.. اصلا لازم نبود.. کاغذ؟ برای پرينتر.. لازم نيست.. تا حدودای غروب کار میکرد بعد میبست میرفت روی مبل.. حالش از هرچی تلويزيون به هم میخورد.. نه.. دوست داشت.. بعضی وقتا حالش بهم میخورد از هرچی تلويزيون.. کاسۀ چيپس رو تا ته خالی میکرد.. کار زياد. کار زياد. میگفت خودم مینويسم.. خوب از آب در ميومد.. خسته میشد مثل سگ.. پول خوب در مياورد. میرفت داونتاون. به روی خودش نمیآورد.. آبجو.. نه. بيشتر وقتا قهوه. اگه کسی همراهش بود. همراهش هميشه کسی بود. با هم يک قهوهای چيزی میخوردن و میگفت نه، من اونقدر که سرم شلوغه تنهايی رو نمیفهمم. بخصوص به اين آقای اسکندری ها نمیگفت.. بهشون میگفت «اگه تو نبودی آره.. ولی تو هستی که.. تنها نيستم..» لبخند میزدن. هميشه میزدن. آقای اسکندری در يخچالو، گاهی، وا میکرد میگفت اين يخچال چه کوچيکه.. جا نداره. دستش به کاسه میخورد. شير لبپر می زد. میريخت رو انگورا که طبقه پايين بودن.. دوباره میشورم.. حالا انگور اگه تو شير بيفته خب خراب ميشه شير.. ميگم بزن يکی تو سرِ انگورا.. دوست ندارم دوست ندارم تو شير ول بشن.. دوست دارم ول بشن تو شير.. انگور ِ روشن ِ زرد ِ سبز ِ شيری.. بايد همين ته کوچه.. نه، از اونوری، ته کوچه باشه خونهش.. صدای بوق چرخش بلند ميشه کاسۀ بلور.. دور نيست.. ها؟.. همين ته کوچه، نه، از اونوری..
حالا چرا گاو چرا گاو.. خب هميشه دلم میخواد تکون نخورم.. سنگين باشم مثل سنگ.. دستاش وا بشه دور کمر پهن سياه.. يا نه.. سياه.. از پشت سرم تا رو شاخام هرچی نگاه کنه تموم نشم.. سياه.. تکون نمیخورم.. چشمام درشت.. مثل حباب.. درشت.. يه جايی رو نگاه میکنه انگار از همه چی خبر داره،
نداره که. يه صدايی از دلم کنده میشه. ولی الآن نه. الآن نه. الآن که تنها نشسته رو مبل دلش نمیخواد گاو باشه. وقتی تنهايی، گاو بودن درد داره. يعنی اينجور وقتا بايد شکل خودت باشی تا بتونی رو خودت خم بشی.. حواست به تلويزيون نباشه.. همون سه تا انگشت که يکی يکی بری تو.. بشه تو آينه نگاه کرد وا که شد ببينی.. نه، برو وايبريتورو بيار.. نميشه خب.. پستونارو بگير تو دستت.. خب.. وا که شد اونوقت نگاه کن.. اگه گاو باشی نميتونی.. گاهی چه دير میکنه.. ولی مياد.. صدای بوق چرخش بلند ميشه… درو که وا کنی عطرِ ادوکلنش میپيچه.. کاسه رو دراز میکنی پيمانه رو خالی میکنه توش.. دوره عينکش طلاييه.. گرد.. نازک.. از چشماش يک خط پيداست.. دگمه پيرهنش از بالا بستهس.. تا پايين.. نميذاره.. دستاش سرخه.. سياه.. چغر.. حالا اين چغری دستا.. حالا اگه دستاشو بگيره دور سينههای گاو.. اين چغری دستا.. انگار سه بار.. چار بار.. به هر جا بخوره انگار سه بار.. گاو انگار هزار و يکی سينه داره.. نميتونه ولی نميتونه اينجوری سرشو بالا بياره ببينه يا سرشو پايين بياره ببينه.. کاسه رو بذار.. آها.. سرتو خم کن رو کاسه.. همونجور که ايستادی خم شو رو کاسه.. نميخوری که.. فقط لبات به شير گرم ميماله.. برميگردی طرف هال، رو به اتاق نشيمن.. لباتو میليسی.. اين مقالۀ آخری، تمومش کن بره، تز اون دانشجو بداخلاقهس. سوادم نداره. ولی پشتکارش خوبه. خوب میخونه. سواد داره. شايد يه چيزايی نداره بنظر مياد سواد نداره. مگه سواد چيه. شايد شعور نداره. خب شعور نداره. اگه داشت چی.. هاهاها.. داره. شعورم داره. يه چيز ديگهس که نداره. کجه. رو صندلی که میشينه دسته کاغذارو وارسی کنه کجه .
: چای میخورين؟ لطفا.
: يا قهوه دوس دارين؟
: دارين؟
: هردوش هس.
: قهوه لطفا.
: خب قهوه ميارم.
پنجره رو بست. سرده؟ در يخچالو وا میکنه، گاهی، ميگه چه کوچيکه.. حالا به خودش مربوطه.. از شير بدش مياد.. اصلا از من اصلا از من.. اصلا از شير بدش مياد.. اصلا از من.. حالا بيا کنارِ سرم وايستا.. شاخمو بچسب که سرمو تکون ندم.. دست بکش روم.. وايستا پشت سرم.. دُمم مثل تسمه میخوره يه جايی.. حالا همونجور پشت سرم، دستاتو بذار دورم.. نه.. نشين.. نه.. ندوش.. خب حالا کجارو نگا کنم با اين چشما که قد يه پنجرهن ولی نمیچرخن؟.. حالا همينجور که وايستادی خم شو سرتو بذار روی کمر من.. سياهم پهن و سياه.. تکون نميخورم.. چه شيری دارم.. چه شيری از من مياد مثل جوب آب.. چطور شد شما شير فروش شدين؟ جواب نميده.. يعنی که خب نميشه. ولی همين الآن که هيچکی نيست، يکی ازين انگشتا ميماله روی گونه، مورمور نوک سينه رو در مياره. چرا حرف نميزنه.. اگه بزنه چی.. کاسهرو دراز میکنه طرفم.. پُر.. نگا میکنه.. چشماش وا میشه کاسه بلور.. همونجور چشم تو چشم من.. حرف نمیزنه.. اگه بزنه چی..
نشستم سر خيابون، طرفای غروب، بلند بلند.. رفتم سر ميز مهينی که خوب میشناسه منو.. که مهين خودمه.. يواش گفتم يک نفس.. رفتم درِ گوشش گفتم.. گفت چی؟.. بلند گفتم.. گفتم خب گاو نه، اصلا بگيم گاو نه، حالا تو چی دوست داری.. بگير خودت روشنش کن..
آقای اسکندری وايبريتورو خاموش میکنه میذاره تو کشو.. خل.. انگار که وايبريتور آدمه.. دوست نداره ببينندش.. ها.. اينجوری.. نيم چرخ بخورم موهام میريزه تو صورتم از لای موها نگاه میکنم.. دستام انگار دسته نخ رنگی کلاف میکنه دور صورتت.. پای چپ مياد بالا تا حدودای زانوی راست.. داره مياد..
آخه چطور شد شما شير فروش شدين اونم به اين خوشگلی.. دستشو بگير بکش تو درو ببند.. نميشه چرخشو می برن.. خب برام بگو.. کی میدوشه شير گاوتون رو، شما خودتون..؟
يا زنتون میشينه رو چار پايه بغل سينۀ گاو.. موهاش شلال میخوره کنار سينۀ گاو.. عرق میشينه رو پيشونی.. کی میدوشه؟ دستشو میماله رو دل گاو.. دستاش مثل دستای شماس؟ شما.. میشينين روی چارپايه بغل سينۀ گاو.. ها؟ ها.
ها ..
ساقی قهرمان
2000
بود و نبود
فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه
آهسته از جا بلند شد. کمرش را قوس داد. لحظهای درنگ کرد. بعد يکی دو قدم آنطرفتر روی زمين چمباتمه زد و سرش را روی دستهايش گذاشت و چشمهايش را بست. دمش اما هنوز به چپ به راست تپ .. تپ به زمين میخورد. مرد دست برد و پشت گردنش را ناز کرد. گربه پا شد يک قدم آنورتر ولو شد. مرد لم داده بود جلو تلويزيون. دم تپ .. تپ به زمين می خورد . تن خف کردهاش منتظر دستی بود که لای موهايش فرو میرفت. زير گردنش را میخاراند .. خط کمرش را ناز میکرد. دست به دم که میرسيد احمق میشد. دم را میپيچاند دور انگشتها و غيظ گربه را در میآورد. گربه، با چنگالهای بيرون زده، دست را میرماند. دست، دم را ول میکرد و دوباره شروع میکرد به ناز کردن کرک خطخط گربه.
بوی غذا که بلند شد دم دربندی آشپزخانه نشست. منتظر. زن ديس را روی ميز گذاشت. يک پيمانه غذای گربه ريخت تو کاسه و روی زمين گذاشت و برگشت سر ميز. از آنجا که نشسته بود گربه را میپاييد که سرش فرو رفته بود توی کاسه و .. میخورد؟
میخورد .. اگر نمیخورد .. دردی از معدهاش سر میگرفت تا سر ِ پنجه، و چنگالهای تيزش را به جستجوی طعمه به کار میکشاند. چشمهايش را وامیدراند تا پشهای را در هوا بزند و دنبال لقمهای جانانهتر بدود توی بالکن و سرش را از لای نرده بيرون ببرد .. فضای باز .. و هوای آزاد .. را سِير کند و فاصله را تا زمين اندازه بگيرد!
اما غذا میآمد. هرروز. اگر نمیخورد بيات میشد. غذای بيات میماند تا خورده شود. اگرخورده نمیشد معنايش اين بود که او سير است. سير نبود. گرسنۀ گرسنه شدن بود و دنبال طعمه دويدن. طعمهای که او را افتان خيزان دنبال خود بکشاند تا ببيند که هنوز نفس دارد و نفس هنوز عطر و طعم جانانهترين لقمهها را فرو میکشد. آنگاه مطمئن به پنجۀ خويش که گشوده است چشمها را ببندد و لذت را سير بجود. اما غذا میآمد. هرروز. چشمها را میبست و سرش را توی کاسه فرو میکرد.
بيهوا از زمين بلندش کرد. تا بداند، سر شانههای مرد بود و دستهای مرد لای موهای نرمش. از سرشانه پايين خزيد. خواب از لای انگشتها فرار میکرد. گربه به پشت غلتيد. پنجههايش نيمه وا در هوا رو به جانب مرد. مرد نمیديد. انگشتها هنوز لای موهای او میرفت و میآمد. موها را شانه میکرد. خوابشان را بههم میزد. دوباره خواب میکرد. گربه دست دراز میکرد که دست را بگيرد. نگرفته ول میکرد. دهانش وامانده بود. صدا بريده بريده از گلويش بيرون میغلتيد. بعد هردو خواب بودند.
*
و خواب بودند تا زمانی که توده ای بوی خوش روی گربه آوار شد. زن زير لحاف از گرمای گربه گرم شد. گربه بالاتر خزيد. زن با خودش گفت کاشکی اين میرفت از اتاق بيرون. هرشب که بيرون بود. امشب برای اولين بار. اولين بار نبود. يادش نمیآمد ولی انگار پيش ازين هم اتفاق افتاده بود.
به مرد گفته بود: چرا میذاری اين بياد تو رختخواب.
مرد گفته بود: کاری به تو نداره که، گوشۀ تخت میخوابه.
و او گفته بود: کدوم گوشه، درست همين وسط تخت میخوابه.
و مرد با خودش گفته بود که گربه، که وقتی بغلش میکنی مثل پر کاه از زمين کنده میشود و سر شانهات مینشيند، روی تخت به آن بزرگی، جايی نمیگيرد که، و تازه، خوابت که برد چه میدانی آنطرفتر چه خبر است.
زن بهانه میگرفت. گربه بيرون میخوابيد.
خواب زن آشفته نمیشد. فقط خواب مرد، گاهی، آشفته میشد. به پهلو میغلتيد. زن را میديد خوابيده، بازويش روی صورتش افتاده، دهانش نيمه وا، پاهاش تا لبۀ تخت دراز شده ..
هوای اتاق کثيف بود. زن دستش را زير سر گذاشت. چشمهايش را بست تا گربه جای خود را بجويد. لحظهای بعد گرمای سنگينِ روی تنش، نبود. مرد عمری بود که خواب بود.
خواب گربه اما پريده بود.
*
شب که سکوت خانه را در خود فرو میبرد، صداهای بيرون بيشتر بگوش میرسيد. گربه راه خود را ميان اشيای اتاق میيافت و میرفت و برمیگشت در دايرهای که روزنی به بيرون نداشت. زمين دور بود. دورتر از ارتفاع پرش گربهها که با تابی به پيکر خوشترکيبِ خود، فاصلهها را درمینوردند و سرِ ديوار را به سنگفرش کوچه میدوزند. زمين دور بود. گاهی بويی در هوا به رعشهای میرقصاندش. هوا اما زمين نبود که در کوچه باغهايش بدوی. از شاخههای درختانش بالا بخزی و سر بدنبال گربۀ ديگری نفس از نفس خود ببری. هوا پر بود از بو و خالی.
زن رفت که جيغ بزند صدا در گلويش ماند. گربه کنارش خف کرده بود. پوزهاش را چسبانده بود زير بغل زن، ليس میزد. پا شد گربه را از اتاق بيرون گذاشت برگشت توی رختخواب. بغضش نمیترکيد. چيزی خوابش را دريده بود. چشمهای زن در تاريکی خيره بود. مثل چشمهای گربه، که حالا رد بوی غذا را گرفته بود و به آشپزخانه رسيده بود. روی زمين غذای زنده میجنبيد. گوش خواباند. دست دراز کرد. سوسک دويد. پنجه دوباره رويش نشست. سوسک از زير در خزيد رفت. گربه موی براق گردن را ليسيد.
صبحها کاسه از آب تازه پر میشد و زن، که کاسه را از آب پر میکرد، از در بيرون میرفت. گربه دنبال بوی زن تا پای کمد لباس کشيده میشد.
*
مینشست روی لباسها، سر توی بوی لباسها فرو میبرد. زن، خشمگين دست به هم میکوفت. آخه ديگه چرا اينجا.. َاه.. گربه و.. اخ.. سنگينیاش را حس میکردی و گرمايش را هم گاهی حس میکردی. گرمای گربه مثل حضور اجنبی بود. تنش را میترساند. اولين بار که سنگينی غريبهای را حس کرده بود خيلی پيش از اينها بود. تازه از مدرسه برگشته بود. گرم بود. لباسهايش را کنده بود. مانده بود که چی بپوشد. خود را ديده بود در آينه. چيز ديگری را هم ديده بود. نگاه يک غريبه که در را که وا کرد زياد هم غريبه نبود. آمد تو. حرف نزد. تماشا کرد. سرش را آورد جلو. دستهايش را هم جلو آورد. گربه هم نمیگفت میخوام رو پات بشينم. يا دوست دارم پنجولم فرو بره تو کرکهای دامنت. چشم در چشمت میدوخت و بعد همانطور که روی پايت نشسته بود روبرمیگرداند و پشتش را میکرد.
*
مرد شبها زودتر به رختخواب میرفت تا زن که گربه را از اتاق بيرون گذاشت خواب باشد. انگشتهايش لای موهای گربه میگشت و میگشت. سينهاش را میخاراند. خرخرش که بلند میشد میدانست دستش به جا رفته. دگمههای سينه را میفشرد. گربه نگاه میکرد و سرش را به طرفی میچرخاند. زن هم هميشه سرش را به طرفی میچرخاند. اولين بار نگاه زن مست بود. بعد مثل مستهای آخر شب به استفراغ افتاد. تا ماهها بوی همآغوشی با بوی دلاشوبه مخلوط بود. بعدها ديگر مرد نگاه نکرد تا آنکه زن بو برد. يکبار سر شام روزنامه را از دستش کشيد انداخت کنار. قاشق چنگال را روی ميز کوبيد. مرد ساکت نگاه کرده بود و زن بغض ترکانده بود. غذا را نيمه کاره ول کرده بود رفته بود و گربه را از اتاق انداخته بود بيرون و در را به هم کوبيده بود. از توی اتاق داد زد: » گربهتو روزنامهتو وردار برو، موندی که چی..»
مرد خوابش می آمد. يادش آمد که هنوز کفش و جورابش را نکنده. کنار چانهاش میخاريد. خوابش میآمد. اگر به اتاق میرفت بايد جوری زن را دلداری میداد. چه جوری؟ و بعد. بعد بگيرد بخوابد. اگر دستش را میگذاشت روی شانۀ زن و زن برمیگشت با چشمهای قرمز پف کرده نگاه میکرد چی؟ و غلت میزد رو به او و نگاه میکرد چی؟ زن خوابيده بود روی تخت. او گربه و روزنامهشو ورداره ببره؟ کجا؟ از آن همه چيز همين گربه و روزنامه مال او بود؟ برشان دارد ببرد؟ کجا؟.. خانه مال او نبود؟ و اتاق خواب. و زن. و هيچ چی؟ و تازه، مگر روزنامه که مال او بود را زن از دستش نکشيده بود. جواب نداد. زن صدا زد: » پاشو بيا… کمرت خشک میشه. بيا تو اتاق.» مرد جواب نداد. » پاشو…» مرد بلند شد و زن به دنبالش به اتاق رفت و روی تخت افتاد و سرش را توی بالش فرو کرد و هقهق گفت: » مردا همينن … همهشون.»
مرد گفت زير چايی رو خاموش کردی ؟ معلوم نبود اگر به حال خود ولش میکرد چه میشد. تنهايی يکروز هم دوام نمیآورد. خودش هم میدانست. تنهايی زن را که گربه نمیتوانست پر کند. گربه فقط آغوش مرد را پر میکرد. مرد که همۀ اينها را میدانست دلش راضی نمیشد گربه و روزنامهاش را بردارد برود. اما بماند که چی. بغضش را فرو خورد. صدای نفسهايش .. سعی کرد عادی باشد. کاش خوابش میبرد خروپف میکرد. زنها چه احمقانه آزاد بودند مثل پيچک به درخت زندگی آدم بپيچند. صدای فينفين زن میآمد. میتوانست تا صبح اشک بريزد و صبح گوشی را بردارد به کسی بگويد » ديشب بالشم از اشک خيس شد.» بالش مرد زير سرش سفت و چغر بود. آن بار اول دست برده بود قطره اشک را از روی گونۀ زن پاک کرده بود. زن سرش را گذاشته بود روی شانۀ مرد و بلندتر گريسته بود. تنهايی زير گرمای مطبوعی که از گونۀ خيس زن روی شانهاش مینشست آب شده بود رفته بود. خواست نگاه کند. صدای فين فين زن ديگر نمیآمد. ولی چه معلوم. شايد هنوز بيدار باشد. خوابش هم نمیبرد. حتی اگر همين الآن دهنش را وا میکرد خوا… مگه چقدر بلند میشد داد کشيد؟ زن میتوانست دست ببرد موهايش را دسته دسته بکند. يقه پاره کند. بشقابها را پرت کند روی زمين. مگر میديد. مگر مرد را میديد که گربۀ ول زير دست و پا را ببيند. پرت میکرد روی زمين بشقاب را. مرد نمیتوانست. اگر پا میشد همين ميز نهارخوری را بلند میکرد میکوبيد به پنجره. يا دست میانداخت شاخۀ لوستر را میپيچيد دور دستش از جا میکند میکوبيد زمين. خوابش پريده بود. هربار به يک بهانۀ احمقانه شروع میشد و ايکاش شروع میشد. نمیشد. سرش را روی شانۀ زن نگذاشته بود. هيچوقت. حتی به تلافی آن اولين بار.
شبهايی که سبک میخوابيد وقتی مرد غلت میزد به طرفش، میغلتيد او هم، و دستش را که دراز میکرد تن زن نرم میشد.
*
و اگر تن مرد نرم میشد زن نفس در سينه حبس میکرد، چشم میدوخت توی چشمش منتظر میماند. فقط نفسش مانده بود که حبس بود. همه زندگيش مثل کرۀ واشده از لای انگشتهايش میچکيد. نفسش را ول کرد. بالش گلهبهگله خيس بود. بالش را بالا آورد تکيه داد. هوا به کندی کمرنگ میشد. مدتها بود سپيده را، نه که نديده باشد، نديده بود. زمانی گذشت تا پا شد لباس پوشيد. پيش از رفتن، کاسۀ گربه را آب کرد گذاشت روی زمين. رفت طرف اتاق خواب، سرش را از لای در تو برد و گفت: » تموم شد ديگه … من رفتم ..»
*
ساعت که زنگ زد مرد از خواب پريد. ديشب تا صبح به خواب و بيداری گذشته بود. اما با خستگی کجای زندگی را میشد گرفت. بايد ريش زد لباس پوشيد چيزی خورد و رفت. نهار. ساندويچ نهار. بايد به زنش میگفت چراغها را خاموش کند.
ساندويچش يادش نره.
کليد در. يادش نره.
در را میبستند جلو آسانسور وامیايستادند تا کی خدا بخواهد.
چه نظم سرد خفهای..
اين چه زندگی..
بايد به زنش میگفت چراغ را خاموش کند.
کليد يادش نرود. جلو آسانسور میايستادند تا کی خدا بخواهد درِ آسانسور وا .
چيزی گم بود.
پيدا نمیشد. همه جا را. روی مبل. زير مبلها را. شايد پشت يکیشان خوابيده. صدا زد. توی آشپزخانه؟ توی آشپزخانه. نه. مبادا. روی بالکن.
پشت در؟..
توی راهرو نبود. دوباره همه جا را از اول با دقت گشت. همه چی را کشيد جلو. بيرون کشيد. پشتشان را. تويشان را. زير همه چيز را گشت. هربار برگشت پشت سرش را نگاه کرد نبود. کنارش نبود. در باز مانده بوده؟… همسايهای… کسی؟ برده بودش.. يا توی کمد لباس. نبود.
بود و نبود
ساقی قهرمان
1993
من و من
فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه
دو سه چار پنج شيش هفت هشت نه ده يک دو سه چار چار پنج شيش هفت
يک دو سه چار نخوابيده
هنوز نخوابيده
دور چارم که مسواک بزنم خوابش می گیره چراغو خاموش میکنه مسواکو زير شير آب ميشورم خوابش ميبره يک دو هنوز نخوابيده خوابش برده سيگارمو تو تاريکی روشن ميکنم آتيش سيگار خوشرنگه دودش ديده نميشه سيگار آخر شب تو تاريکی ميچسبه دود سيگارو دوست نداره سيگاريه ولی از سيگار تو رختخواب بدش مياد خب منم از راديو تو رختواب بدم مياد از اين چيزا تو رختخواب بدم مياد خوشش مياد پاهام گرم نميشه لحافو کشيده رو سرش خودشو جمع کرده خوابه تا صبح بيدار نميشه ديشب بيدار شد امشب بيدار نميشه بوی سيگار ميده نه مزۀ سيگار انگشت دست چپ نه راست انگشتمو ميذارم تو دهنم تير ميکشه پاهامو به هم فشار ميدم آروم آروم ول ميشه تکون بخورم بيدار ميشه بيدار بشه نميتونم بخوابم حالم بد ميشه نميذاره بخوابم بخوابم و ببينم يه بوی خوب تو هوا مياد نزديک تا رو صورتم سايهش سنگينی ميکنه چشمامو وا ميکنم صورتش رو صورتم خم ميشه رو لبام صدای نفسامو ميشنفه ول ميکنه دوباره ميگيره نوک زبونمو ميذارم رو دندوناش دستش کجاست کجا باشه دستشو ميگيرم تو دستم دستش هيچجا نميره نميدونه کجا بره روی گردنم ميمونه انگشتمو بند میکنم به انگشتش ميکشم پايين تا رو سينههام تمام پستونم تو دستش جا ميگيره ول ميشه فشار ميده ول ميکنه پايين مياد دندوناشو فرو ميکنه نه نوک پستونو با دندوناش ميگيره ول ميکنه پايين مياد چه نفسش گرمه داره پاهام گرم ميشه پاهامو فرو کنم لای پاهاش پاهام يخ کرده يخ ميکنه نه پاهاش گرمه پاهامو گرم ميکنه سرشو مياره پايين پايين تر آره دستش انگشتش نه گرمه نه اونجا نه انگشتش گرمه نه خفه شدم خفه کردی ولم کن ول کن بشين ببين مگه ديشب نگفتم اول بيدارم کن وقتی خوابم میترسم باشه فردا بخواب نه بخواب بخواب خوابم مياد بيدار شد تکون خوردم تکون نمیخورم بدش اومده فردا حرف نميزنه بهش ميگم شب که بچه ها خوابيدن بهش ميگم ميگم بيا بشين صحبت کنيم ميگم وقتی خوابم سراغم نيا ميگم خواب بد میبينم میترسم اول بايد بيدارم کنه وقتی خوابم مياد روم میترسم خفه شم بهش ميگم نبايد منو ببوسه چون خيال ميکنم دارم خفه میشم ميفته روم صورتش رو صورتم دهن خيس راه نفسمو بند مياره دهنش بد مزهس بو ميده نميگم بو ميده ميگم دارم خفه ميشم بدخواب ميشم قبول ميکنه بايد قبول کنه حالمو بهم ميزنه ميفته روم دستشو ميبره لای پام صاف دستشو میبره لای پام و حالمو بهم ميزنه اگه تو تخت يه سوراخ بود چکار ميکرد غلت ميزد نيمه خواب نيمه بيدار دستشو ميبرد روی سوراخی مطمئن که ميشد سوراخ همون جاست ميفتاد روش فرو ميکرد نفس نفس ميزد نفس ميزد میغلتيد طرف اولش لحافو ميکشيد روش ميخوابيد خودشو نميشست؟ خواب آلود ميرفت تو دستشويی صدای شرشر آب صدای سيفون ميامد بيرون ميامد رو تخت تالاپ لحافو ميکشيد رو سرش
سيگار ميخوای؟ ..
اينوقت شب.. لاالله ..
سيگار نميکشه
خوابش مياد
صبح زود ميره سرکار
بايد بخوابه اين بوی چيه تنش ميده تن من بوی چی ميده دهنم بو ميده موهام وزکرده گوشه چشمم کثيفه ناخونام شکستهس دامنم آويزوونه موهای پام دراومده چشمام وق زده بيرون مات نگاه ميکنم
بددهنم شلختهام پاهام گرم نميشه بايد پاهامو گرم کنم چقدر هوا کثيفه بوی نفس آدم ميده بايد زود بخوابم چشمامو ببندم آروم ببندم دندونام درد گرفته خودمو شل ميکنم بعد اون يواش يواش به تخت نزديک ميشه خم ميشه روی صورتم نفسش نرم می شينه روی گلوم دستش مياد پايين يک کم پايين تر
من و من
ساقی قهرمان
1993
مریمی
فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه
با بچه های خاله نصرت از دم مدرسه دویدیم تا در خانه. در وا بود. رفتیم تو. کیف های سیاهمان را همان لب حوض ول کردیم. آب حوض لای انداخته بود، تیره بود. پردۀ اتاق تا نیمه پس رفته بود. سایۀ خانم جان کنار پرده بود. کاری به کار ما نداشت. حالا خودمان می رفتیم تو، سلام می کردیم. می فرستادمان لب حوض تا دستها و دستمالهامان را بشوییم و برگردیم تو. هنوز از کنار پنجره نرفته بود. ما هنوز از نرده های بهارخواب آویزان بودیم. سرمان به عقب خم بود و موهامان به زمین می سایید. راست که می شدیم سایۀ خانم جان هنوز کنار پرده بود. گربۀ گل باقالی خاله نصرت کنار باغچه می گشت. چهار کلاغ سیاه قارقار زنان لب حوض نشستند و آب نخورده پر زدند رفتند.
آقا بزرگ از ته ایوان داد زد: آی… کاری کنم کلاغای آسمون به حالتان گریه کنن…
نرده ها را ول کردیم پریدیم روی پله از همدیگر جلو زدیم بالا رفتیم و رفتیم توی اتاق. خانم جان کنار سماور نشسته بود. دستمالبستۀ لب طاقچه مال من بود. یعنی مال مادر من بود اما آن ها می خواستند برش دارند. من زودتر برداشتم و چارزانو نشستم بازش کردم. به آن ها هم دادم، فقط از نان قندی. آب نبات ها مال خودم بودند. دستمال بسته را دوباره گره زدم توی دامنم گذاشتم.
خانم جان گفت: مادرتو دیدی؟
ندیده بودم.
گفت: می خوای ببینی؟
گفتم: ها..
همانجا که نشسته بودم دفترم را وا کردم خم شدم مشق بنویسم. آن ها از من درسخوان تر بودند. مشق هاشان که تمام می شد روی صفحه خط خوردگی پاک کردگی نبود. کنار صفحه خط کش می گذاشتند و با مداد قرمز خط می کشیدند و بعد برمی گشتند به دست من نگاه می کردند. من پاک کن برمی داشتم پاک می کردم سیاه می شد. دستم را زیر چانه می گذاشتم می نوشتم تا صفحه تمام شود و دفترم را می بستم. مادرم صدایم می زد. توی اتاق پشتی خوابیده بود. کنار پنجره، روی تخت.
گفت: گربه را چکارش کردی؟
پسش دادم.
گفت: بشین.
پرده های اتاقش کشیده بود. عصر که می شد پرده های اتاقش را می کشیدند. غروب آفتاب را دوست نداشت. وقتی از پنجره آسمان دم غروب را تماشا می کرد گریه می کرد. از خانم جان یک لیوان گل گاوزبان می گرفتیم می دادیم دستش. صورتش را خانم جان اینها با گوشۀ دستمال پاک می کردند و دست می گذاشتند پشت سرش، لیوان را دستش می دادند.
می گفتند: بخور..
موهای مادرم روی پیشانی اش می چسبید. گریه که می کرد گوشۀ لبهایش چروک می خورد. سرش روی سینه اش می افتاد. سرش را بلند می کرد سقف را نگاه می کرد. یک زنجیر طلا روی سینه اش بود که وقتی بزرگ می شدم مال من می شد. کفش های پاشنه بلندش هم مال من می شد.
خاله نصرت می گفت: شگون نداره.. نگو..
می گفتم: خودش میگه…
می گفت: خب تو نگو..
از مادرم پرسیدم دیگر کدام چیزها را به من خواهد داد. بیحوصله بود. سرش را رو به دیوار گردانده بود و صورتش را سایه کرده بود. گفت: برو پیش بچه ها بازی کن. اگر حالش بد بود نگاهم می داشت. دستم را می گرفت توی دستش و می گفت که مشقهایم را همانجا پیش او بنویسم. امروز گفت: برو پیش بچه ها بازی کن..
بچه ها ته حیاط از درخت سیب چیده بودند و قسمت کرده بودند. برگشتم توی اتاق.
آقا بزرگ از ته راهرو داد زد: حرامزاده ها … آهای..
به خانم جان گفتم: خانم جان چای هست؟
گفت: صبر کن خاله جانت برسه..
خاله جان اگر می آمد و مرا می دید، می گفت: گربه را چکار کردی..
می گفتم: پسش دادم..
گفت: کار خوبی کردی..
گفت: به کی دادی..
گفتم: ربابه بقال..
گفت: همونکه اول داده بودی..
گفت: باریکلا
همان که اول بار گربه را بهش داده بودم. همان بود. گربه را بغل کرده بودم تا دم در بقالی. پیش پای ربابه ولش کردم روی زمین. پشیمان شدم. پنج بار رفتم و آمدم. یکبار گربه را دادم. یکبار پس گرفتم. بار آخر چشمش که به من افتاد از جا پرید: … پیدات بشه هر چی دیدی از چش خودت دیدی.
گربه را گذاشتم زمین و در رفتم.
گربه، بچۀ گربۀ گل باقالی بود. بچه های دیگرش گم و گور شده بودند. این یکی مانده بود که مال من بود. گوشۀ حیاط بازی می کرد و گربۀ گل باقالی می نشست روی گل آفتاب و تماشاش می کرد. غروب که می شد با هم می رفتند توی گربه رو. تا صبح می ماندند. چشم های گربه رنگ چشم های مادرم بود ولی کسی نمی دانست. یک بند تابیدۀ گره گره می گرفتم دستم و می نشستم گوشۀ اتاق، بند را روی زمین می تاباندم. گول می خورد، به خیال گنجشکی، چیزی، خف می کرد و ورمی جست که بگیردش. بند را دوباره تاب می دادم و او آویزان به طناب تاب می خورد. بعد خسته می شدیم اما او همانطور خف کرده می نشست نگاهم می کرد و یکدفعه از لای در، در می رفت.
نگاهم که می کرد انگار چشم های مادرم بود که سبز شده بود. یکی از آبنبات های توی بسته سبز بود. پارسال که آقای هدایی آمد توی مهمانخانه نشست، به من گفتند: برو ساکت بشین توی اتاق.
خاله نصرت گفت: بدو دخترجان..
نشستم روبروی آقای هدایی. سه تا آبنبات از جیبش در آورد به من داد. کاغذ یکی را وا کردم. سبز بود. نوک زبانم را روی سبزی آبنبات مالیدم. خاله نصرت گفته کثافتکاری نکنم. آبنبات را گذاشتم توی دهنم. آب انداخت، دهنم تیر کشید. فکر کردم آبنبات سبز مال خوردن نیست. آقای هدایی می گوید: گوش کردی چی گفتم؟ حالا بدو برو پیش خاله جانت.
رفتم سر حوض از شیر یک قلپ آب خوردم. آبنبات افتاد توی پاشویه و برق زد. هیچکس نمی دانست. نمی گفتم. وقتیکه مادرم را از اتاق می آوردند کنار باغچه می نشاندند، چشم هایش رنگ می انداخت. گاهی نیم خیز می شد سرم داد می کشید. ما نگاهش می کردیم و باز می دویدیم. اینبار آن ها به من پشت پا می اندختند و او هیچی نمی گفت. خاله نصرت در اتاق را وا کرد و به خانم جان گفت: چای حاضره؟ بعد پرسید: پیش از ظهر آمد؟
خانم جان گفت: بچه ها مدرسه بودن..
خاله نصرت پرسید: چی آورد؟
خانم جان گفت: اون دستمالبسته رو.. سلام رسوند..
خاله نصرت گفت: ببینم بابات چی آورده؟
گفتم: نون قندی، دادم بچه ها خوردن.
گفت: مادر تو دید؟ دید حالش بدتر شده؟ هیچی نگفت؟
خانم جان جواب داد: مدرسه بود، نمی دونه..
مادرم بدتر نشده بود. حالش خوب بود. موهایش را بافته بود. کرم مالیده بود به صورتش. قوطی کرم را خودم دادم دستش. آن ها نمی دانستند. بالش را پشتش گذاشتم تکیه داد. گفت: پرده را پس کن. نکردم.
خاله نصرت از خانم جان پرسید از قرص ها چند تا مانده، و رو به من کرد و گفت: تو چند سالته؟ گفتم: نه سال..
خانم جان گفت: ده سالشه، بچه یادش نیست، ده سالشه..
بچه نبودم. حالا که نه ولی یکروز بهشان می گفتم. یکروز که خانم جان و آقا بزرگ و خاله نصرت سه تایی نشسته باشند دور اتاق و چایی هاشان را خورده باشند و موهای خاله نصرت مثل خانم جان سفید شده باشد، بهشان خواهم گفت. حالا اگر بگویم چوب بر می دارند سر بدنبالم می گذارند. آقا بزرگ چوب زیر بغلش را بلند می کند. خاله نصرت می نشاندش زمین چوب را از دستش می گیرد. خانم جان می گوید: بگیرش. خاله نصرت می دود دنبالم.
شاید هم خوشحال بشوند. به همدیگر نگاه کنند و بخندند و بگویند: ننه بیا جلوتر.. و دستشان را روی سرم بکشند و بگویند: ماشاالله به این خانم گل.. و من بگویم، من که به خانم جان گفته بودم.
برای همین بود که وقتی آقای هدایی می آمد، ته حیاط می ماندم پشت درخت سیب قایم می شدم تا می رفت.
یکی از روزها نصرت اشاره کرد: بیا.
سرم را پایین انداختم و مثل روز اولی که به خواستگاری آمده بود لب هایم را گاز گرفتم و لپ هایم سرخ شد. او نشست یک گوشۀ اتاق و من گوشۀ دیگر.
بعد نفسم تنگی کرد و در را وا کردند خانم جان آمد تو و من رفتم بیرون. بعدا یک شب گذاشتند تا صبح با من توی اتاق بماند.
صبح که بیرون رفت آفتاب پهن بود.
همه کنار حوض دست و رو می شستند.
روی دست او گلاب ریختند که به صورتش بمالد.
هر چه صبر کردند من بیرون نرفتم.
خانم جان آمد تو. اخم کرده بود.
» پا شو دختر.. بیا بیرون»
جواب ندادم. نشسته بودم توی رختخواب و دستهایم را همین زیر لحاف قایم کرده بودم. جلو آمد موهایم را ناز کند. دیشبش هم ناز کرده بود. دستش خورد به لحاف. لحاف را کنار زد دید شکم من آمده بالا مثل شکم قدسی عزیزه خانم.
گفت: داد بیداد، به این زودی..
شکمم تا دم دماغم بالا آمده بود. اصلا نمی شد از در اتاق بیرون رفت و جلو چشم نصرت و آقا جان، سر حوض دست و رو شست. همانجا توی رختخواب ماندم. رختخوابم را کشیدند دم پنجره. پرده ها را پس زدند. نه ماه بعد بچه از توی دلم بیرون آمد. قنداقش را بستند دادند بغلم. اسمش را گذاشتند مریمی. آنروزها که کوچک بود سرش را روی سینۀ من می گذاشت و شیر می خورد. زیر چانه اش را با انگشت ناز می کردم، می خندید.
بعد یکروز همانجور که توی رختخواب دراز کشیده بودم و موهایم را یکوری روی شانه انداخته بودم، پیراهن قرمز تافته را شکافتم و برایش پیراهن قرمز دورچین دوختم. بعد یک آب نبات دادم دهنش و قوطی خیاطی را از جلو دستش برداشتم. بعدش مریمی بزرگ شد و خانم خانما شد و رفت توی حیاط. با بچه های نصرت بازی می کرد و سر سفرۀ خانم جان غذا می خورد. بعد از نهار می آمد پیش من. بهش می گفتم: » چرا دستاتو نشستی.. چرا موهاتو نبافتی.. گربه را بذار پایین خنچت می کشه..»
و او به من می گفت که چشم های گربه اش به چشم های من می ماند و من رویم را می گرداندم طرف پنجره و خیره می شدم به سر درخت ها.
آفتاب که سر درخت ها غروب می کرد بغضم می گرفت. بهش می گفتم برود با بچه ها بازی کند. بغضم که می گرفت سرم را می چسباندم به لحاف.
یکبار از مدرسه برگشت آمد ایستاد لای در.
من رویم را گردانده بودم طرف حیاط و یک ستون نور از روی گونۀ چپم رد می شد. رنگم به نظر زرد می آمد اما هنوز خوشگل بودم.
گفتم: دلت می خواد دیگه گریه نکنم؟
گفت: ها.
گفتم: پس به هیچ احد الناسی نگو، خب؟
گفت: بیا سر جای بخواب تا من برم لب حوض دست و روم رو بشورم و بیام توی اتاق و تو به من بگو: مریمی دست و رو تو خشک کن.
مریمی نه ساله مثل خانم ها توی رختخواب دراز کشید و لحاف را روی خودش صاف کرد و من رفتم تا ته حیاز از درخت سیب چیدم. بچۀ گربۀ گل باقالی آمد لای پاهام پیچید. گفتم: پیشته، برو، آخرش یکروز بچه مو زخم و زیلی می کنی.
هدایی دوباره آمد.
صدا زدند بچه بیا بابات آمده.
پشت حیاط خلوت قایم شدم تا رفت. می ترسیدم ببیند که من همانی بودم که روی سرم نقل پاشیده بود. سر شب رفتم توی جای خودم و مریمی رفت پهلوی خانم جان خوابید. تو دلم گفتم باید بچه را بیاورم پیش خودم بخوابانم. نصرت و خانم جان خرخر می کنند دل می ترکاند. حالا این به کنار، جای بچه را پایین پای بچه های نصرت انداخته اند. فردا صبحش که آمد پیشم یک آبنبات قرمز دادم دستش، گذاشت دهنش و تو رختخواب دراز کشید. رفتم بیرون، حالا کجا، خدا خبر دارد.
و همینجور می رفتم که پایم دوباره خورد به بچۀ گربۀ گل باقالی. ونگی کرد و در رفت. سر بدنبالش کردم و گرفتمش. گفتم آخرش بچه ام رو زخم و زیلی می کنی. بردم دادمش به ربابه بقال و برگشتم.
حالا هیچکی نمی داند، اما مریمی وقتهایی که دلش برای بچه گربه تنگ می شود صدایم می زند می گوید بیا مشقاتو پای تخت من بنویس، و سرم را که بالا می کنم نگاه می کند توی چشمهایم
مریمی
ساقی قهرمان
1994
گذشته
فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه
از در که تو میرفتی، سه پله میخورد به راهروی دراز که دو ورش درهای بسته به اتاقهای خانه وا میشدند. کف راهرو، کفپوش لاکی ريزنقشی تا دم دربندی مهمانخانه میرفت و میايستاد.
قالی بتهجقه، ديوار تا ديوار مهمانخانه را میپوشاند.
دو پنجرۀ بزرگ اتاق رو به حياط وا میشد.
پشتدريهای تور سفيد، زير پردۀ گلمخملی، از قاب پنجره آويخته بود.
شش مبل مخمل، دور تا دور ميز بيضی عنابی رنگی نشسته بودند که پايههای کوتاه خميدهاش زير سنگينی رويۀ خوشتراش، شکم داده در نرمای قالی فرو رفته بود.
دو شمعدان پايه بلند نقره، دو ور آينۀ نقره، روی سر بخاری ايستاده بود.
پای آينه، در قابهای نقره، عکسهای خاکستری نشسته بودند. عروس و داماد، در زمينۀ زرد شدۀ عکس. دختری با چشمهايی خندان. پسرک کم سالی با پاپيون و پيراهن سفيد. کنار در باز ماشينی جوانی مو بلند. زنی با گربهای روی دامن. آقای انصاری، نشسته بر صندلی، پا روی پا انداخته و راست به روبرو نگاه میکند.
روی عسلی ميان دو مبل، گلدانی از شمعدانیهای کاغذی خاک گرفته بود. کنار مبل کوچک، قندان نقره با در نيمه وا، پر از قند، کنار دو زير سيگاری صدف مانده بود. تورهای سفيد قلاببافی، زير زيرسيگاری و روی دستۀ مبل افتاده بود. تابلو بزرگ منظرۀ جنگل در پاييز، به ديوار آويخته بود. بفهمینفهمی لنگر انداخته بود. گوشۀ قاب سياه تابلو پريده بود. روی ديوار مقابل، تصوير پير فقير، با ريش و موی دراز، به زمينه تاريک قاب چسبيده بود. چلچراغ سقف روی ميز نهارخوری روشن میشد. روی ميز نهارخوری، کاسۀ کريستال، خالی بود.
کليد چراغ، کنار آينه، روی ديوار، روبروی پنجره بود. پردهها کشيده، چراغ، خاموش بود. نور ضعيفی از انتهای راهرويی که به آشپزخانه میخورد، روی زمينۀ قالی افتاده بود و پاهای کسی را، ايستاده در قاب در، روشن میکرد. پاها، در سرپايی سياه روبسته، زير دامن درازی که بلوزی گشاد رويش افتاده بود، گم میشد. دستش را به ديوار گرفته بود. سرش را به ديوار تکيه داده بود. دهانش وا میشد و به جويدن لب زيرين بسته میشد. صورتش نه خاکستری بود نه گلگون. نگاهش راه کشيده بود تا پشت پرده. از پشت پرده آفتاب پريده بود.
هوا گرفته بود. حياط خالی بود. آبنمای کاشی از ميان حياط رفته بود. باغچۀ اطلسی جلو بهار خواب، رفته بود. بهارخوابِ جلو اتاق آقای انصاری، رفته بود. کرکره تا نيمه کشيده بود. روی مبلهای نخنما، ملافۀ کهنۀ راه راه افتاده بود. پيالۀ قند، روی دستۀ مبل، خالی بود. پشت درهای بسته يک قطار آدم خوابيده بود که در خواب به ديدارش میآمدند.
در ِ اتاق بچهها بسته بود. میشد اتاق را به بچههاشان داد. نوههای کوچک، با دست و پاهای کوچک، کفش و جورابهای کوچک، و بهشان گفت: » بشين، ندو، سرسام گرفتم.» نيمخندهای از گلويش جست. به اتاق برگشت و نشست روی تخت. از پنجره، پنجرۀ تنگ غبار گرفتۀ خانۀ همسايه پيدا بود. پاک از يادشان رفته… از پشت آنهمه غبار که نور به داخل نمیتابد. نور نمیخواهند. اتاق تاريک میخواهند.
يکی از همين روزها.
میايستد دم در.
زن همسايه از خانه بيرون میآيد.
» ببخشين، فضولی نباشهها. اون اتاق ته خونه شما اتاق کيه؟ مادرتون؟ » زن همسايه حواسش نيست. جواب نداد رفت. اتاق مادرشه. خدارو خوش نمياد. بايد قاب دستمال بردارن شيشه رو بشورن. تارعنکبوتارو پاک کنن. از دور ديده نمیشد ولی تارها شيشه را خطخط کرده بودند. دگمۀ آخری يقهاش را بست. آنچه زير پيراهن مانده بود جوانتر از صورت و دستها بود. دامنش را صاف کرد کشيد روی زانو. گرد راديو را گرفت و کنار بالش گذاشت. اگر در وا میشد و کسی میآمد مینشست روی صندلی کنار تخت، او همانطور که نشسته بود میماند و سر برنمیگرداند طرفشان. جواب سلامشان را نمیداد. شايد هم راديو را کم کند ببيند چه میگويند.
گاهی میآمدند. با موهای کوتاه و ابروهای باريک و ماتيکهای ماسيده، دخترها با بچههاشان دور اتاق را میگرفتند.
پسرها با چانههای به هم فشرده و دستهای در جيب، میايستادند توی دربندی و دسته کليدهاشان جرينگ جرينگ صدا میداد.
به چشم آنها پير میآمد اما مردنی نبود. به چشم خودش يک مشت چروک راه گلويش را گرفته بود. میخواست چنگ بيندازد وا کند راه گلو را. مثل آنوقتها که چنگ میانداخت پرده را بکند ببيند آنور چه خبر است و ونگ ونگ بچهها نمیگذاشت. گريه میکردند. میخواست بکوبدشان به تخت زمين، بالاسرشان زار بزند آی بچهم بچهم بچهم. حالا بزرگ بودند و سر و صداشان اتاق را پر میکرد. سر بگوش هم میگذاشتند يکريز حرف میزدند. يکیشان نمیگفت ببينم مادرجان چی میخواد. يکیشان نمیگفت ای داد بيداد، چی بروز پاهات اومده، اين رگای دمب ماری چيه رو پاهات زده بيرون.
هنوز دو لاخ موی سفيد بافته روی سينۀ استخوانيش نيفتاده بود.
پاهايش را از زانو به پايين تيغ میانداخت.
پيراهن سبز آستين کوتاه را که از بچهها يک کدامشان آورده بود میپوشيد، دستی توی صورت میبرد میرفت تا سر خيابان. گردن را شق نگه میداشت، هيچکس را نيم نگاهی بيشتر نگاه نمیکرد. شايد کسی به صرافت بيفتد کيفش را بزند. شايد نيمههای کوچه يکی از همسايهها از روبرو بيايد. از بخت بد يکی از دخترها همانموقع از راه برسد. تا همسايه بيايد بگويد بهبه آفتاب از کدام ور سر زده، دختر بگويد: » خب چرا از خونه بيرون اومدين، بيايين بريم خونه، بی احتياطی میکنين.» همسايه بگويد: » بفرمايين تو گلو تازه کنين.» دختر بگويد: » خب زنگ میزدين يکی از ماها میاومديم، حالا نرسيده بودم چی. » همسايه اشاره کند به او و از دختر بپرسد: » چطوره.. بهتره الحمدالله؟» و دختر بگويد: » بهتره والله، چی بگم، مواظب باشه خوبه، نباشه، چی بگم…» و گرم صحبت شوند. آخر نوهاش که دختر همين دختر باشد دانشگاه قبول نشده بود و همسايه داشت پرس و جو میکرد که ببيند چرا، چونکه ماشاالله بچۀ درسخوانی بوده، بايد قبول میشده، راستی حالا چکار میخواهد بکند، شوهر میکند؟
خداخدا میکرد که همسايه باز بپرسد. دلش میخواست بداند ولی اين چيزها را به او نمیگفتند. برای قلبش بد بود. يا میترسيدند زيادی پيگير شود روحيۀ بچه را خراب کند. بچه که نبود. خانمی شده بود.
چشمهای نوهاش به چشمهای او رفتهبود. يک جفت چشم درشت سياه. مال او ديگر درشت نبود. سياه هم نبود. پلکها شل شده بود. نيمی از چشم را پوشانده بود. دلش نمیخواست برود سر خيابان. اصلا پولی ته کيف نمانده بود که. اگر اين ماه کم میآورد و بچهها يادشان میرفت ويتامينها را بخرند و او رويش نمیشد بگويد دستش هنوز درد میکند.. » تو بزرگهيی، ها، شکل خودمی..» غبار راديو را با کف دست گرفت و دست را با دامن تکاند. حالا دلش میخواست همه چیز را از اول تعريف کند اما بزرگه اين پا آن پا میکرد. قوطیهای دوا را زير و رو میکرد.
: «اينارو به موقع میخورين؟..»
:»پروانه خانم سر چی رفته بود دکتر ؟»
:»پروانهخانم؟ کی؟ روشن کنم؟ تاريکه؟»
زوده، بعدا، تو بزرگهيی، نه؟ چند سالته؟ ننه کی شدی چل و پنج؟ چرا دروغ ميگی.. تازه رفته بودی تو سی سال. من چل و پنج سالم بود که باباتون مرد. چند سالت بود؟ حالا میخوای چه کاره بشی؟ آفرين. من جای تو بودم میرفتم پرستاری میخوندم. نمیخوای پرستار بشی؟ بچهها تو بده نگه میدارم. سومی تو که حامله بودی گفتم برم موهامو رنگ کنم.. نشد. به من نميومد. سه سال بعدش باباتون مرد. حالا ميگی اون که مرد میخواستی بکنی. نمیشد. قباحت داره. ميگن قباحت داره. يا ميگن خوبه که تو از اونجور آدما نيستی. خب نيستی. خودتم که تو آينه نگاه میکنی میبينی از اونجور آدما نيستی. اصلا ديگه کسی به اون چشم نگاهت نميکنه. هی میپرسن چند تا نوه داری. چند ساله اون مرحوم مرحوم شده. حالا در بيام بگم من هنوز ميخوام پرستار بشم؟ اول از همه خود شماها میخندين. ميگين مادرجان میخواد پرستار شه زير خودش لگن بذاره. بچۀ خود آدم که این.. پاشو يک استکان چای بريز.. بخور.. تازه دم کردم…….. از بيرون ميای، هوا خوبه؟ گفتم يک برم تا سر کوچه برگردم.. راستش ميدونی چيه.. پاشو يک استکان.. چای بريز بخور تازه دمه……… پاشم برات يک استکان بريزم…….. پيش پای تو دم کردم، يکی بريزم.. خستگيت در بره……. هر وقت آمدی دم ميکنم………… حالا کو تا بيای……
يادته؟ شماها هم يادتون باشه عروس و دامادا که يادشون نمياد. هی بگو جای اون تابلو روی ديوار يک سال آزگار سفيد بود. يا بگو روی مبلای مخمل، رديف رديف کوسن گلابتون دوزی بود. يا بشين تعريف کن که.. که تازه همين چند سال پيش از کوچۀ ملکی به اين قلک طبقه سوم اسباب کشی کرديم. وقتی يک جعبه شيرينی دم دست نيس دهنشونو شيرين کنن، کجا باور میکنن؟
باور کرد.
دم در بندی هال ايستاد.
آنجا، وسط هال، توی خانۀ بزرگ، دری بود که به مهمانخانه وا میشد. پردههای ضخيم گل مخملی روی پشتدریهای سفيد. پردهها را که میکشيد اتاق سايه میشد. کليد چراغ کنار آينه بود. جلو آينه میايستاد. سايه محوی از صورتش پيدا میشد. اتاق بوی نو و کهنگی میداد.
درِ اتاق سال تا سال وا نمیشد.
حيف اينهمه قشنگی توی اين اتاق که کسی نمیبينه. اتاق را گردگيری میکرد و هوا میداد و درش را میبست اما عيد به عيد که مهمانها پشت هم میآمدند و تنگ هم روی مبلها مینشستند و استکان چايشان را روی ميز ول میکردند غيضش میگرفت. اتاق که خالی میشد جای باسنها روی مبلها جا انداخته بود. با کف دست مخمل رويۀ مبلها را خواب میکرد. قالی را جارو میکرد. در اتاق را میبست و سر بچهها که به هوای ساق عروسهای ترد معطر از لای در سرک میکشيدند، داد میکشيد. آقای انصاری صدا میزد: » خانم..» خانم سلانه سلانه از جلو اتاق آقای انصاری رد میشد به آشپزخانه میرفت و میگفت: «از ما گذشته..» و مینشست سر مايۀ قطاب و گردوی کوچکی از خمير نرم هل و گلاب زده را لای پنج انگشت ورز میداد و با کف دست وا میکرد و نه… اين مال قبل از عيد بود.. روی کف دست وا میکرد و يک سر قاشق از مايه.. حالا کی نان به اين شيرينی را.. دستش را با دامن پاک میکرد. دامن را روی زانو میکشيد.. آقای انصاری ناباور لند میزد: «.. يعنی سر پيری.. زن بيارم.. «
سه سال بعد، آقای انصاری را که خاک کردند و برگشتند، مبلها را جمع کردند بردند و دورتادور اتاق پتو پهن کردند.
دور تا دور اتاقها نشستند و پياله پياله قند و خرما جلوشان گذاشتند و هی بينی بالا کشيدند و هی زار زدند.
اشک گوشۀ چشم را با گوشه دستمال پاک کرد. از پنجره نگاهی به خانۀ همسايه انداخت. بافتۀ موهای سفيد را انداخت پشت سر. گفت: » قاب دستمال بردارن اين شيشهرو پاک کنن.. آدم ميگه پرستار بودم زير بال دوتا مريض رو گرفته بودم عمرم فنا نرفته بود. حالا اينا چی ميگن. ميگن که چی بشه، باز بياد تار ببنده؟ عنکبوته ديگه.» به بزرگه که حالا همان بالا سر دواها ايستاده بود گفت: «خوبه، پاشو برو سر خونه زندگيت، منکه چيزيم نيست.» و با خود گفت: «چيزيم نيست که. سر راهت چراغو روشن کن. من که پا دارم همه جا ميرم. يه خبری از اون مرحوم بگيرين که زير سنگ سنگين افتاده تکون نمیخوره. من که پا دارم همه جا ميرم. «
اتاق تاريک بود. پنجره را بسته بود. قوطی بيسکويت زير ميز کنار جعبۀ خياطی بود. تمام نمیشد. بچهها میگفتند دستتون درد نکنه، ميل ندارم.. و قوطی را دوباره میگذاشتند زير ميز. او میگفت: بذار بمونه.. خوردنی نيس.. پا شم سفره_آردی رو پهن کنم. چارزانو میشينم سر طشت لعابی.. زرده تخممرغ با گلاب و کره.. با شکر.. خوب میمالم تا سفيد بشه.. اگه يکی بياد آرد الک کنه خوبه.. نمیخورن. ميگن دستتون درد نکنه. همين الآن خورديم.
يک تکه از گوشۀ بيسکويت شکست و روی زبان گذاشت. دهانش آب انداخت. بيشتر اگر میخورد دهنش خشک میشد. يکی میآمد دم در اتاق، توی دربندی میايستاد میگفت: » پنجره رو ببندم حاج خانم..؟ او میگفت: » ميل خودته.. دخلی به ما نداره..»
اسم او که حاج خانم نبود. حاج خانم مادرش بود که موهای حنا بسته داشت و چاک يقهاش تا روی تخت سينهاش وا بود. از لای چينهای صورتش عرق روی خطهای گردنش میغلتيد و به او میگفت: » ننه تو هنوز صب به صب آراگيرا میکنی ميری اداره؟ شوهرتم که زمينگير شد.. دست نمیکشی؟»
دست نمیکشيد. بعدا کشيد.
بعدا کم کم يادش رفت به چیها فکر میکرده وقتی از اتاق بايگانی بيرون آمده.
با گوشۀ دستمال، سياهی دور چشم را پاک کرد و توی آينه نگاه کرد. رنگ ماتيک رفته بود. کسی توی اتاق نبود. گفتهبود بايد برم. نگفته بود حاج خانم.. گفته بود هفتۀ ديگه. دخترها که نمی آمدند، پسرها را میفرستادند. با پسرها که نمیشد همۀ حرفها را گفت. انگار با دخترها میشد. میشد گفت ننه چکار میکنی غذا که میخوری ماتيکت پاک نميشه، و اگر گفتند میخوای چکار.. بگويد ميگم زود به زود عوضش کن، خانوم بايد آرايشش تازه باشه. دخترها میگفتند: » کاری ندارين؟» او میگفت: «هوا خوبه؟.. خوبه برم تا اين سر خيابون و برگردم.» در را میبستند و میرفتند.
چتریهای سياه را پشت گوش زد. از کی تا بحال.. يادش نمیآمد. انگار هيچکس نيامده.. در را بيهوا وا نکرده.. روی مبلهای مخمل ننشسته.. عقلت پريده؟.. اول اين روتختی رو صاف کن. نخور کهنهس.. بوی نا گرفته. اتاق که نيست، بيسکويتِِ مونده س.. پاشو حالا.. کاری نمانده بود. مانده بود اما به او نمانده بود. میخوابيد بيدار میشد صبح نمیآمد. بيدار میشد صبح نمیآمد. حالا پا میشد میرفت پشت در مهمانخانه دمپايیهايش را میکند روی قالی ول میشد. دگمۀ بلوز تا بالا بسته بود.. روبروی آينه میايستاد انگشتش را روی لبهای غنچهاش میگذاشت میگفت: «هيس.. «
درو ببند پشت سرت. در وا موند. چراغو خاموش کن. لازم نکرده. چشماش تو تاريکی برق میزنه. راهشو میجوره مياد تو. گربۀ خودمه، يادته؟ ونگ میزنه تا يک پياله شير جلوش بذارم. من که ميذارم. حرفی ندارم. ولی نگاه کن آخه. پا نمونده که.. از اون شست پا گرفته خورده اومده بالا.. مگه ميشه از جا پاشم.. هی گفتم آقای انصاری، چفت درو بنداز نذار بياد تو. گربۀ خودمه، میشناسمش. آقای انصاری خودش که تو مياد گربه هم پشت سرش مياد تو. میگه چی بگم که به دلش نياد، گربۀ خودته. حالا آقای انصاری، بيا و ببين ازين شست پام گرفته اومده تا اين بالاهای زانو رو، نگا کن، خورده تف کرده. خودم پاميشم جارو ميکنم، پا نمونده که، خورده تف کرده، جارو ميکنم تميز، درو میبندم.
**
از درز پرده خط باريک نور روی آينه موج میزد. آينه را پايين آوردند و دور تا دور اتاق پتو پهن کردند.
گذشته
ساقی قهرمان
1995
خارق عادت
فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه
دلم شور ميزنه، نه اينکه نگران باشم، نه، ولی خب دير کرده، هميشه حول و حوش همين وقتا ميرسيد، نرسيده، سر راه براش سيگار خريدم گذاشتم روی ميز، پهلوی زيرسيگاری.
………….
غذاش آمادهس، چايیش هم آمادهس، پگاه هم نشسته پای تلويزيون منتظر. در رو که وا کنه اول نگاهش ميره رو پگاه. خب، دوستش داره. از روزيکه دنيا اومد زندگی ما رو عوض کرده. حالا نه اينکه زندگی بدی داشتيم، خيلی خوب بود، دوستامون حسرتش رو ميخوردن ولی به جايی بند نبود، ستون نداشت. پگاه که دنيا اومد شد ستون زندگی ما.
………………
خيلی چيزهارو فداش کرديم ولی راضیايم. پگاه خيلی وقته برگشته. منتظر نشسته پای تلويزيون. او هم تا حالا بايد رسيده بود.
…………….
کجا مونده، هنوز نيامده، با کی تو اين کافیشاپها به حرف افتاده خدا ميدونه. بعد از کار دوست داره بشينه با يکی پای يک ليوان چايی گپ بزنه، بعد سلانه سلانه راه بيفته طرف خونه و توی خونه دوباره يک ليوان چايی جلوش باشه. خونه رو به همه جا ترجيح ميده. حتی وقتايی که بعد از شام دوباره کتش رو تنش ميکنه و کراواتش رو صاف ميکنه که بره يک جايی، از نگاهش پيداست که دلبسته خونهست.
…………….
موهاش جوگندمی شده. دو خط، چی دو تا، ده تا چين افتاده رو گونههاش. به من ميگه: «فکرشو نکن، تقديره، ما به پای هم پير ميشيم» من که غصه پيری رو نميخورم. هنوز انقدر انرژی دارم که تا نصف شب يک تنه يک خونه رو بچرخونم. سر کار هم بقيه به من نگاه ميکنن و کار ميکنن. آواز ميخونم و خنده از لبم نميفته. هنوز هيچکس نفهميده که من کمردرد مزمن دارم. گاهی يکی از همکارا اصرار ميکنه که چند دقيقه بشينم روی صندلی و نفس راست کنم، ميگم واسه چی، خسته نيستم که.. تا آخر شب که روی تخت ميفتم هنوز خسته نيستم. گاهی دير وقت شب برميگرده، نميدونه خوابم يا بيدار، ميپرسه: بيداری؟ .. بعد لباساشو در مياره، گوشۀ لحافو پس ميزنه و با وسواس، که بيدارم نکنه، لبۀ تخت دراز ميکشه و ميگه: آخيش..
…………………
صبحها زود از خواب پا ميشيم. صبحانه خورده نخورده از خونه بيرون ميزنيم. من زودتر بايد سر کار باشم. زودتر بيدار ميشم. بيسر و صدا در کمد رو وا ميکنم. پيژامهمو در ميارم و لباس ميپوشم ميرم سر کار. پگاه بعد از من ميره. عزيزم، چه آروم نشسته. من گشنه نيستم ولی ديگه وقت شامه. هنوز نيومده. تا يکساعت ديگه اگه نرسه من و پگاه غذامونو ميخوريم.
……………..
روزيکه پگاه دنيا اومد ميگفتم عمری خواهد گذشت تا بزرگ بشه. حالا بزرگ شده. چند سالشه..؟ يازده سال و نيم. کم نيست. يازده سال پيش گفت: اين ميوه عشقمونه. گفتم: حالا هزار بار بيشتر از قبل دوستت دارم. گفتم: حالا که بهت نگاه ميکنم يک جور نجابت پدرانه تو صورتت ميبينم. گفت: ميخوای برم کنار؟ گفتم: نه، نه، کارتو بکن. منظورم اين بود که هنوز خيلی دوستش دارم. بهش وابستهام. ديگه هيچی نميتونه ما رو از هم جدا کنه. دستشو پايين آورد. چقدر ميفهميد.. که روی سينههام.. آخه سينه مال دهن بچهاس. گشنه نيستم ولی ديگه بايد بخوريم.
…………..
تا نيمساعت ديگه حتما ميرسه. وقتی مياد دوست داره چايیش حاضر باشه. من هميشه چايیشو حاضر نگه ميدارم. مگه او نميکنه؟.. اونم هر کاری از دستش بر مياد برای من و بچه ميکنه. خب ما خونوادۀ اونيم. از در که مياد تو کفشاشو کنار در جفت ميکنه. دوست نداره با کفش روی موکت بره. ميره ميشينه روی مبل کنار پنجره. ليوان چايیشو ميذاره روی ميز بغل دستش. روزنامهرو وا ميکنه. من به اخبار خيلی علاقه دارم. اگه خبر مهمی باشه بلند ميخونه. بعد با هم سفره رو ميندازيم. ميگه رابطۀ گرم خونوادگی برای سلامت روح بچهها لازمه. پگاه وقتی ما رو با هم میبينه ميره تو اتاقش. احساس امنيت ميکنه. غذا رو که بکشم ميرسه. شايدم وسط غذا برسه. از جا بلند ميشم بغلش ميکنم
……………..
شايدم ببوسمش. امروز از صبح دلم ميخواست ببوسمش. بوسه از ارکان مهم زندگيه. خيليها اهميتشو درک نميکنن. نه اينکه صميمی نباشن با هم، نه، فقط بوسه رو، اهميت بوسه فراموش ميکنن. بوسه بين ما نشانۀ وابستگی ما به همديگه است. از هم جدايی نداريم. هميشه وقتی که به هم ميرسيم همو ميبوسيم. من ميگم تو خونۀ ما بوسه از مسواک صبح و شب بيشتر جا افتاده. حتی وقتی يکيمون ميره سفر، آخر شب، موقع بوسۀ رختخواب تلفن ميزنه. به هم شب بخير ميگيم و بعد ميخوابيم. دوست نداره بيرون از خونه بخوابه. وقتی من نيستم جای ديگه نميخوابه. فقط سر جای خودش. اين سيگارو که تا ته بکشم ميرسه. همونجا روی مبل ميشينه. صدای چرخ خياطی اذيتش ميکنه. ولی چاره چيه، کارو که نميشه تعطيل کرد. هرجای خونه بشينم صدا ميپيچه. ميشينه روی مبل، گوشۀ اتاق، هدفون ميذاره به راديو گوش ميده. خودم براش خريدم. صورتش از صدای چرخ به هم ميرفت. گاهی ساعتها با همون پيشونی چين افتاده خيره ميشه به يک جايی. هدفون رو که خريدم شبای هردومون آزاد شد. دير کرده
…………….
يعنی ممکنه جايی شام خورده باشه؟.. قيمه داريم. دوست نداره. ولی خودش ميگه غذا غذاست، يه چيزی بپز بخوريم، به پگاه ميگه: بيا باباجون، بيا سر سفره. نيومد. وقتی بياد از جا بلند ميشم ميرم جلو، دستامو دور گردنش ميندازم
………………
اينموقع شب کجا ميتونه باشه.. با کی.. يعنی تصادف کرده؟… خب کجا.. شايد حالش به هم خورده کنار خيابون ايستاده تکيه داده به ديوار آمبولانس اومده بردنش بيمارستان.. کدوم بيمارستان.. اومد. کليدشو در آورد.
سلام
سلام
بيداری
بیدارم
کجا بودی
دیر کردم
کجا بودی؟
بيرون
شام خوردی؟
خوردم
ميخوابی؟
ميخوابم
منم بايد ديگه بخوابم. حوصله ندارم ولی مسواکو بايد بزنم. مزۀ سيگار صبحها دهنو مثل زهر تلخ ميکنه. آينه هم لک آب گرفته. فردا تميزش ميکنم. حالا بايد بخوابم. خواب آسوده نشاط و سلامتی مياره. ما خيلی مواظبيم که خواب همديگه رو به هم نزنيم. درو آهسته ميبندم. چراغو خاموش ميکنم. روی زمين پيژامهمو پيدا ميکنم. آهسته لحافو کنار ميزنم. لبه تخت دراز ميکشم. چقدر مونده تا خود صبح…
خارق عادت
ساقی قهرمان
1994