اما وقتی تنهایی، گاو بودن درد دارد

2010/02/06 § 3 دیدگاه

وقتی به حميرا گفتم برای من گاو بکش، گفت، چرا گاو؟ گفتم، خب، چون گاو با شکوه است. و بدبخت. و بزرگ است. خيلی بزرگ. و همه چيزش، يعنی همه چيزش خورده می شود. زورش. گوشتش. پوستش. شيرش. شاخش. دل و روده اش، و گوساله اش. همه چيزش. حتی جاذبه ی جنسی اش خورده می شود. خب برای همين. و دیگر اينکه من هميشه چشمهايم را که می بندم دارم موو می کشم و وقتی که دارم موو می کشم عجيب احساس ظرافت و زيبايی می کنم، انگار که تار ابريشم باشم.

ما گلهای خندانیم

2010/02/06 § ۱ دیدگاه

آسان نیست.

یعنی قضیه اصلا سر جدایی و این چیزها نیست.

هیچ احمقی این کار را نمی کند.

لیلا  داشت می گفت: کی حاضره  ده سال، بیست سال از عمرشو بذاره  و یک بیزینس رو راه بندازه و به سود دهی برسونه و بعد، همینجوری،  بره  پی کارش؟

و من گفتم: هیچ احمقی این کارو نمی کنه.

گفت: بعد توقع دارن ما سی سال، حالا بگیر سه سال، از عمرمون رو بذاریم و … خب همین ازدواج، کنار یکی خوابیدن، بچه بزرگ کردن، سر ساعت، سر ساعت غذا خوردن، غذا درست کردن، خونه رو چرخوندن، ماشین خریدن، پول جمع کردن برای چیزایی که به هر حال شخصی نیست اما به  نفع خانواده است، دوست  و رفیق مشترک داشتن، قهوۀ مشترک خوردن، یعنی میگم همه چیز رو مطابق برنامه، به  نفع خانواده جلو بردن، این ها هم بیزینس ما ست. عمرمون رو میذاریم تا برسونیمش به جایی که سودش تو دستمون بیاد . روبراه که شد همین جوری ول کنیم و برویم؟

بازنشستگی چی؟ لم دادن روی مبل خونۀ شخصی وقتی که پیر شده ای و خسته ای و می خوای تکیه بدی و استراحت کنی چی؟

مامان من می گفت آخه همینجوری که نمیشه مردا رو ولشون کرد برن. تو حاضری هزار تومنی رو که تومن تومن جمع کردی بذاری کنار کوچه؟ نه که نیستی. چرا من باید این زندگی رو که با زحمت ساختم  بذارم برم؟ باباتون، وظیفه شه، حالا که پیر شده م و کسی به من نگاه نمی کنه، به  من نگاه کنه، وظیفه شه.

لیلا گفت: عجب مادر شجاعی داری.. خیلی حالیشه.

مگه قراره حالیش نباشه؟ ما ها مظلوم هم که باشیم خنگ نیستیم.

این را شیوا گفت.

حرف های مادرم را که تعریف کنم شیوا سخنرانی را شروع می کند.

انگار فقط اوست که  سرش از این چیزها در می آید. پشت هم سیگار می کشد، بخصوص اگر سخنرانی کند.

آنروز که لیلا بالاخره زد زیر گریه و براش نوار گذاشتیم رقصید شیوا گفت: نه فکر کنی این از بدجنسیه که زنها می چسبن به زندگی شون. نه، خیلی طبیعیه. زنها که در طول تاریخ از داشتن سرمایه، یا به کار انداختن سرمایۀ خودشون محروم بوده ن، شوهرها رو به جای سرمایه به کار می اندازن. غلط می کنه کسی سرمایۀ من رو مفت از چنگم بکشه بیرون.

شیوا همیشه حالش بد است. هیچوقت نمی خندد. اگر یکبار لبخندی بزند و یکی از ما دور و برش باشیم به هم خبر می دهیم:  شیوا پریشب خندید. – نه بابا؟ خندید؟ – آره.

معمولا اهل گریه هم نیست. فقط تلخ است. کج می نشیند روی صندلی، یا مبل، و از مبل یا صندلی ایراد می گیرد و می گوید که  اینجای کمرش خیلی درد می کند و با لحن تلخی شروع می کند به سخنرانی.  لیلا  زیاد سر به سرش می گذارد.  حالا خودم خرش خواهم کرد و از زیر زبانش خواهم کشید که دردش چیست.  یکبار که بزند زیر گریه دیگر تمام است.  دردش هم معلوم است چیست. راضی نیست.  دلش می خواهد که راضی اش کنند. خب شوهره که هم بعد از بیست سال گوز پیچ شده و نمی داند چه جوری راضی می کنند.

اما راست می گوید.  بخدا با مردها نمی شود صادقانه معامله کرد.

اصلا نه صادقانه سرشان می شود و نه معامله.  قضیۀ به این سادگی «بده و بستون» را نمی فهمند . طلبکارند. همه چی می خواهند و همه اش هم مفت. عهد بوق که نیست.

ولی من کارم را بلدم. مردها را هیپنوتیزم می کنم. حرف که نمی شود باهاشان زد.  نمی فهمند که.  کاری به بفهم- نفهمشان ندارم. بلدم چه جوری.

احمق.. بخدا.  یکساعت است با یک لیوان قهوه بازی می کند.  از آفیسش و ماشینش، ماشینش و آفیسش حرف می زند.

لیوان قهوه را گذاشت روی میز و بلند شد آمد طرف من.

خودم را زدم به  آن راه  ولی قهوه ام را گذاشتم زمین بغل صندلی. خوش قیافه است. بد نیست. یعنی لیلا اینها اسمش را گذاشته اند لندهور. البته شیوا، برای آن که نشان بدهد هیکل پسره آنطورها که من می گویم مالی نیست یکی دوبار گفته لندهور نه، لندوک. این چیزها را جلو من نمی گویند. اما پشت سر هم دیگر به من می گویند که اسمش را گذاشته اند لندهور و چی و چی و من هم چیزی نمی گویم. عوضش بهشان می رسانم که من هم پشت سرشان چیزهایی شنیده ام. ولی دقیق نمی گویم چی که اعصابشان را قاطی کنم و به جان هم بیفتند. خودم فکر می کنم پسره واقعا خوش قیافه است. حالا . ولش. جلو بچه ها قربان صدقه اش می روم و می گویم: عاشقشم.. و همه با هم می خندیدم.

نه.  راستی خوش قیافه است. بد نیست.

ایستاد جلوم و شلوارش را پایین آورد  و کمرش را جلو داد،  و با حوصله، گفتم الان صاف میاد تو دهنم، ولی بردش پایین، یک بار.  دو بار.  سه بار.

بیرون کشید و شلوارش را بالا کشید و نگاهی به پشت سر، به لیوان قهوه اش  انداخت و رفت  طرف در.

اِ اِ

اصلا نفهمیدم چرا. هنوز منتظر بودم.

در را وا کرد و رفت.

از جا بلند شدم دامنم را صاف کردم دویدم طرف در.  در را وا کردم موهایم را صاف کردم و دویدم طرف آسانسور.  رفته بود.  دگمه را زدم و ایستادم تا در آسانسور وا شد.  پریدم تو.

لب هایم را می جویدم و گونه ام را می خاراندم و در وا شد. دویدم از آسانسور بیرون رفتم توی خیابان. رسیده بود به ماشینش. ایستاده بود توی پارکینگ درست دم در ماشینش.

دویدم طرفش گفتم صبر کن پدر سگ صبر کن.

برگشت مرا دید اما در ماشین را وا کرد و نشست پشت رل. رسیدم به ماشین و در را وا کردم نشستم. نفسم بند آمده بود.

گفتم: چکار می کنی، کجا؟

گفت: میرم دیگه.

گفتم: کجا؟ همینجوری میذارن میرن پدرسگ؟ و با مشت محکم کوبیدم روی رل. بعد مشتم را کوبیدم روی زانویش. و بعد کوبیدم روی زانوی خودم. درست نبود که فقط به او حمله کنم. عصبانی بودم فقط، همین.

گفت: آروم عزیزم، می بینن مردم، زشته.

گفت: خسته ام، تو هم حتما خسته ای، برو بخواب، فردا میام یه قهوه ای و ..

گفتم: نه، حوصله ندارم تنهایی برگردم بالا. تازه، با سه بار تو و بیرون کشیدن که تموم نمیشه، برگرد بیا بالا. آخه نمی فهمم چرا اینجوری می کنی.

بعد گریه ام گرفت. اما وقت نبود.  تازه اگر گریه ام را می دید باید نازم را می کشید و این حرف ها که حوصله نداشتم.

گفتم: پاشو بریم بالا، تمومش کنیم.

ماشین را خاموش کرد آمد پایین. از ماشین بیرون آمدم و رفتیم دم در و رفتیم بالا. رفتیم تو.

گفت: بذار اول قهوه ام رو تموم کنم..

نشستم روی صندلی.  قهوه اش را خورد.  قهوه از دهن افتاده بود.

گفتم: خب می گفتی برات تازه شو بریزم.

گفت: نه، ممنون، همین خوبه.

بعد بلند شد و آمد جلوی من ایستاد و من سرم را خم کردم به پشت.  شلوارش را کمی پایین کشید و کمرش را جلو داد و دست برد آلتش را گرفت کف دست و بعد  یک بار، آهسته و با حوصله، دوبار، سه بار، چهار بار، همه چیز با تمرین درست میشود، پنج بار، شش بار، هفت بار، کشید بیرون و رفت طرف در.  ماتم برد. هیچی حالیش نیست ها.

تا رسیدم دم آسانسور رفته بود پایین.  دویدم دنبالش.  رسیدم دم ماشین و در را وا کردم و گفتم: تو اصلا معلوم هست چکار می کنی؟ خوابی؟ بیداری؟ عقلت رو خوردی؟ آخه  این دفعۀ چندمه می دوم دنبالت پایین..؟

گفتم: بیا بالا، پاشو بیا بالا..

گفت: اذیت نکن، صبح زود باید برم سر کار.

گفتم: صبح زود برو سر کار، الان تازه هفت شبه، خیلی مونده .. آها، یک ربع از هفت گذشته. پاشو بیا بالا، حوصلۀ آدم خل ندارم.

گفت: آخه بگو چند دفعه خوبه؟ من که نمیدونم، خودت بگو چند دفعه خوبه، اصلا هر چی تو بگی، فردا میام..

گفتم: گفتم که، همین الان پاشو بیا بالا.

گفتم: فردا جای خودش عزیزم. تو حالا بیا بالا کارمون رو تموم کنیم. فردا هم میای. پاشو.

آمد پایین. تا برسیم دم در ساختمان باد خنکی که به صورتم می خورد حالم را بهتر کرد. دلم می خواست از همانجا پیاده تا سه چهار خیابان بروم و برگردم. اما نمی شد. باید می رفتم بالا و کارمان را تمام می کردیم. خوشم نمی آید وقتی کسی این جوری وسط کار می گذارد و می رود. حالا رفتنش مهم نبود، مهم این بود که این دیوانگی است که سه بار فقط، یا بگیر ده بار،  بری تو و تمام؟ اینها هیچ چی حالیشان نیست. گاهی فکر می کنم این اداره ها، این شرکت هایی که این ها را استخدام می کنند چه جوری کارشان می گردد؟ خب همینجوری، همینجوری که هیچ چیز سر جایش نیست و کارها همیشه لنگ می خورند. آدم که حتی کیرش را نتواند اداره کند و هی وسط کار بکشد بیرون، تو اداره  یک پروژه  را چه طور تا آخر می رساند؟ خب همینجوری.  گند زده اند  به همه چی. حالا من بودم می دانستم چه کار کنم. مشکل این جاست که من اصلا خوشم نمی آید سر ساعت بروم توی یک جایی و کار کنم. دوست دارم همین جوری که نشسته ام و راه می روم و یعنی همین جوری که — هستم و زندگی ام را می کنم —همین ها کار باشد. ولی دنیا را جوری به هم ریخته اند که همه چیز بی برو برگرد مسخره بازی است. باید اداهای عجیب و غریب در بیاوری و این طرف و آنطرف بدوی یعنی که داری کار می کنی و کار هیچوقت انجام نشود. کار، اگر قرار بود انجام بشود، خدا خودش انجام می داد. باید از حرفهای مادرم باشد. یا مادرم از کسی شنیده. شاید هم..

گفت: کلید همراته؟

کلید را در آوردم و در را وا کردم. رفتیم تو.

گفتم: قهوۀ تازه؟

گفت: نه. هیچی.

گفتم: این دفعه من روی سوفا می شینم.

نشست روی صندلی، جای من.

خسته بودم. هوا داشت تاریک می شد. شب به چه درد می خورد  وقتی خواب از همان سر شب می آید. خوابم گرفته.

هوشنگ را تازه یک ماه است پیدا کرده ام.

قرار بود اولش فقط  دوست باشیم ولی من همیشه به این چیزها می خندم. آخر با مردی که تازه یک ماه  است آشنا شده ام و هیچ چیزی ازش نمی دانم چه دوستی ای داشته باشم؟ من با اجاق گاز آشپزخانه ام هم  دوست نیستم ولی اجاق گازم را دوست دارم. بهش احتیاج دارم. اگر خراب شود تا یکی دیگرش جایش بفرستند ول معطل می مانم. حتی همین پرده های پنجره.  به نظر می آید مصرفی ندارند. اما اگر نباشند آنوقت می فهمی که یک لنگه پرده چه حالی به اتاق می دهد.

اولش قرار بود فقط دوست باشیم.

آخر من با مردی که تازه یک ماه است می شناسمش چه دوستی می توانم داشته باشم؟ خب احتیاج دارم به این که اینجا باشد، به اینکه اینجا روی این صندلی بنشیند و من  سرش را بغل کنم و بچسبانم به سینه ام و بگویم:» آخی، شامپو تو عوض کن. پدر موهاتو در آورده.»

ولی شامپو واقعا پدر موهای هوشنگ را در آورده. باید شامپو اش را عوض کند. آخ. خوابش برده است. حالا اصلا  یک ماه نه، یک سال، صد سال، با مردها نمی شود دوست بود. دوستی سرشان نمی شود که.

پتو را که رویش می اندازم چشمهایش را وا می کند. دستش را می گیرم و می کشانمش روی سوفا و می گویم: خودم صبح بیدارت می کنم. راحت سر کار می رسی.

لعنتی این شب های بهار بوی خوبی دارند. سیگارم را بر میدارم و می روم روی بالکن. نشئه.  اما زیاد نمی نشینم. برمیگردم توی آشپزخانه و ظرفها را می شویم.  قهوه جوش را می شویم و آماده می گذارم برای صبح. گوشت می کشم از فریزر بیرون.  فردا عجب روزی خواهد بود.  فردا صبح ازش خواهم پرسید روغن ماشینش را کجا عوض می کند.

عادت ندارم.  دیر شد.  تا بیدار شدم رفته بود توی دستشویی.  دیر تر جنبیده بودم رفته بود سر کار و باید تا شب منتظر می ماندم.

قهوه را می گذارم و نان تست می کنم. از دستشویی که بیرون می آید ماچش می کنم و می نشانمش سر میز و یک قرص ویتامین می گذارم جلوش.  خب به هر حال باید بداند که من همینجوری محض هفته ای یکی دو بار «قرار» با او نمانده ام.  نگران سلامتی اش هستم و این یعنی اینکه به آینده فکر می کنم.

یک لیوان آب پرتقال جلوش می گذارم و می گویم: «قرص رو بخور اینم روش.»

مردها کس خل اند.  از سر عادت به مادرهاشان، به این تر و خشک کردن های ما شک نمی برند.  معمولا نمی برند.  وقتی که هم شک می برند آنقدر به ما قرض داده اند که تا قرضشان را پس ندهیم ول نمی کنند بروند.  و همین یعنی اینکه ماندنی اند.  صبحانه اش را تمام می کند.

می گویم: هوشنگ جان، روغن ماشین تو کجا عوض می کنی؟ ظهر میام ورش می دارم می برم روغنش رو برات عوض می کنم.

دنبال کتش می گردد. توی کمد دم  در است. خداحافظی می کند.

می گویم: از پایین در بزن وا می کنم.  میگوید که یک ربع به 6 خواهد رسید. می گویم: خب ، یک ربع به 6.  یادت نره در بزن از پایین، درو برات وا می کنم.

می رود. از روی بالکن نگاه می کنم تا از پارکینگ بیرون برود.  می رود.  باید به بچه ها خبر بدهم. خوشحال خواهند شد.  ما به هم تبریک می گوییم. جدی جدی نه، اما به هر حال هر وقت یکی از این ها سرش را می اندازد پایین و می آید بغل دست ما کپ می کند، ما ها شوخی جدی به هم تبریک می گوییم.

لیلا  می گوید مردها دوست دارند لپشان را بکشی و ماچشان کنی و کلید در خانه شان را به زور ازشان بگیری.  می گوید حال می کنند مردها وقتی به زور مجبورشان می کنی زندگی شان را بدهند دستت. این، به نظر مردها، یعنی اینکه میمیری براشان. راستش من زیاد مطمئن نیستم ولی معمولا همین جوری پیش می آید.  یعنی اینکه وقتی راست و درست باهاشان حرف می زنی بی تربیت می شوند. پا رو دمت می گذارند و حرفهای گنده می زنند. اما دروغ که سر هم می بافی کیف می کنند. نرم می شوند.

شیوا دوباره کج می نشیند و می گوید این به دلیل «عقدۀ زهدان» است و مردها همیشه می خواهند برگردند توی زهدان مادرشان، یا اگر نشد، مادری دم دستشان باشد که دماغشان را پاک کند و بزند پس کله شان که درست راه بروند.

بچه های دیگر هم تقریبا همین ها را می گویند. حالا هر کس به زبان خودش. ولی کلا همین نظر را دارند. ما ها حدودا ده پانزده نفری می شویم و با هم دوره داریم. می توانیم اسمش را بگذاریم کلوب، ولی خب هنوز اسمش را کلوب نگذاشته ایم.

آن روز که  شیوا این جریان زهدان و این چیزها را گفت لیلا که همیشه سر به سرش می گذاشت این دفعه هیچی نگفت. رفت تو فکر.  بعدش گفت: یه چیزی می فهمه شیوا.  نه انگشتاتو لیس می زنن، نه سر شونه تو گاز می گیرن، همین صاف می خوان برن تو ما. همینه دیگه، عقدۀ رحم دارن.

شیوا سیگارش را فشار داد تو زیرسیگاری و گفت: زهدان. زهدان.

راستش این است که بی اسم یا با اسم کلوب است دیگر.  تازه من می دانم که همین ماها نیستیم، خیلی های دیگر هم هستند که همین چیزها را می گویند.

مادر خودم مثلا یکی از ما هاست. توی دورۀ ما نیست ولی با همسال های خودش از وقتی که یادم می آید همین حرف ها را می زدند. مادرم می گفت به مردها راستش را نباید گفت. خوب ما هم همین را می گوییم. به مردها راستش را نباید گفت.  نه اینکه دروغ گو باشیم. خیلی از ما ها به هیچکس دروغ نمی گوییم جز به مردها.  مشکل این جاست که مردها حرف راست را عوضی می فهمند.

باید زنگ بزنم به بچه ها و بهشان خبر بدهم که طرف ترتیبش داده است.  باید به هوشنگ زنگ بزنم و ببینم که عصر ساعت یک ربع به شیش می آید یا شش. گفت یک ربع به شیش ولی زنگ بزنم مطمئن می شوم.  گوشت دارم، سبزی و این چیزها هیچی ندارم. نان هم تمام شده.

باید بروم خرید.  بدون ماشین؟ زنگ می زنم به هوشنگ. منشی اش می گوید  ایشان نیستند.

نیست؟ یعنی چی که نیست؟

چرا منشی اداره باید بداند و من نباید بدانم؟ باید زنگ می زد می گفت.

به حرف منشی که نباید اعتماد کرد. شاید سپرده است که به اتاقش وصل نکنند.

با تاکسی می روم دم شرکتشان. هست.  ایشان برگشته اند. سویچش را می گیرم و می گویم که روغن ماشنیش را هم سر راه عوض می کنم. این بچه خنگ است اما بچۀ ماهی است.  سر راه خرید می کنم.  می روم خانه.  تا یک ربع به شش باید برسد. با اتوبوس می آید. راهی نیست. یعنی از شرکتشان تا اینجا راهی نیست. خانۀ خودش دور است. اما تا خانۀ من راهی نیست.

آپارتمانم را یکسال پیش خریده ام. قسط بندی اش خیلی خوب است اما دیگر قسط ماشین نمی توانم بدهم. فکر می کنم هوشنگ هم بدش نیاید که اجاره ندهد و بیاید اینجا. عوضش من ماشین دار خواهم شد. از اینجا تا شرکتشان هم راهی نیست.  بیست دقیقه با اتوبوس می رود و می آید، همین. من هم ماشین دار خواهم شد.  و چی می خواهد دیگر؟ یک گلدان گل پر از گل های ریز سفید.

تا حالا دو تا از این گلدان ها برایم آورده.  هر دو را گذاشته ام روی میز اتاق نشیمن. خشکیده اند. خب می خشکند دیگر. تازه اش را  می آورد.

به لیلا زنگ میزنم و میگویم: طرف سر براه شد، اما به کسی نگو.  میگوید: راستی؟ چکار کردی؟ میگویم: هیچی، خودش خواست. مردا این جوری ان دیگه، بدون ما نمی تونن سر کنن.

و خداحافظی می کنم. حالا خودش به همه خبر خواهد داد.

هوشنگ حدود شش و نیم می رسد. در را وا می کنم و می روم کنار پنجره می ایستم. وارد که می شود می بیند که من دارم گریه می کنم.

سرم را تکیه دادم به شیشۀ پنجره و اشکهایم را ول کردم. دوست دارند آدم گریه کند. گریه می کنم. دوست ندارند از صبح تا شب گریه کنی اما عاشق اینند که بزنی زیر گریه و همچین که باور کردند داری راستی گریه می کنی اشک هایت را پاک کنی و آواز بخوانی. بعد بلند بخندی و خوشحال، انگار تو نبودی که گریه می کردی دستت را دور گردنشان بندازی و بخندی.  بعد دوباره  های های گریه کنی. دوست دارند گیج بشوند. انگار تو یک موجود عجیب غریبی که پاک خلشان کرده ای.  وگرنه مگر خلند که اختیارشان را بدهند دست ما؟ دوست دارند خیال کنند که ما آنقدر عجیب و غریبیم که پاک خلشان کرده ایم. خیال می کنند..  خب مردا این جوریند دیگر. آنهایی هم که سال های سال  بابا می شوند و شوهر می شوند و همیشه هم انگار دلشان درد می کند، آنهایی هستند که بلاخره  فهمیده اند که همین است که هست.

هوشنگ می پرسد چیزی شده؟

سرم را تکان می دهم و می گویم: نه، دلم گرفته . دلم از این زندگی گرفته.

می گوید: می خوای شام بریم بیرون؟

اشک هایم را پاک می کنم و می گویم: گریه کردم؟ من گریه کردم؟ این که گریه نیست.

لبخند می زنم و می گویم: من هیچی دلم نمی خواد. من اصلا از این زندگی بیزارم. اگه تو نبودی همین یکساعت پیش خودمو می کشتم. آره. قرص هم خریدم. دلم نیامد نگرانت کنم. فقط به خاطر تو.

می گوید: اِ اِ

می گویم راستشو بگو، من که دیگه نمی خوام زنده بمونم. خودمو می کشم و راحت می شم. پریشب یک فیلم دیدم زنه خودش رو  کشت. راحت شد. منشی تون صبح گفت اداره نیستی. با منشی تون خیلی رفیقی؟ دوستش داری؟ یعنی اون حرفای تو رو بهتر از من می فهمه. بگو به من. من که حرفی ندارم. خب اگه با اون راحت تری.. اصلا من که تو این دنیا نخواهم بود که خوشم بیاد یا بدم بیاد.. تو آزادی ..

می گوید: اِ ، این حرفا چیه ؟ من خیلی از تو خوشم میاد. آره بابا،  خودکشی چیه؟ منشی؟ بابا منشی اداره که.. اصلا از تیپش خوشم نمی یاد.

می گویم: خب بریم بیروم شام بخوریم.

می گوید: بگیم یه پیتزا بیارن. بعدش من برم خونه.

خونه؟

آره، لباس عوض نکردم از دیروز.

می گویم: آخ خوب شد گفتی. برات سر راه چند تا تی شرت و لباس زیر خریدم. ببین خوشت میاد؟ همین جا دوش بگیر.

اخمش تو هم می رود. پیتزا را که می آورند حساب می کند. من پول نقد توی کیفم ندارم. دیگه پیتزا را که من نباید بخرم.

بلوزم را در می آورم و می اندازم روی دستۀ مبل.

می گویم: گرم نیست ها،  دوست دارم. دوست دارم آزاد باشم..  میدونی که .. حتی اگه بچه دار هم شدیم خودم مسئولم .. خب به هر حال پدرها هم به بچه شون حس دارن.. ولی من تو رو مجبور نمی کنم که مسئولیت داشته باشی.

می گوید: ای بابا ، ما که بچه دار نمی خوایم بشیم.. رابطۀ ما آزاده..

می گویم: همین دیگه، منم همینو می گم.. هیچ مسئولیتی در بین نیست.. و می پرسم امروز به موقع رسیدی سر کار؟

می گوید: آره..

می گویم : خب امشب یک خورده زودتر می خوابی که صبح راحت دوش بگیری و بری.. میرسونمت.. ماشینت رو که لازم نداری؟ سه چار جا کار دارم.. آبجو می خوری؟

می گوید: آره..

از یخچال دو تا قوطی آبجو بیرون می آورم و می گذارم روی میز  و می گویم من نمی خورم. تو آنقدر خوووووبی که منو عاشق زندگی کردی. می خوام سالم باشم و زندگی کنم. سرش را بغل می کنم و می چسبانم به سینه ام: تو هم اینقدر آبجو نخور شکمت پاق … می زنه بیرون. از فردا دیگر آبجو نمی خرم. از فردا آبجو بی آبجو.

می گوید: بعدش باید برم خونه..

می گویم: اینجا نه..

می گوید: اینجا نه؟

می گویم: نه بریم روی تخت.

در اتاق را می بندم و می گویم: بعضی از مردها اصلا حالش رو ندارن. خوشم میاد که تو  نفس داری. چراغ را خاموش می کنم و می گویم.. ساعت رو روی چند کوک کنم ؟

می گوید: هفت و نیم.

پدر سگ. همه شان خنگند. خونه می خوای بری؟ پس چرا نمی ری؟

همه چی حساب داره. عهد بوق که نیست که مفت و مجانی کار کنیم. سکس داری، خوبشم داری،  کله تو هم میذاری می خوابی، صبح هم دوش می گیری و میری. ملافه تو که می شورم معنی اش اینه که این جا موندنی هستی. یعنی اون کله ای که  میذاری رو اون بالش و خروپففففت هوا میره دیگه مال خودت نیست. صاحب داره. صاحبش منم. عهد بوق نیست که مفت و مجانی کار کنیم.  صاحب دارین. کله تو  که می گیرم رو سینه ام و نازتو می کشم یعنی این که حساب داره.  حساب بانکی تو که برات ردیف می کنم و می ذارم جلوت حساب داره. داری به چی فکر می کنی؟ خب منم باید بدونم. حقمه که بدونم. زحمت می کشم که چی؟ شریک اون چیزایی باشم که تو کله ته ..   لیلا میگه این مردا.. خیال می کنن ما عمرمونو مفت و مجانی پاشون هدر می کنیم.. نه بابا.. هر یک روزی که پاتون می ذاریم دو روز پس می گیریم..

میگوید: تو هم آمدی؟ خوبه؟ ده دقیقه شد ها؟

می گویم: آه.. آه.. داره میاد .. آه..هوش.. هوشنگ  آه.. آره.. آره.. و جیغ بلندی می کشم.

می گویم: دیدی؟ دیدی؟ امشب چقدر خوب بود؟ ما برای هم ساخته شدیم.

ما گلهای خندانیم

ساقی قهرمان

2004

عروسی

2010/02/06 § ۱ دیدگاه

نگران بودیم. از روزی که نامزد می کردند خوشگل می شدند تا روزی که لباس عروسی می پوشیدند و از همیشه خوشگل تر می شدند.  فردای عروسی وا می رفتند.

نمی دانستیم چرا. ولی از یک هفته بیشتر نمی کشید. صورتشان ول می شد و چشمهاشان دیگر آن چشم ها نبود. خب نمی شد گفت که نگران آنها بودیم . بیشتر نگران خودمان بودیم. دلمان می خواست عروس بشویم. عروسی و تورسفید و نشستن وسط مجلس و این چیزها را هیچکداممان نمی خواست از دست بدهد.

ولی می ترسیدیم که فرداش وا برویم. خب چرا وا می رفتند؟

ما مال آن دوره ای بودیم که درس خواندن قانون بود. لیسانس گرفتم. «زن که لیسانس نداشته باشه ..»

هنوز زن نبودم. می خواستم بشوم. شوهر خوب که داشته باشی وا نمی ری. چرا همه وا می رفتند؟

درست بعد از عروسی، یک هفته بعد از عروسی وا می رفتند. حتی آنهایی که عاشق می شدند و ازدواج می کردند وا می رفتند. حتی آن هایی که با آدم حسابی عروسی کردند وا رفتند.

باید حواسم را جمع می کردم. «حواست که جمع باشه وا نمی ری.» اما برای چی وا می رفتند؟

هر کدام که عروس می شدند می رفتیم عروسی شان. بعد از عروسی هم دیدنشان می رفتیم. هی دست دست می کردیم که بپرسیم. اما نمی شد.

: «چطوری، خوبی؟»

می خندیدند. جواب درست نمی دادند.

نمی شد بهشان گفت، «خب چرا وا رفتی؟» نمی شد تو روشان گفت.

من یکی اگر حواسم را جمع کنم وا نمی روم.

یک دختر خانم لیسانسه، که دارد روی فوقش کار می کند، اگر حواسش را جمع کند عروس هم که بشود  وا نمی رود.

ادامه ندادم.  ادامه دادم تا فوق لیسانسم را گرفتم. بعد دیگر ادامه ندادم. بعضی ها می گفتند تمام کن دکتراتو بگیر دیگه. بعضی ها می گفتند که چی؟

ادامه ندادم. حالا بگذریم که چند سال بعدش ادامه هم دادم.

ادامه ندادم چون که عاشق شدم. عاشق یک آدم خوب و خوش تیپ. خوب این اولش بود. اولش همیشه آدم دنبال یک آدم خوب و خوش تیپ می گردد.

صبح روز عروسی رفتیم آرایشگاه.  صورتم را موم انداختند. ابروهایم را برداشتند. موهایم را بیگودی پیچیدند و وا کردند و کرم مالیدند به صورتم و گذاشتند بخوردش برود. موهایم را حلقه حلقه کردند. پودر زدند به صورتم و روژگونه مالیدند و گذاشتند روی پوستم بخوابد. چشمهایم را کشیدند و ریمل زدند به مژه هایم. ماتیک نارنجی مالیدند به لب هایم. لباس عروسی را تنم کردم. تور را گذاشتند روی سرم. ماشین بیرون منتظر بود. سوار شدیم و رفتم سر سفرۀ عقد. خیلی خوشگل شده بودم. از زیر تور همه جا مثل حریر بود.

دوست ندارم بگویم بعدش چی شد.

بعدش رفتیم تو اتاق و با هم خوابیدیم.

طلاق گرفتم.

آدم خوبی بود. اما طلاق گرفتم.

این چیزها خصوصی اند. به کسی مربوط نیست که چرا طلاق گرفتم.

دومی کارمند بود. به اندازۀ من پول در نمی آورد، ولی من که لازم نداشتم، وضع خودم خوب بود. می خواستم با کسی زندگی کنم که دوستش داشته باشم. بزرگ شده بودم. معنی دوست داشتن را می فهمیدم. با هم توافق داشتیم. آدم خوبی بود. سر براه بود. حسابی زرنگ بود. بچه نداشتم. از این یکی بچه می خواستم ولی نه همان اول اول. حواسم جمع بود. صبح روز عروسی رفتم آرایشگاه. موهایم را شستند و بیگودری پیچیدند. کرم زدند به صورتم . بیگودی ها را وا کردند. موهایم را حلقه حلقه کردند. پودر زدند به صورتم و روژ گونه مالیدند. چشم هایم را کشیدند و ریمل مالیدند به مژه هایم. ماتیک صورتی مالیدند به لب هایم. لباس عروسی را تنم کردم. موهایم را پشت سرم جمع کردند. تور را گذاشتند روی سرم. ماشین پایین منتظر بود. سوار شدم و رفتیم  خانه و نشستم سر سفرۀ عقد.  آخر شب رفتیم تو اتاق و با هم خوابیدیم. به کسی مربوط نیست بعدش چی شد. خب، نشد. به هم خورد. به هم نخورد. نتوانستم سر کنم. حواسم بود که رو دست نخورم. درس خوانده بودم که بعد از عروسی وا نروم. وا که می رفتم طلاق می گرفتم. کاریش نمی شد کرد. دست من نبود. پیش می آمد. حالا چه جوری اش دیگر به خودم مربوط است. این چیزها را نمی شود گفت. یعنی این وا رفتن بعد از عروسی، از آن چیزهاییست که به کسی مربوط نیست. من هم از آن زن هایی که از سیر تا پیاز حرف های دلشان را برای همه تعریف می کنند نیستم. دهنم قرص است و اختیارم دست خودم است. آدم بدی نبود. اما نشد. طلاق گرفتم.

پنجمی حواسش جمع بود. به من گفت: «میدونم مشکل شما چیه، عزیزم ، خیلی دوس ت دارم، مشکل ات با من حل میشه.»

یعنی چی بی دفاعی؟ حالا از چی باید دفاع کرد؟ یعنی چه جوری، یعنی کجا بی دفاعی؟

گفتم: من مشکلی ندارم. اما خب..

قرار گذاشتیم که عروسی کنیم. همه چیز خوب پیش رفت. مشکلی پیش نیامد. خودم که راضی بودم. خانواده ها هم خوشحال بودند. ظهر روز عروسی رفتم آرایشگاه. موهایم را کوتاه کردند. شستند و سشوار کشیدند. صورتم را حسابی آرایش کردند. ابروهایم را مرتب کردند. پودر زدند به صورتم و روژ گونۀ نارنجی مالیدند. ماتیک قرمز مالیدند به لب هایم و ریمل زدند به مژه هایم. ابروها و دور چشمهایم را با مداد قهوه ای سایه انداختند. لباس عروسی را تنم کردم و تور را گذاشتند روی سرم. تورم تا سر کمرم می آمد. رفتم سر سفرۀ عقد نشستم. خیلی خوشگل شده بودم. عروس بودم دیگر. دراز کشیده بی دفاعی. به پشت که دراز کشیده باشی بی دفاعی . یکی از آن بالا به صورتت نگاه کند بی دفاعی . دستهایش را از دو طرف دو ورت گذاشته باشد راه فرار نداشته باشی بی دفاعی . آخر شب، جشن که تمام شد با هم رفتیم تو رختخواب. بعدش او کم کم کارها را گرفت دستش و هی  من را تر و خشک کرد.  من با خودم گفتم چی بهتر از این، یکی به آدم می رسه، انگار نه انگار که.. خب به هر حال همۀ مردها این جوری نیستن. این یکی هی تر و خشکم می کرد و به من می رسید. از همه جا بیشتر توی رختخواب. می گفت، حواسش جمع بود، می گفت زنها اگه تو رختخواب بهشون خوش بگذره حالشون خوبه. من هم خسته بودم. احتیاج داشتم. دوستم داشت. اگه دوستم نداشت که این همه به من نمی رسید و اینقدر محکم بغلم نمی کرد و از این چیزها. من از آن زن های  چشم و گوش بسته نیستم. همه جورش را دیده ام. می دانم مردها چی دوست دارند. اما این یکی توی رختخواب جور دیگری بود. معلوم بود که دوستم دارد وگرنه هی من را پایین و بالا نمی انداخت و هی هر شب هر شب، سر ظهر، سر صبحانه .. و از این چیزها.

.. خب، وا رفته بودم؟ آرایش که می کردم آب و رنگم خوب می شد. کار خاصی هم نمی کردم. یعنی نمی گذاشت دست به کاری بزنم. هی گل می خرید و غذا درست می کرد و بعدش هم دست می گذاشت روی سینه ام و دور گردنم و می گفت دلش برام تنگ شده است.

حوصله می خواهد که هر روز از صبح تا شب خط دور چشمت پاک نشود. ماتیکت پاک نشود. آخر وقتی که قرار است که  معشوقۀ شوهرت باشی باید همیشه  از لای زرورق در آمده باشی. من که این چیزها را به کسی نمی گفتم اما اگر هم می گفتم کسی گوش نمی کرد. شوهر پنجم و این گله ها؟ همه چیز را که نمی شود گفت.

با چهارمی یک سال رفتم و آمدم تا راضی شدم. نه که او هم خیلی اصرار بکند، ولی به هر حال بدون عقد نمی شود تا آخر ادامه داد. سرشان از روی بالش که بلند می شد و خم می شد روی صورتم مهربان بودند. مهربان و صمیمی . مثل بچه ای که به سینۀ مادری چنگ می اندازد و مک می زند و سیر می شود . سینۀ مادر غلط می کند خالی باشد. پس تکلیف آن چشمها چه می شود، آن چشمهای گرسنۀ مهربان؟ اما آخرش عقد نکردیم. حالا چرا می گویم چهارمی؟ شوهرم که نبود. با ششمی عقد کردیم. سر عقد خیلی خوشگل شده بودم. از صبحش رفته بودم آرایشگاه و حسابی ساخته بودندم. ماتیک قرمز، و پشت چشمهایم را سایۀ گل بهی زده بودند که خیلی پر رنگ نبود اما به رنگ ماتیکم می آمد. ابروهایم را قهوه ای کرده بودند و مژه هایم را ریمل مالیده بودند. لباسم مثل هر بار خوشگل و شیک بود. تور سفید بلند، و تاج هم داشتم. آخر شب که شد رفتیم تو اتاق و با هم خوابیدیم. اما زندگی مان با هم  طولی نکشید.  جدا شدم. شدم دیگر. خسته شده بودم. فایده ای هم نداشت. این سرنوشت همه است. عروسی که می کنی وا می روی. هر دفعه همان می شد که نباید می شد. وا می رفتم. هر چه هم به خودم می رسیدم باز به خودم که نگاه می کردم می دیدم که صورتم عین ماست است. چشمهایم دو دو می زنند و به نظر می آید که خیلی خنگم. خب جدا شدم دیگر. خسته شده بودم. خانه ام را فروختم و یک آپارتمان خریدم. تنهایی زندگی بدی نداشتم ولی نمی شود که همینجوری پیر شد و رفت. آدم حرام می شود. بالاخره یک کسی باید باشد که  با آدم زندگی کند. شب اول با هم رفتیم تو رختخواب.

سومی خیلی پول دار بود. نمی دانم چرا وقتی دیدم این همه پول دارد و قیافه اش هم بد نیست بی معطلی عروسی کردم. انگار از آن دوتای اول که چشمشان به دست من بود که خوب پول در می آوردم ترسیده بودم و می خواستم با یکی زندگی کنم که بارش را بسته باشد. لباسم از همیشه شیک تر بود. تورم از تور عروسی اولم بلند تر بود. چه آرایشگاهی رفتم. بهترین آرایشگاه عروس. مثل ماه شده بودم. اما این هم نشد. شب اول که با هم رفتیم تو رختخواب یک چیزی یادم آمد و همانجا، تازه این سومی بود، خیلی هم پول دار بود، انگار یک هفته باشد نخوابیده باشم سرم را ول کردم روی بالش و خوابم برد. خودم را زدم به خواب. حقم بود. یعنی من باید حتما همان شب اول با شوهرم بخوابم؟ خب اگر خوابم بیاید چی؟ خودم را زدم به خواب. او هم خوابید. شب بعدش هم خمیازه کشیدم و چشمهایم را بستم. او هم خوابید. شب سوم کنجکاو شدم. باز هم تا رفتم توی رختخواب خواب خواب بودم. او هم خوابید. بعد دیگر خیلی سخت شد. نمی دانستم چکار کنم. یعنی اگر بیدار می ماندم چه می شد؟ هیچی. بعد فهمیدم که اصلا ناراحت نیست از این که با هم نمی خوابیم. دفاع باید بکنی. اگر نکنی پاره خواهی شد. یعنی همانموقع نباید دفاع کنی، بعدا به ترتیبی که پیدا نباشد باید دفاع کنی . اگر دفاع نکنی بی دفاعی . فرو می روند پاره ات می کنند می روند پی کاری تو همانطور دراز کشیده میمانی تا غذا که سوخت از جا بپری… یک زن دیگر هم داشت که شنیدم خیلی خوشگل است. عکس اش را هم دیدم. من هم خوشگل بودم. اما شب ها دیگر عادتم شده بود که خودم را به خواب بزنم. یک زن دیگر هم داشت که برایش سه تا بچه آورده بود. اگر قبل از عروسی می دانستم اصلا  زنش نمی شدم. مگر ممکن است آدم با مردی که زن دارد، دو تا زن دیگر دارد، عروسی کند؟ آن هم یک خانم تحصیلکرده، با شغل خوب، و نجیب. ولی حالا که زنش بودم با خودم گفتم که عیبی ندارد، می سازم. ولی نشد. بعضی چیزها را که نمی شود ساخت. یعنی با بعضی چیزها نمی شود ساخت. آخرش از هم جدا شدیم. من زیاد اصراری نداشتم. اما ترسیدم.

از قیافۀ خودم ترسیدم. می خواستم یکی از آن دخترهای همسن خودم را پیدا کنم  و بپرسم چطور شد که عروسی کردی؟ چطور شد که وا رفتی؟ طلاق گرفتی؟ چرا نگرفتی؟

حساب این ها را نگه داشته ام.

به نهمی که رسیدم می دانستم که اگر توی دفتری جایی یادداشت نکنم یادم می رود. توی دفترم نوشتم : روز جمعه 27 شهریور 1378 – بار نهم.  قد بلند. کمی چاق. رنگ چشم قهوه ای.

خیلی خوش اخلاق بود. بند نمی شد روی پایش. بشکن می زد، یا رنگ می گرفت روی میز و دستۀ مبل. تق تق تقققق تتق تتق تق و تق و توق توق. گاهی عصبانی می شد و فحش می داد.

حالم را دوازدهمی به هم زد. بد اخلاق بود. حرف نمی زد. به من هم مجال نمی داد حرف بزنم. اخم می کرد یعنی که ساکت. من هم ساکت می شدم. سنی ازم گذشته بود. حوصلۀ قدیم ها را نداشتم. چمدانش را برداشت رفت و من خانه را از پایین تا بالا گردگیری کردم. ملافه ها را عوض کردم. آن شب تنها رفتم به رختخواب و تا نزدیکی های صبح فکر کردم. خوابم برد. اما توی خواب، انگار که بیدار باشم به همه چیز فکر کردم. صبح که شد حالم بهتر بود. من باید با کسی عروسی می کردم که توی رختخواب جوری بخوابد که انگار نیست. تقصیر من هم نباشد.

این بار قرار عروسی را که گذاشتیم تنهایی رفتم آرایشگاه. اولین بار بود که تنهایی می رفتم. همیشه همراه داشتم. تور را که گذاشتند روی سرم و دنبالۀ دامنم را  تو می ایستی روبرویش دستهایش را میگیری دستهایت را می برد بالا می گذارد روی شانه اش آرام آرام رقصان رقصان می رود طرف تخت به پشت می افتد روی تخت رویش می افتی می خندی بازی شروع می شود بازی تمام می شود بازی چرا تمام نمی شود ؟ بازی چرا تمام می شود؟  دستت را با ملافه پاک می کنی می افتی رویش گور بابای هر کی که دارد جان می کند بازی چرا تمام نمی شود؟ دادند به دستم، ایستادم با لباس سفید چرخی زدم جلو آینه دیدم که خیلی خوشگل شده ام. قسم خوردم که این بار اگر وا بروم ته و تویش را در می آورم. قسم خوردم، همانجا جلو آینه که این بار اگر وا بروم تا ته و تویش را در نیاورم نه طلاق می گیرم نه عروس می شوم!

هجدهمین بار بود که تور را روی سرم می گذاشتم. تا زیر کمرم می آمد. تور کوتاه دوست ندارم. به من نمی آید. لباسم پر از پولک بود. چرخی زدم و از آرایشگاه رفتم بیرون سوار ماشین شدم و رفتم سر سفرۀ عقد نشستم.  بعد از جشن رفتیم توی اتاق و با هم خوابیدیم. دخترها را پیدا نمی کردم که پرس و جو کنم. دخترها حالا همه شان پیر شده بودند. وا رفته بودند؟ خیلی وقت بود که وا رفته بودند. من هم هی وا می رفتم. برای همین هی طلاق می گرفتم. دیگر کار نمی کردم. بازنشست شده بودم. پول خوبی داشتم. خانۀ خوبی داشتم. خودم را بازنشست کرده بودم که وقت داشته باشم عروس بشوم. باید ته و تویش را در می آوردم. چرا وا می رفتیم تا عروس می شدیم؟ همه مان وا می رفتیم. شوهرم آدم بدی نبود. مودب، خوش برخورد. بیست و یکمین. یعنی کاری نمی کرد که به من بر بخورد فقط می گفت: تو کاری نداشته باش. خب من هم کاری نداشتم. اما هی می گفت تو کاری نداشته باش. حوصله ام سر می رفت. بچه هم نمی خواستم. وقت بچه بزرگ کردن نداشتم. می توانستم طلاق نگیرم. دست خودم بود. کسی مجبورم نمی کرد که طلاق بگیرم. خودم می خواستم. راستش از قیافۀ وا رفتۀ خودم می ترسیدم. روزها یک جور می گذشت و شب ها یک جور دیگر. خانه ام را جمع و جور می کردم و گردگیری می کردم. مبل های خوشگل و میزهای خوشگلم را مثل دستۀ گل نگه می داشتم. غذا نمی پختم. دستم به غذا پختن نمی گرفت. اما ترشی های خوب درست می کردم. عالی. شب ها چیز دیگری بود. شب ها که می رفتیم توی رختخواب دوباره می گفت تو کاری نداشته باش. زیاد هم پیگیر نمی شد. اگر لج می کردم می گفت خب تو بگو چه کار کنیم و دراز کشیده می ماند تا من بگویم که چه کار کنیم. من هم لج نمی کردم. دراز می کشیدم تا او هر کار دلش می خواهد بکند. توی همه شان فقط آن شانزدهمی بود که شبها خیلی خوب بود. بقیه همشان شب ها یک جوری آدم را نگران می کردند. شانزدهمی شب ها می رفت توی اتاق خودش می خوابید. صبح که می شد و هوا که روشن می شد می آمد توی تخت من و بغلم می کرد و خوابش می برد. من بلند می شدم می رفتم سر کار. آنوقتها هنوز می رفتم سر کار. از سر کار که برمیگشتم از خواب بیدار شده بود و غذا خورده بود و آماده منتظر من بود. با شانزدهمی فقط روزها با هم می خوابیدیم. شاید برای همین هم بود که آن قدر طول کشید. وقتی که می خوابیدیم هوا روشن بود. بین تاریکی و روشنی خیلی فرق هست. توی تاریکی که می خوابی، یا توی نور کمرنگ چراغ خواب، خوابیدن جور دیگری است. روز روشن خوابیدن جور دیگری است. خوبیش این بود که قیافه اش را می دیدم وقتی که از بالا خم می شد روی زانوهایم و راست می آمد توی صورتم. سایه نمی دیدم. با شوهرهای دیگرم همیشه سایه می دیدم. اگر چشمهایم باز بود. اگر چشمهایم بسته بود مثل اینکه روی تخت اتاق عمل دراز کشیده باشم و بیهوشم نکرده باشند هی منتظر بودم که کی شروع می کنند و شروع که کردند چی؟ هیچوقت تا به حال عمل نکرده ام. این چیزها را آدم همینجور غریزی می داند. گاهی وقتها با بعضیهاشان، مثل یازدهمی که زیادی عصا قورت داده بود، من وول می خوردم و تابش می دادم تا هوش از سرش می رفت و چشمهایش تلخ و شیرین می شد. آن هم برای اینکه بد بود هر دومان سیخ دراز بکشیم و هیچ کاری نکنیم. به آدم بر می خورد که بخوابد توی رختخواب پهلوی کسی و آن کس همینجور دراز بکشد و هیچ کاری نکند. وگرنه گاهی حتی به فکرم می رسید بهشان پول بدهم که دست از سرم بردارند. نه اینکه خسته باشم. از اینکه هر شب، یا هر هفته، انگار که دستور پخت فسنجون، مو به مو کارهایی را تکرار کنی که خورش جا بیفتد و خوب روغن بیندازد و گرنه یعنی که بلد نیستی فسنجون خوب از آب دربیاری. از شانزدهمی خوشم می آمد. از اینکه روزها با هم می خوابیدیم خوشم می آمد. بعدش رسید به جایی که مانده بودیم چه کار کنیم. چون که در روشنای روز نمی شد گاه به گاهی خیال کنی کس دیگری زیرت دراز شده یا رویت دراز شده و کار دیگری داری می کنی غیر از همینکه داری می کنی. جدا شدیم. حالا شب ها تنها که نیستم. اصلا. می آیند و می روند. یکی شان راست که می کند کیرش به چپ مایل است. تو که می رود از کناره گلوگاه دیواره را خراش می دهد. همه شان می آیند و می روند. انگار همین دیروز. هر یکی شان با همان حلقه ای برایم خریده بود دوباره می نشیند کنارم. یکیشان، چندمی یادم نمی آید، یک لیوان آب کنار تخت می گذاشت. گاهی انگشتش را فرو می برد توی لیوان و فرو می برد توی من. حالا که نیست محکم می زنم توی سرش و می گویم: «احمق این سرده، سرد که می فهمی یعنی چی، ها؟»  فرقی نمی کند که خوابیده باشم زیر یا رو نشسته باشم چون انگار فقط با یک آهنگ پایین و بالا می روم. و این همین یک آهنگ که هیچ جور دیگری هم نمی شود اجرایش کرد، جز همین جورها که می کنیم، گاهی عین صدای چرخ چاه نفس آدم را می برد و همین جور که هی می روم و می آیم وا می روم. نگاه که می کنم به خودم می بینم ای بابا، باز که وا رفتم. همه اش همین آهنگ لعنتی یک نواخت و آن دم آخر. و تمام. این لباس سفید به هیچی نمی ارزد. من که دیگر هیچوقت لباس عروسی تنم نخواهم کرد. هیچوقت. یا آن یکی که تا می آمدیم بخوابیم ادوکلن می زد و شمع روشن می کرد. انگار عید است که تا هفت سین را نچینی سال تحویل نشود. من هم تا او می آمد نزدیک، پاهایم را یکی خم یکی دراز می کردم و دقیقۀ ششم که می شد کمرم را بلند می کردم و یکی از پاهایم را پرت می کردم یعنی که اختیار از دستم بیرون است و همه چیز به خوبی پیش رفته. حالا همه چیز هم که به خوبی پیش برود گاهی آدم دلش می خواهد که پیش نرود. اصلا برای همین است که عروسی کردن، یعنی خوابیدن با یکی که همیشه همان بغل دست آدم می خوابد، اینقدر بد است، چون همیشه همان وقتی که تنت چارتاق باز است و می خواهی خلوت داشته باشی یکی دارد نگاه می کند، یکی سرش را کرده آن تو و دارد نگاه می کند. من که دیگر هیچوقت لباس عروسی نخواهم پوشید. این لباس مزخرف عروسی. سفیدترینش را هم این بار نخواهم پوشید.  بعضی چیزها چه خوب است که از اساس عوض شوند . پیرهنی سرمه ای، یا سبز . نخواهم پوشید. یا شاید بگویم که دیگر هیچوقت عروس نخواهم شد که آن هم ممکن نیست. یعنی اگر همه تصمیم بگیرند عروس نشوند دنیا از هم می پاشد. یک روز صبح از خواب بیدار می شوی و می بینی هیچکس عروس نمی شود، یعنی نه عروسی و نه دامادی، خورشید هم طلوع نمی کند، روز شب نمی شود، آب سر بالا می رود، توی رختخواب که می خوابی نه یاد دستی را می کنی که به دلت چنگ بزند نه دستی را که به دلت چنگ می زند با پشت دست پس می زنی . نه بیدار خواب می مانی نه مثل مرده به خواب می روی. نه نفست بند می آید نه نفس نفس می زنی. نه قرارداد می بندی نه زیر قرار می زنی. نه گوشت را می گیرند و می گویند غلط کردی نه دستت را می گیرند و می گویند غلط کردم. این بار که روی همان تخت است که بی دفاعی  از اتاق که بیرون می روی از خودت دفاع  می کنی دوباره روی تخت بیدفاعی همانجور که وا رفته ای دنیا را تلخ می کنی دنیا دیگر به کام هیچکس شیرین نمی شود هیچکس به هیچکس با آغوش باز و امن که همۀ آغوش را نوازش کند و بغل کند سلام نمی کند عروس شدم حواسم را جمع خواهم کرد. اگر حواسم را جمع کنم وا نخواهم رفت. با این همه تجربه کسی وا نمی رود. همیشه هم همان توی اتاق نیست. بیرون از اتاق هم هست. پشت دیوار خانه هم هست. من نمی گویم اما این واقعا ترسناک است که توی خیابان باشی و از چهارراه رد شوی و به عابرهای پیاده نگاه کنی که از خیابان رد می شوند و مثل تو عجله دارند که تا دیر نشده سر کارشان برسند و آن وقت آن ها درک نکنند که دیرت شده و بخواهند لباس سفیدت را تنت کنی و تور را روی صورتت صاف کنی و خرامان دامنت را با نوک دو انگشت بالا بگیری و از خط سفید جوری رد شوی که انگار از تخت بالا می روی تا دراز بکشی به پشت روی بالش های ساتن. عقلشان را قورت داده اند. بی دفاع دراز کشیده.  و تا جلو اداره بدوی و وارد آفیست که شدی به مدیر خبر بدهی که رسیده ای توی آفیست و می تواند مراسم عروسی را شروع کند. دیگر هیچوقت لباس سفید نخواهم پوشید. سرمه ای یا سبز. بعضی چیزها باید از اساس عوض شوند. آخر چرا؟

عروسی

ساقی قهرمان

2005

همزیستی

2010/02/06 § بیان دیدگاه

تنها که می شدیم می افتادیم به حرف.  از فیلمی که قدیما دیده بود یا چیزای دیگه. یا بیخودی از سر و کول هم بالا می رفتیم. یا با هم می خوابیدیم. نه خواب خواب. خواب عشقبازی. یعنی دراز می کشیدیم با هم عشقبازی می کردیم. یکروز از صبح بارون اومد.

از پشت پنجره تماشای بارون کیف داشت. نزدیکای غروب حوصله م سر رفت. بیدارش کردم. همینطوری که حرف می زدیم قابلمه رو گذاشتیم رو اجاق. او همیشه آب و گوشت و کنسرو نخود رو می ریخت توی قابلمه و در قابلمه رو می ذاشت.

من در قابلمه رو وا می کردم یک قوطی لوبیای سفید خالی می کردم توش. آخه بدون لوبیا آبگوشت، آبگوشت نمی شد. اونروز دلم خواست در قابلمه رو وا نکنم. بذارم بسته بمونه. گشنه نبودم.

کتابم رو وردارم برم کتابخونه؟

خیلی وقت بود چیزی نخونده بودم ولی فکر کردم که بدون او حوصلۀ هیچ کاری رو ندارم.

بشینم پای تلویزیون؟ او نشسته بود پای تلویزیون، از این کانال به اون کانال، دو سه تا فیلم رو با هم تماشا می کرد.

فکرش رو بکن، مردم فرصت می کنن فیلم بسازن. من اگه یکذره وقت داشتم می تونستم بنویسم. چقدر سوژۀ خوب دارم. فرصت می شد براش تعریف می کردم. مثلا داستان همین آخری که تو یه اتاق خواب اتفاق می افته.. و توی همون اتاق هم تموم می شه..

البته ماجرا به بیرون اتاق هم کشیده می شود، ولی این به معنای خارج شدن ذهن قهرمان داستان از فضای اتاق نیست. اتاق هارمونی ظریفی از اشیای نامتجانس است. وسط اتاق، تختخواب دونفره. دو طرف تخت، دو میز تحریر.. ( هر کس کار خودش را می کند). طرف راست تختخواب، همان طرفی که کمد دیواری جا گرفته، کم نور و تیره است. دیوار را بنفش  رنگ کرده اند. موکت اتاق سبز تیره است.

یکی دو تا تابلو؟             یکی دو تا تابلو به دیوار زده اند.

پنجره طرف دیگر اتاق است.      رو به افق وا می شود.      رو به خیابان.

معمولا چشم انداز پنجره باید چشم را به خود بکشد اما اینجا شیشه را تا نیمه بنفش رنگ کرده اند، که خب، جلو دید گرفته شده است. چند گلدان با برگهای سبز دراز و پهن رو به نور قد کشیده اند. میز تحریر پوشیده از کتاب است. ابزار کار از قبیل قیچی و انبر و لوله آزمایش و این قبیل چیزها همان کنار میز ریخته. وجود کتاب و تقسیم اتاق به دو بخش مجزا نشانۀ روشنفکر بودن قهرمان داستان است که البته برخورد متمدنانه ای هم که با مسایل دارد این را می رساند، یعنی روشنفکر بودن قهرمان داستان را.

زن روی زمین گرم نوشتن است.

نزدیک ظهر است.

ظهر گرم تابستان قرار است تا پیش از غروب، کار، یعنی همان چیزی که می نویسد، تمام شود. پشتکار او در صورتش، خم شدنش روی کاغذ، به خصوص در بی توجهیش به عالم بیرون آشکار است. گاه به گاه از جایی که نشسته سر بلند می کند و مرد را که دراز کشیده نگاه می کند. احتمالا با خود میگوید » بیداره موذی، ولی بروز نمی ده».

مرد عادت دارد دراز بکشد دیوار روبرو را که زمینۀ آبی کمرنگ دارد نگاه کند.

دیوار از پایین تا بالا پوشیده  است از خط نوشته های ریز. سیم های نازک از زیر میز سمت چپ بیرون آمده روی دیوار به  چند سوراخ فرو رفته اند. مرد مدت ها پیش این ها را برای یکی از آزمایشهایش روی دیوار برده و دیگر به سراغشان نیامده. زن اینبار سرش را بلند می کند و می گوید: آخ که تمومی نداره..      یا     آ..خ .. تمومی نداره.       مرد غلت می خوره رو به زن.

چند لحظه ای هیچ چیز در نگاهش نیست. بعد لبخند می زند. کاغذ و قلم از دست زن میفتد.

تاکید شود زیر نگاه مرد کار کردن سخت است

اما اونا که تمام کارارو زیر نگاه همدیگه می کنن..ها؟ به هر حالا، چیزیه که فیلم باید بگه. کاغذ و قلم که از دستش افتاد بلند می شه و تا وسط اتاق می ره و می مونه، طوری که انگار چیزی به خاطرش رسیده اما راستش اینه که تا نگاه پر خواهش مرد رو نبینه پاش پیش نمی ره. مرد دستشو دراز می کنه سر انگشتاشو می گیره می کشه طرف خودش.. خب، خیال زن راحت شد. حالا دلش می خواد برگرده سر نوشته که تا آخر امروز باید تموم بشه.

زن می گوید: عزیزم..

مرد می گوید: پاشو بریم بیرون هوا بخوریم..

: خب..

انگار کوه کنده باشند سنگین سنگین لباس می پوشند از در بیرون می روند.

در با صدایی خشک پشت سرشان بسته می شود.

صدا ذهن مرد را آشفته می کند. سر بر می گرداند. نگاهش روی در می ماند. این توجه او را به خرابی در نشان می دهد.

لولاها زنگ زده ن. تنۀ در شکم داده.

ولی این چیزها به او مربوط نیست. او فقط باید دست زن را بگیرد و سر خیابان که رسدند بگوید:

– از کدوم ور؟

و زن بگوید:

– هر ور دوس داری.

و او تو دلش بگوید:

– پس برگردیم..

و زن بپیچید دست چپ کنار ایستگاه اتوبوس بایستد و بگوید:

– میدونم.  خیلی وقته سینما نرفتی. بریم یه ساینس فیکشن ببینیم

اینجا دوربین افق را نشان می دهد

در انتهای خیابون بادی میاد که نگو..

و آسمون غرنبه..

و جرجر بارون

خیس و آچلان زیر طاقی ایستگاه اتوبوس منتظر می شوند تا باران که خوابید برگردند خانه. باران بیموقع.

دوربین از پشت سر دنبال می کند

حرف هاشان را می شنویم که می گویند:

– اینجوری بهتر نیست؟

– چه جوری؟

– همین که داریم برمی گردیم خونه

– داریم برمی گردیم که

– خوشحال نیستی؟

– از چی

– از همین دیگه.. که بر می گردیم

– …..

– پس چی

– دارم فکر می کنم

– به چی؟

و مرد می گوید: به .. اینکه… می دونستی؟ این بدن آدم هر زخمی رو می تونه ترمیم کنه غیر از سوختگی.. می دونی.. هنوز راه ترمیم سوختگی رو پیدا نکرده.. سیستم بدن منظورمه.. دارم فکر می کنم ک.. خ ..

– ا.. ا.. راست می گی؟ چه جالب .. نمیدونستم.. اگر فهمیدی چرا به منم بگو می خوام بدونم.. ها .. هیچ نمی گی.. این سیستم بدن . عجبیه.. نه؟ خب حرف بزن

– می زنم حالا

دوباره آسمان را می بینیم که اینبار صاف است. طوفان خوابیده. در اتاق خواب وا می شود. زن می رود تو . کفش هایش را در می آورد روی تخت دراز می کشد. کاغذاهایش را جلوش پهن می کند می گوید: ذله شدم بسکه نوشتم.. اه..

رد ماجرا را گم کرده ام

می گه پشتکار می خواد. سرم رو می گیره توی بغلش می گه قربون چشات برم.. چی شده..؟

می ره طرف کامپیوتر می گه بیا تمرین تایپ کنیم.

حوصله ندارم. می خوام بنویسم ولی خوابم گرفته. می گه ده دقیقه تاب بیاری خوابت پریده.. بشین پشت دست من نگاه کن.

حالا دقیقه ای شصت تا می زنه. خب بزنه. چکار به من داره. این داستان رو، چمیدونم، فیلمنامه رو تموم کنم تایپش با اونه. او بنظر میاد تنها آدم روی زمینه. حالا چرا، خدا می دونه.

تمام تنش را کاویده ام. از روی لباس هم کاویده ام. حتی وقتی نگاهم به او نبوده، حتی وقتی خواب بوده ام، و حتی وقتی خواب بوده ام با او خوابیده ام.

چرا می گیم خوابیدن.. به عشقبازی..؟ شاید برای اینکه بعد از یک مدت، وقتی تازگیشو از دست داد، چیزی می شه مثل خواب.. هی دست و پا می زنی دست و پا می زنی به هیچ جا نمی رسی. اگه وقت بود براش تعریف می کردم آخر داستان رو با هم یک جوری جور می کردیم.

مرد دراز کشیده روی تخت، دیوار روبرو را که پوشیده از سیم های نازک و خط خط های در هم است نگاه می کند.

با خود می گوید: کاش تمومش کرده بودم.

آن پروژه را می گوید. نگاهش به سیم ها باید آنقدر دقیق باشد که نشان بدهد حواسش آنجا پیش آن پروژه است. آن وقت ها هر چه به فکرش می رسید به زن می گفت. حالا نمی گوید. به پشت سر، طرف دیوار بنفش که مال زن است نگاه نمی کند. صدای خش خش کاغذها را که می شنود می گوید، چشمش کور.. می گوید، چشم منم کور. می نشیند لبۀ تخت. تخت تنها جای اتاق است که آرامش می کند. بیشتر وقتش روی همین تخت می گذرد. از همانجا که هست به همه چی فکر می کند و می گوید: کاش رادیو را تعمیر کرده بودم.

رادیو گوشۀ اتاق افتاده است.

دوربین زوم می شود روی رادیو

رادیو تعمیر شدنی نیست. مال عهد بوقه. چشمش به پنجره می افته. به آفتاب که غروب کرده. رادیو گوشۀ اتاق افتاده زیر لبۀ پرده. می خوام ولشون کنم به حال خودشون ولی فکر می کنم خب اگه تموم بشه داستان جالبی می شه. از همین چیزایی که خودم توی سینما می بینم بهتره. همین هایی که هی دلم می خواد دست ببرم توشون و عوضشون کنم یعنی درستشون کنم. زن سرش را بلند می کند و بی آنکه به مرد نگاه کند می گوید: اه.. خسته شدم. تمومی نداره.

مرد می گوید: حوصله ت سر رفته.. پا شو بریم بیرون..

زن: ولی آخه..

مرد غروب های دلگیر را دوست ندارد. زن کمرش خشک شده از بس روی کاغذها خم مانده.

به تبپ مرد نمیاد که به غروب و دلگیر و اینجور چیزا اهمیت بده. زن بیشتر تو مایۀ اینحرفهاست، به خصوص که به دیوار طرف خودش هم اینهمه النگ دولنگ آویزون کرده.

با خودم تکرار می کنم که زن غروب های دلگیر را دوست ندارد و کمرش خشک شده از بس خم مانده روی کاغذها. سنگین سنگین از جا برمی خیزند

زن می گوید: دلت تنگ شده برای یه فیلم خوب، ها؟ میدونم.. قربونت برم.. میام باهت.. گورباباش.. میریم سینما.. چی دوست داری؟ ساینس فیکشن.. میدونم.. اگه یه خوبشو پیدا کردیم.. اگه نه من انتخاب می کنم.. باشه؟

حالا وقتشه که مرد بگه: نع

ولی نمی گوید.

جورابای خیس رو از روی زمین ور می داره پرت می کنه گوشۀ اتاق و یک جفت جوراب خیس از توی کشو بیرون می کشه و پشت و رو می کنه و می پوشه.

این خیس دومی را اشتباهی ننوشته م. عمدا جوراب خیس دم دستش گذاشتم ببینم صداش کی در میاد.

چیزی به روش نیاورد.

در سکوت لباس می پوشد. ملافه را صاف می کند. بالش را پوش می دهد روی تخت می گذارد. حالا صدایی که انگار صدای فکر کردن اوست می گوید:

هر کاری از قدم زدن بهتره. مثلا، حتی مثلا زیر این لحاف. لازم نیست زیر لحاف باشه. زیر میز. روی صندلی، یا بغل دیوار یا هر جا، هر جا آدم کاری کنه که اعصاب خسته ش ول شه.. عضلاتش شل شه، خواب بره.. آ..خ

آغوش می گشایند. لب های هم را می یابند. خود را به هم می سایند. زن خود را به مرد می ساید و مرد او را در آغوش خود به گرمی .. نگه می دارد

زن می گوید: دیرمون نشه       بلیط گیر نمی یاریم ها       و موهایش را پشت سر می اندازد کیفش را بر می دارد به مرد می گوید: بیا

مرد می گوید: ساینس ماینس نمی خوام ببینم

زن در حالیکه از در میرود بیرون می گوید: خب چی می خوای ببینی؟

مرد می گوید: هر چی تو دیدی

زن می گوید: خودت چی دوس داری…. ببینی

مرد کتش را گرفته دستش

می گوید: حالا دیگه من چی دوس دارم؟

زن از نیمۀ راهرو برمی گردد رو به مرد: ببین       هر کاری تو دوس داری می کنیم     خب؟

اتاق تاریک است. باید چراغ روشن کنند.

سر شبه.

باران می بارد. تازه حالا متوجه باران می شوند. مرد کتش را در می آورد.

مرد می گوید: چای درس کنم؟

زن پرده را می کشد.  لبۀ تخت می نشیند. در نیمه تاریکی اتاق لبخند محوی روی صورتش می آید.

رو به مرد که پاهایش توی جوراب خیس بفهمی نفهمی به خارش افتاده می گوید: چقد دوسست دارم

بالش را پشت سرش می گذارد و تکیه می دهد. مرد یک پوشه از زیر تودۀ کتاب ها می کشد بیرون و خودکارش را بر می دارد.

یک دسته دستمال کاغذی از جیبش کشیدم بیرون دماغم رو پاک کردم.

یا فاطمۀ زهرا      این که مال عهد بوقه      کانال رو عوض کن!

اینجا، دارد یک فیلم قدیمی تماشا می کند. خیلی قدیمی. اصلا حواسم نبود. تی شرت سرمه ای پوشیده با شلوار سیاه. ته ریشش در آمده.

ته ریشش در اومده بود. همون روز بارونی که از صبح بارون اومد.

ته ریش به صورتش نمیاد. اما لباش خوشگله. اینبار حتی یک لحظه شو          غیر از این لحظه های آخر رو             خودم این رو گفتم. بگیریم همین چند ماه پیش. تلویزیون رو خاموش می کنه.

کتابمو ور می دارم. حوصلۀ خونه رو ندارم.

کتابخونه. می خوام برم کتابخونه. کتش توی کمد نیست. می گم: کتت کجاس؟

می خنده.

می گم، نه، جدی، کتت کجاس؟

می خنده.

شاید من زیادی خشکم. بداخلاق.

می گم: بدون کت می تونی بیای؟

می خنده. می گم: نه، جدی می گم.

سرش رو می ذاره روی میز میگه: دس وردار.

لحنش خیلی بده. به من که برمی خورده. حالا نمیدونم. شایدم زیادی پر توقعم.

نمی خنده.

می گم: پس چی شد؟ چرا نمی خندی؟

می گه: دس وردار

راه پله های خانه شان تاریک و تنگ بود. کلید چراغ پیدا نبود. کورمال کورمال تا دم در رفتم. یک نفس هوای تازه فرو دادم. هوای تازه فرو دادم. دم در یک نفس هوای تازه. دلم سوخت. تنها و بی حوصله تو اتاق بودند.

باید می موندم و می دیدم. شاید ماجرا اتفاق می افتاد. از اون ماجراهایی که ناهید2 دوست داره. به نظر ناهید2 همۀ زنا آتیشفشونن. بعضی هاشون خاموشن. خیال می کنه مردا همه شون یک سطل آب دستشونه تا آتیشفشون پنهون زنا رو خاموش کنن.

اما ماجرایی که ناهید2 بپسنده از اون داستانای خون و خونریزی نیست.

بیشتر شبیه داستان شهریست در دامنۀ یک تپۀ سرسبز و خانه ها همه از هم یکی یک فرسخ فاصله دارند. هیچکس بلد نیست از بقیه تندتر بدوه یا سر یک قوطی خرما پوکر بزنه و ببره. همه سیر و سیرخوابن. به همین جا تموم نمی شه. خستگی که گرفتن، حالا بعد از یک صد سالی، سوت شروع مسابقه زده می شه. و این بار بازی برای دو طرف قصه منصفانه شروع می شه. حوصلۀ این جور قصه رو ندارم. قصه های خودم بهترن. بیدار که شدم روی صورتم بود.

چه حال خوبی داره این عاشق بودن

یا شدن

و ما اونقدر عاشق خودمون می مونیم تا معلوم بشه که یک جای کار عیب داره. وقتی دیدیم که آندیگری به اندازۀ ما عاشق ما نیست می ریم سراغ بعدی.

روی صورتم نفس می زد.

اول نفسم رو حبس کردم.

بعد شروع کردم به نفس زدن. این سوال (عشق چیست) می تونه مثلا تم همین فیلم باشه. آره خب، مگه آدم همینجور بربر نگاه و کنه و میگه «دس وردار» ؟

خب این عشق چیست می تونه مثلا گره کور زندگی هر دوی اینا باشه، و ……  حوصلۀ خونه رو  ندارم

می خنده. نمی دونم چرا همه چی به نظرش خنده دار میاد. شایدم من زیادی خشکم. می گم بدون کت می تونی بیای کتابخونه؟ کتابخونه…. میای؟ نمی خنده. می گم پس چی شد؟ اصلا نفهمیدم چی شد. سرم سنگین شده. خوابم میاد. می رم رو تخت دراز می کشم شاید خواب از سرم بپره.

ناهید نشسته بود پشت میز. حرف نمی زد. حوصله اش از چیزی سر رفته بود. ساکت نشست تا خداحافظی کردم رفتم. دنبال کسی می گرده که هیچوقت بخدا پیدا نخواهد شد. اگر پیدا بشه تصور ناهید از ناید غمگین خسته به هم می ریزه.

خب شاید من بتونم عاشقش باشم ولی قبول نمی کنه چون من شبیه اون که قراره عاشق او باشه نیستم. حوصله ام سر رفته.

می گویم: من رفتم.

دم در می ایستد و نگاه می کند.

می گوید: انگار زمان از حرکت ایستاده.

من که رفتم در را از تو قفل می کند.

می گوید: انگار زمان از حرکت ایستاده.

دروغ می گوید. حالا به خود خوارکسته ش بگو دروغ می گی، دوباره می گه: انگار زمان از حرکت ایستاده،

همینجور گرد روی میز را می گیرد. گرد استکان چای را. گرد رومیزی را. دروغ می گوید.

به هم اعتماد نمی کنند. یک دیوار نامرعی، یعنی همه همینجوریم، منم همینجورم، یک دیوار نامرعی بین خودمون و آندیگری نگه می داریم. دیوار که برداشته شه دوستی ها شکل آدمایی می شن که سر توالت غافلگیرشان کنی.

همونجا هم         معمولا تموم می شه.

این دو تا آدم داستان هم همدیگرو سر توالت غافلگیر کردند.

زن، که هنوز براش اسم نگذاشته م با خودش می گه: آخه چرا چرا چرا…  چرا قصه رو اینجوری کشش بدیم؟

مثل دیوانه ها سرش را از روی کاغذ بلند کرد وق زد: بیا تمومش کنیم.

مرد که هی به خودش گفته بود بیا تمومش کنیم، هاج و واج نگاه کرد، مثل برق گرفته ها گفت: آخه چرا؟

زن در اتاق را بست و رفت بیرون.

نشست زیر آسمون. از اون آسمونای آبی نبود. نه. تنگ و کوتاه و چارگوش بود. مثل در قوطی خیاطی. آبی خش خورده با ستاره های سفید و ماه هلال. هوا نبود.

گفت: دارم می میرم.

حالا زن باید به آسمان نگاه کند. و مرد جایی در پس زمینۀ صحنه دیده شود. هوا نیست. انگاری هوا نیست. و ایندوتا انگار که دارن خفه می شن.

اگر حرکت داشته باشند حرکتشان باید خیلی کند باشد.

زن می گوید: دارم می میرم. یکی با من حرف بزنه. نه… یکی نه… تو با من حرف بزن.. و بر می گردد طرف مرد.

مرد که انگار سال های سال زیر نگاه زن نفس کشیده، نفس بلندی بکشد و بگوید: خب، از چی می خوای حرف بزنی؟

و نگاه کند به در قوطی خیاطی که می جنبد.

در قوطی می جنبد.

مرد کفش هایش را می پوشد می رود بیرون. تنها. آسمان آبیست، درخت ها سبز. جلو کافی شاپ نگه می دارد. تو می رود. ته سالن. دستشویی بسته است. خراب است. برمی گردد توی ماشین و راه می افتد. نمی دانیم کجا می رود تا اینکه دوربین وارد فضای آشنای اتاق می شود. مرد پشت در دستشویی تلنگری می زند.

صدای زن می آید: جونم..

مرد می گوید: زود میای؟ عجله دارم..

زن می گوید: الان میام.

همین جا تمام می شود.

حالا فرض کنیم تو سالن سینما تماشاچی ها نشسته اند. آخر فیلم است. دوربین از روی مرد که پشت در دستشویی معذب ایستاده، می چرخد طرف در اتاق خواب. زن نشسته است روی تخت و ناخن هایش را می جود و با خود می گوید، زیر لب گوید: برم ببینم چی می خواد

و تماشاچی ها بلند می شوند.

و می روند.

حالا چرا گفتم تنها که می شدیم؟ ما که همیشه تنها بودیم. با خودمان تنها بودیم. هر کار دلمان می خواست می کردیم. از سر و کول هم بالا می رفتیم و بعد

بعد چکار می کردیم

یک روز از صبح باران آمد

در را که وا کردم ناهید پشت در بود. گفت من ده سال چرخ خوردم و چرخ خوردم و چرخ خوردم و

گفتم: منم همینطور. مگه من کار دیگه ای کردم..

گفت: میرم یه روز دیگه میام

گفتم: وا..  حالا که من دیوونه شدم میری یه روز دیگه میای؟

همه شون همینجورن. دیوونه که شدی ولت می کنن. یا یقه تو می چسبن می گن بگو بگو بگو

و صداشون اونقدر نرمه و لطیف.. مثل برگ درخت حنا.. کله تو خم کن نخوری به این..  قابلمه..  که توش آبگوشته.. ولی لوبیا سفید نداره.. اصلا لوبیا نداره.. حالا یعنی اون خیلی خوب می دونست چه جوری می سازن؟ خودش فیلمساز بود؟ پس چرا نمیذاش کارمو بکنم..

بکنم

کار خود را بکنم       به انجام برسا

همزیستی

ساقی قهرمان

1997

من خارج از زمان

2010/02/06 § بیان دیدگاه

کورمال چيزی می ‌پوشيد می ‌رفت توی دستشويی چراغ روشن می ‌کرد

چراغ چشم را می‌ زد. مثل الآن.
ولی حالا شب بود، آخرهای شب. چراغ را هنوز خاموش نکرده‌ بود. هنوز خوابش نبرده بود.
توی دستشويی يک چشم وا يکی بسته، توی آينه نگاه می ‌کرد. يک مشت آب می ‌زد به صورتش. صورتش را خشک می ‌کرد. بعد می ‌نشست روی توالت و از روی فشار داغ ادرار حساب می‌کرد که ديشب چقدر راحت خوابيده. دوباره می ‌رفت جلو آينه و دور چشم‌ها را با مداد قهوه ‌ای رنگ می ‌کرد. موهايش بی ‌حالت دورش ريخته بود. صبح‌ها صورتش تکيده ‌بود. موهايش را شانه می ‌کرد و می ‌بست. دير بود. از توی دستشويی صدا می ‌زد: » دير شد.. بلن شين.» در اتاق را وا می ‌کرد. خواب بودند. چراغ اتاق را روشن می ‌کرد. صداشان می زد. بيدارشان می ‌کرد. پا می‌شدند لباس می ‌پوشيدند. می ‌دانست اگر بغلشان کند و لپشان را محکم ببوسد دير می ‌شود. اگر بگويد قربون چشات برم لقمه ‌تو بخور، دير می ‌شود. اگر به صورتش نگاه کنند و ببينند دير نشده راحت سرجاشان می ‌نشينند و لقمه‌هاشان را هی می ‌جوند و ديرشان می ‌شود. داد می ‌زد: دير شده !! بچه‌ها رفته بودند توی آسانسور. رفته بودند.
ساعت از نيمه‌های شب گذشته بود. دلش نمی‌خواست ببيند. می‌خواست حدس بزند که از نيمه‌های شب گذشته. صبح نزديک است. همين حالاحالاهاست که سپيده بزند. می ‌دانست که اگر سپيده بزند و او چشم‌هايش را ببندد تمام روز خواهد‌ خوابيد. چراغ هنوز روشن بود. بيدار که شد گرسنه از رختخواب بيرون آمد. نيمی از روز گذشته ‌بود.
«سالاد که درست نکردی؟» در يخچال را وا کرد آب ميوه و سالاد را سر ميز برد. خورشت جا افتاده‌ بود. ته ديگ کم مانده بود بسوزد. نسوخته بود، سفت شده بود. يکی يک تکه توی بشقاب هر کدام گذاشت.  ليوان‌ها را پر کرد.  نشست سر ميز.

شکمش بزرگ شده ‌بود. داشت چاق می ‌شد. شلوار که می‌پوشيد معلوم نبود ولی از زير دامن بيرون می ‌زد. شکمش را تو می‌ داد راه می‌رفت. کسی کاری به او نداشت ولی او شکمش را تو می‌داد راه می ‌رفت. شب‌ها چراغ را خاموش می ‌کرد بعد لباس خواب می ‌پوشيد. چشم‌هايش که به تاريکی عادت کرد تصويرش در آينه شکل می ‌گرفت. نگاه می ‌کرد. نگاهش راه می ‌کشيد می ‌رفت پشت ديوار روی مبل او را می ‌ديد. بچه‌ها خواب بودند. چراغ آشپزخانه خاموش بود. او کانال‌ها را عوض می ‌کرد. شو‌های آخر شب را رد می ‌کرد. روزنامه‌ها را ورق می ‌زد. می ‌خوابيد. هميشه بعد از او می ‌خوابيد.. بعد از او بيدار می ‌شد.
لحاف را پس زد. طاقباز روی تخت دراز کشيد. به ديوار خيره شد. لحاف را تا روی سينه‌اش بالا کشيده بود و همانجا نگه داشته ‌بود. هوا گرم نبود. سرد هم نبود. هوا را حس نمی‌کرد مگر وقتيکه يک خط هوای تازه از درز پنجره تو می ‌آمد. شب‌ها کمی لای پنجره را وا می ‌گذاشت. هيچوقت ضامن پنجره را وا نمی‌ کرد. هيچوقت هم به فکرش نمی‌رسيد که کسی از بالکن خانه‌ای در طبقه بيست و هفتم بالا بيايد و از پنجره بپرد توی اتاق خواب او، ولی فکر می‌ کرد شايد چيزی           مثل هوا            مثل خيالی که هميشه پشت در مانده، بيايد تو. چشم‌هايش را بست. چراغ‌های خيابان اتاق را روشن کرده‌ بودند. دور و بر اتاق همه چی ديده می ‌شد. همه چيز يا کمرنگ بود يا پررنگ. چشم‌ ها را بست. انگشت هايش را از هم وا کرد. نبايد می ‌گذاشت بروند. نبايد می ‌گذاشت همه شان با هم بروند. ايستاده بود کنار در نگاه کرده بود تا در آسانسور بسته شد. در خانه را بسته بود و نشسته بود. ساعت چند بود؟

در را که بسته بود رفته بود توی اتاق لباس بپوشد. کجا برود؟ او گفته ‌بود « اينا مال منم هستن» و برده بودشان. حالا چکار بايد می ‌کرد؟ می ‌رفت سر ِ کار.. نوبت او بود ولی او هيچی راجع به کار نگفته بود. شايد بايد می‌ گفت: ميری تقاطع يانگ و سنت کلر.  استريت‌کار شمال رو می ‌گيری سه تا بلاک پايين‌ تر پياده ميشی.  شماره ۲۱۹ طبقه پنج.  ميگی از امروز من جای او خواهم آمد سرِ کار.  ولی نگفته بود.  بچه‌ها را برداشته بود رفته بود. حالا کجا بايد می ‌رفت؟ نرفت. ساعت را گذاشت روی ميز بغل تخت.  بيدار که شد آفتاب توی اتاق پهن شده ‌بود. رفت کنار پنجره پرده را پس زد. تماشا نکرد. از اتاق بيرون رفت. توی راهرو واماند. رفت طرف دستشويی. خواب‌آلود جلوی آينه ايستاد. موها را از توی صورت کنار زد. شير آب را وا کرد. دستش را گرفت زير شير و گذاشت آب کف دستش جمع شود. هر شب ساعت ۹ شب به بچه‌ها گفته بود يکساعت بيشتر وقت ندارند. ساعت ۱۰ گفته بود بايد بخوابند. ساعت ده و نيم داد کشيده بود که دير شده. ساعت يازده چراغ اتاقشان را خاموش کرده بود برگشته بود توی هال سيگارش را روشن کرده بود. کتش را پوشيد.. شال گردن را دور يقه کت انداخت. کليدش را برداشت عينکش را توی کيف گذاشت.  کيفش را برداشت از خانه بيرون رفت. سرد بود. دست‌هايش را مشت کرد توی آستين کتش فرو برد و رفت تا ايستگاه اتوبوس. ايستاد. اتوبوس که رسيد سوار شد. جای خالی نبود.

از اتوبوس که پياده شد تاريک بود. چراغ‌های خيابان روشن بودند. باران می ‌باريد. بعضی‌ها توی خيابان می ‌رفتند. سرش را به عقب خم کرد آسمان را ديد. فاصله تا خانه، خيابان بود و خم يک کوچه. چراغ‌های ساختمان از دور پيدا بود. در را که وا کرد هرم هوای گرم روی صورتش نشست. چراغ را روشن کرد. کيف و کتش را کنار در گذاشت رفت تو. زير کتری را روشن کرد. رفت پای پنجره پرده را پس زد. چيزی ديده نمی‌ شد. فقط تاريکی و چراغ. پشت به پنجره تکيه داد. تيک تاک ساعت به خنده‌اش می ‌انداخت. اگر حوصله می‌ کرد کوکش را شل می ‌کرد تا ساعت تيک.. تاک..
بيرون هنوز داشتند نفس نفس می‌ زدند ولی اينجا تيک .. تاک .. دستها را ول کرد بيفتند و سرش روی سينه‌ افتاد.. که به ساعت بگويد.    ب    بين

من خارج از زمان

ساقی قهرمان

1994

قصه ی ناهید

2010/02/06 § بیان دیدگاه

دمدمه ‌های غروب.  توی اتوبوس.  کنار پنجره.  کتاب روی زانويش باز بود.  از شيشه بيرون را تماشا می‌کرد.  هوا هنوز روشن بود.  هرم گرما به دست و پا می‌پيچيد.  گاهی چيزی که اصلا قرار نبود چشم‌گير باشد، مثل تکان اول حرکت اتوبوس، يا پياده‌رو که با آدمها و درخت‌ها از کنار شيشه رد می‌شد، حتی نسيمی که لای موهای مردم کنار پياده ‌رو می‌پيچيد نگاهش را به خود می‌کشيد و او را ياد روزی می‌انداخت که سوار اتوبوس شدند تا از ايران خارج شوند. آن روز از شيشه بيرون را نگاه کرده بود تا برايش دست تکان دهند، اما کسی برای بدرقۀ او نيامده بود، هيچکس، حتی عمو خاله‌ها.  نزديکترين دوستش حتی نبايد خبر می‌شد.

خطرناکه. هم تورو ميگيرن هم اونو.

نشسته بود روی صندلی بغل شيشه توی اتوبوس و بوی تخمه شور و دود سيگار کهنه می‌خورد.  مردم با قيافه‌های خودی، غريبه می‌نمودند.  قرار بود يکدفعه دهن وا کنند او را بجوند و مثل سيب کرم‌خورده تف کنند.  غريبه که نه، غريبه نبودند.  مثل عروسک‌های صنايع دستی بودند که با لباس‌های رنگارنگ روی طاقچه نشسته‌اند و هرچقدر هم که جليقه‌شان يا بافتۀ موهاشان با مال مادربزرگ مو نمی‌زند، باز نمی‌شود توی چشمشان نگاه کرد و گفت، ها.. بله..
نمی‌شد.
تمام طول راه ‌ساکت ماند.  يکی دوبار از بچه‌ها پرسيد: بيسکويت می‌خوری؟ ها؟ می‌خوری؟ يکبار هم آمد بگويد  حالا چکار کنيم، ولی با خودش گفت، ولش کن.  ترجيح داد.. قيافۀ.. ابلهانه‌ای به خود بگيرد يعنی که نمی‌داند و هرکس هرچه پرسيد به ايرج نگاه کند و بگويد: وا.. يا بگويد: آ..

در طول راه با ايرج حرف نزد. يکی دوبار گفت: باشه.. يا، باشه الآن می‌خوابونمش.

ايرج حرف نمی‌زد.  انگار زندان افتاده بوده و چيزهايی شده که زبانش بند آمده.  افتاده بود که.. نه.. کی رفته بود زندان؟ نرفته بود.  يا انگار از اول آدم ساکتی بوده.. حرفی نداشته و اگر داشته توی خودش نگاه می‌داشته.

برای همه تصميم می‌گرفت، به جای همه.  نظر می‌داد، به جای همه.  اين چند روزه بيشتر از پيش.  اون چند روزه.  اما از همان وقتی که چمدان‌ها را برداشتند و دست بچه‌ها را گرفتند ساکت شد و..

او می‌دانست چرا.  ايرج بچه‌ها و ساک و چمدان‌ها و.. و او را روی شانه‌های خود گذاشته ‌بود و هنوز هيچی نشده از نفس افتاده بود.  حالا چکار‌ کنم..

عادت کرده بود همه چيز را پنهان کند.  موهايش را زير روسری فرو می‌کرد.  اگر صدايی از پشت سر می‌آمد قدم هايش را آهسته‌‌می‌کرد تا هرکه هست رد شود برود.  نگاهش را می‌دزديد.  با خود می‌گفت آخه تا اونجاها که نميتونن نفوذ کنن.  می‌توانستند.  خودش ديده بود.  آمده بودند پشت پنجره تقه زده بودند به در، يعنی به شيشه، و به ايرج که در را وا کرده بود گفته بودند که.. ايرج می‌گفت.. مادر فلان… ميگه ..
از آن به بعد توی خانه روسری سر می‌کرد اما نمی‌دانست جلو ايرج می‌شود لخت شد يا نه.  اگر ايرج آمد جلو، او باید وانمود کند که می‌خواهد يا نمی‌خواهد.  شايد ايرج سرش داد بکشد پتیاره.. و روسری را از سرش بکشد… يا بدتر.. پيراهنش را پرت کند توی سينه‌اش و بگويد  بپوشون خودتو پتياره...

برای اين نبود که فرار کرد. فرار کرد چونکه نمی‌خواست يکجوری بيفتد زندان.  دلش می‌خواست دست بچه‌هایش را بگيرد ببرد توی کوچه دنبال هم تو پارک بدوند.  تازه، هنوز عاشق نشده‌ بود.  می‌خواست عاشق بشود و دستش را بيندازد دور گردن او و لب‌هايش را محکم ببوسد.  نه، اينجوری نه.  يعنی دلش می‌خواست يک کسی دستش را بيندازد دور گردن او و لبهايش را ببوسد.  ببوسد.  ايرج کار پيدا نمی‌کرد. کارهای دم دستی پيدا می‌شد ولی نه کاری که چرخ زندگی را بچرخاند. برای او هم کار پيدا نمی‌شد.  هرچند گاهی فکر می‌کرد که کار را برای چی می‌خواهد وقتی نمی‌شود سر کار خنديد و نمی‌شود دسته جمعی برای نهار رفت ساندويچی فرشته که گرونه ولی ساندويچش ساندويچه.

تا از اتوبوس پياده نشدند حرف نزد.

تا وقتی که از اتوبوس پياده شدند حرف نزد.

به دور و بر نگاه نکرد. توی سينه‌اش گرپ گرپ صدا می‌آمد. دوباره انگار همه از اتاق هاشان بيرون آمده‌اند و با پشت دست اشک‌هاشان را پاک می‌کنند گرپ گرپ می‌روند و می‌آيند.  شايد از آنور مرز برايشان نامه می‌فرستاد.  گوشۀ نامه می‌نوشت: «بگيد بهشون نمی‌تونستم، نمی‌شه،» و مادر که خوب می‌دانست چطور، برای بقيه توضيح می‌داد. از اتوبوس که پياده شدند ساک‌هاشان را گذاشتند توی وانت. وانت تا پای کوه رفت و پياده‌شان کرد. آنور مرز که رسيدند ويزا می‌گرفتند می‌رفتند امريکا درس می‌خواندند. يا کار می‌کردند. يا يکی‌شان کار می‌کرد يکی درس می‌خواند.  اين چيز‌ها را کسی به او نگفته بود.  خودش می‌دانست.  فقط نمی‌دانست ايرج هم می‌داند يا نه.  ساک‌ها را روی اسب‌ها گذاشتند.  اسب‌ها از شيب کوه می‌رفتند ولی کسی از شيب کوه پرت نشد.  کوه‌ها مثل ديوار قد کشيده بودند ولی مثل ديوار پناه نمی‌کردند.  پس کجا رفتند آن ديوارهايی که دور خانه‌ها را می‌بستند و آدم را پناه می‌کردند و آدم قايم می‌شد پشتشان و می‌گفت » آخ بخدا مردم می‌فهمن..»  يا » بده، مردم می‌بينن..» و مردم با آن زبان تيزشان گاهی سرش را روی زانو می‌گرفتند و می‌گفتند » نه .. از تو بعيده..» و اينجوری بود که راه و چاه را نشانش می‌دادند و او گاهی که هوس می‌کرد می‌رفت می‌ايستاد درست لبۀ همان چاه و غيظ همه را در می‌آورد.

نزديک خانه بود. بلاک بعدی، سر کوچه، خانۀ او بود. سر کوچۀ بعدی پياده‌ می‌شد.  يا پياده نمی‌شد و می‌گفت، خوابم برد کوچه‌رو رد کردم..
پياده شد.

می‌رفت تا ته کوچه.  می‌رفت تو.  در بالکن را وا‌می‌کرد.  تکيه می‌داد به نرده‌ها و می‌گفت، چه ساکت.. خوابن.. چرا شام نخورده خوابيدن..

هميشه در همان لحظه يادش می‌آمد که خانه خاليست. دلش تنگ می‌شد.  نشده بود. کارها پيش نرفته بود.  بعد از سه چهار سال که عاقبت جاگير شدند کارها پيش نرفت.  ايرج شب‌ها کار می‌کرد و او روزها.  يا برعکس.  کسی نبود سفره را جمع کند. حتی کسی نبود تو رختخواب دراز بکشد تا ايرج زير لحاف بيايد.  صبح‌ها می‌ايستاد جلو آينه نگاه می‌کرد.  شکلک در می‌آورد. لبخند می‌زد. گاهی‌هم فحش می‌داد.  يا شانه‌ها را فرو می‌انداخت.  يا مثل آدم‌های مغرور بی‌تفاوت نگاه می‌کرد به روبرو و نگاه خود را در آينه دنبال می‌کرد.  توی آينه دنبال چيزهايی می‌گشت که به زبان نمی‌آمد.  خسته می‌شد ول می‌کرد اما دلش همانجا می‌ماند و زل می‌زد.

شايد يکی از همين روزها بود که چيزی آن تو شکل گرفت هم قد و قوارۀ خودش. گفت: «حالا اسم اينو ميذاريم ناهيد.» ناهيد بنظر اسمی می‌آمد که اسم آدم‌های بی دست و پا نبود. اسم آدمی‌ بود که راست می‌ايستاد و گاهی از ته گلو می‌ گفت: نع..
نه هميشه.. گاهی هم همينجور می‌ايستاد و هيچ نمی‌گفت. عادت کرد به ناهيد گوش کند.  حرف‌های او را در ذهن سبک سنگين کند و گاهی بگويد: » بنظر تو با اينا چکار بايد کرد..» منظورش از «اينا» بچه‌ها نبود، منظورش تمام آن کارهايی بود که دلش می‌خواست بکند و حسابش از دستش در رفته بود.  گاهی دوباره می‌پرسيد: «حالا بنظر تو با اينا چکار بايد کرد..»

رفته‌رفته باور کرد که خانه همان بود که در ايران اجاره‌اش را پس دادند و اثاثيه‌اش را فروختند و از همان زمان هم لزوم بودنش را از دست داد.  شايد برای همين بود که يکروز غروب وقتيکه کليد انداخت و در را وا کرد، لامپ‌های کم‌سوی چراغ‌های روميزی، مبل و صندلی‌ها، موکت کف اتاق، ميز با کاسه بشقاب‌های خالی، چشمش را زد. با خودش گفت: » اينا مادر می‌خوان..»

رفت تو اتاق در را بست، لباسهايش را کند و تو آينه خودش را ورانداز کرد و گفت: «خب بيا بگو من کيم..»

ناهيد اينجور وقت‌ها جواب نمی‌داد.

گفت، خب حالا از مامان می‌پرسيم.

مامان ميگه: » ننه تو زن اين خونه‌ای ديگه.»

ميگم: «کدوم خونه..»

ميگه: «خونۀ شوهر و بچه‌ها..»

ميگم: «کدوم شوهر کدوم بچه..»

ميزنه پشت دستش ميگه: «ای خاک عالم.. «

ايرج را صدا زد و گفت:» ايرج.. بيا ببين من کيم..»

ايرج گفت: «سوفيا لورن..»  ولی پشيمان ‌شد وهمانجور که دنبال جورابش می‌گشت ‌گفت: «حالت خوب نيست عزيز.. بگير بخواب.. ما خودمون يه چيزی می‌خوريم.»

ايرج قلبش ضعيف بود. نمی‌شد ترساندش. از روزيکه از ايران آمده بودند پريشان بود. به بچه‌های مادر گمکرده می‌مانست. برای همين هم چيزی بروز نداد، فقط يک کلام گفت:» ايرج جان من بخوابم حالم خوب ميشه اما نگران تو بچه‌هام آخه.. تلف ميشين.. بياين بشينين توی اين جعبه من درشو ببندم بفرستم به آدرس مامان تو ايران.. ايرج.. تا خود مامان در جعبه رو وانکرده دستتو از دست بچه‌ها ول نکنی ها، دل تنگی می‌کنن.. مامان هنوز که هنوزه چشمش دنبال اين بچه‌هاس.. مياد می‌گيره می‌بره تون خونه.. اول يه غذای خوشمزه براتون می‌پزه.. لباسای تميز و اتو کشيده جلوتون می‌ذاره.. بعد تو رو مثل آقاها ميفرسته اداره.. هوای همه چيزو داره.. شبای جمعه فاميلو جمع ميکنه تا دلتون واشه.»

ايرج عرق پيشانيش را پاک کرد و گفت:»چه زن فداکاری..» و يادش رفت دستهايش را حلقه کند دور گردنش و لبهايش را ببوسد. حتی نگاهش راه نکشيد.  حالا درست يادش نمی‌آيد ولی يکی از همين روزها، بعد از این که راهيشان کرد، اتاق کوچکی اجاره کرد و سه چهار تکه اسباب با خودش برد و يک چارديواری ساخت. تنها که شد صدا زد:» ناهيد..»
ناهيد با چشم‌های گود افتاده و بينی تيغ کشيده آمد و پرده‌ها را کنار زد. شانه‌های او را گرفت تکان داد.. تکان داد.. تا به گريه افتادند.. گريه کردند.. تا صبح.. نشستند روبروی هم و با صدای خفه، بريده بريده، گفتند » اصلا تو ميدونی من چی ميگم..؟»

و خم شد توی دستشويی. سرش را که بالا آورد يک گره مو چسبيده بود روی پيشانی.. چانه‌اش می‌لرزيد.. گفت «تو بودی چکار می‌کردی..؟»

ناهيد او را نشاند روی مبل و پشت سرش ايستاد و انگشت‌هايش را لای موهای درهم بافتۀ او فرو برد و سرش را رو به عقب خم کرد. با فشار نرم سرانگشت‌ها خوابش کرد. او که ذهنش هميشه، حتی در خواب، بيدار مانده بود، می‌ديد که ناهيد تن خواب او را با هرم نفس بيدار می‌کند و تا سرانگشتی بيدار می‌شد می‌پيچيد به او و او به خود می‌پيچيد تا حجمی گرم تنش را خالی کرد. ناهيد اينجور وقت‌ها حرف نمی‌زد. سرش را خم می‌کرد به طرفی و نگاهش راه می‌کشيد.
در را واکرد کيفش را زمين گذاشت رفت تا صدای تلويزيون را کم کند.

گفتند » سلام. ديگه جوراب شسته ندارم.»

گفت:»باشه.» و از توی انباری يک کارتن کشيد بيرون گذاشت وسط هال و گفت:» حالا بياين بشينين اين تو، ساکت و آروم، من درشو می‌بندم می‌فرستم به ‌آدرس مامان تو ايران.. مامان هنوز چشمش دنبال اين بچه‌هاس.. مياد برتون ميداره ميبره.. اول يک غذای خوشمزه براتون ميپزه، بعد تو رو مثل آقاها ميفرسته اداره، هوای همه چيزو داره، شبای جمعه فاميلو جمع می‌کنه.. يادت نره ‌ها، تا وقتی خودش در جعبه رو وا نکرده دستتو از دست بچه ول نکنی ها

قصۀ  ناهید

ساقی قهرمان

1996

میشای ما

2010/02/06 § بیان دیدگاه

بشور دستاتو.

دستهايم را با آب و صابون خوب شستم. در آينه نگاه کردم. گفتم همه منو همين شکلی می‌بينن؟ يعنی هيشکی شکل خودمو نمی‌بينه..؟ زير دوش آب داغ خودم را با آب و صابون خوب شستم. خوب آب کشيدم. رفتم توی اتاق. من که 
نمی‌خواستم دست بزنم. اصلا هيچوقت دست نمی‌زدم. از لای ميله‌ها يک مشت گندم می‌ريختم توی قفسش و تماشا می‌کردم. سرش را می‌آورد بالا. بو می‌کشيد. گاهی ترس برم می‌داشت که يادم برود و گشنه بماند. از گشنگی بميرد. از مردنش ناراحت نمی‌شدم ولی می‌ترسيدم گشنه بميرد. پنجره را وا کرده بودی. هوای اتاق تر و تازه بود. سردم بود. توی آشپزخانه که رسیدم يادم آمد يادم رفته توی آينه نگاه کنم. حالا چه شکلی ديده می‌شدم..
بخور غذاتو


صورتت ديده نمی‌شد. پشت به پنجره ايستاده بودی. نور چشمم را می‌زد. صورتت را نمی‌ديدم. دستهايت را وا کردی بغلم کردی. دستهايت لای موهايم رفت. گفتی گشنه‌يی؟ گفتم داری ميری؟ گفتی بخور غذاتو. پشت ميز نشستم. دوست داشتم پاهايم را به پايه‌هايش تکيه بدهم و روی پشتی صندلی خم شوم عقب و موهايم توی هوا موج بردارد. موهايم هنوز خيس بود. خودم را توی آينه نگاه نکرده بودم. می‌خواستم سينی را بگيرم جلو صورتم نگاه کنم به خودم از خودم بترسم. وقتی با بشقاب غذا آمدی کنار ميز، داشتم فکر می‌کردم.  به ميشای ما. گفتی مرده که مرده. بخور غذاتو. پا‌شدم رفتم دستشويی تو آينه نگاه کردم. همه‌چی خوب بود. برگشتم. گفتی بخور.. داشتم می‌خوردم. کاش می‌گفتی نخور. کاش می‌گفتی اينا برای تو خوب نيس. خودم می‌دانستم خوب نيست، ولی آدم دست خودش را که نمی‌تواند ببندد. می‌تواند؟ خود بخود می‌رود سر قابلمه بشقابش را پر‌ می‌کند، می‌آيد سر ميز، ديوار روبرو را نگاه می‌کند، می‌جود، پايين نميرود. لقمه‌ای‌ گنده‌تر برمی‌دارد که همه را با هم ببرد پايين. پايين می‌برد. آشپزخانۀ ما ديوار روبرو ندارد. روبرويش تختخواب است. گاهی آدم دلش می‌خواهد در اتاقش بسته باشد. روی تخت بنشيند پاهايش را بغل کند. مثل من که تکيه دادم  پاهايم را جمع کردم زير ملافه. تو خم شدی روی صورتم، پايين‌تر که آمدی کف دستهايم عرق ‌کرد. گاهی خيال برم می‌داشت که حتما غذايش تمام شده. بيغذا مانده است. سر گرد چاقش بيرون آمده بود نگاه می‌کرد. تو می‌رفتی تو. می‌رفتی تو. يک آن خجالت ‌کشيدم، بعد هيچی. تا دستم به او می‌خورد ياد دندانهای تيزش می‌افتادم که ميله‌ها را می‌جويد تا بيايد بيرون. بيايد بيرون از قفس. هاج و واج زير دست و پا. هر طرف بدود و آن وقت، آن وحشتزدگی را دوست نداشتم. دلم نمی‌خواست کف دستم بگذارم به گونه‌ام بچسبانمش. صورتم رو به ديوار بود. تو نگاه می‌کردی. خب من هم نگاه می‌کردم. تکان که می‌خوردی می‌ديدمت. نفس که می‌کشيدی. سيگارت را که توی زيرسيگاری خاموش ‌کردی. بلند که ‌شدی چراغ را خاموش کنی. يکروز ساعت پنج عصر صدای در آمد. چرا زود آمدی آنروز؟ در اتاق را که وا‌کردی در قفس را بستم نشستم. اصلا چرا بيرونش آوردم؟ اتاق که جای موش نيست. می‌خواستم بروم جلو آينه ببينم چه شکلی‌ام.
گاهی انگار سر چاقش را می‌ديدم که به يک طرف خم شده نگاه می‌کند. به من نگاه می‌کرد. من به تو نگاه می‌کردم که فرو می‌رفتی توی من. يک لحظه احساس شرم کردم بعد هيچ. بعد هی تشنه می‌شدم و خوابم ‌برد. ما ميشا صدايش می‌کرديم. گاهی برای بعضی‌ها توضيح می‌داديم که ميشا موش ماست. و موش ما توی قفس زير يک مشت پوشال خوابيده بود. بعضی وقتها يکی دستش را می‌برد توی قفس و بيرونش می‌آورد و می‌گذاشت روی شانه‌اش، يا توی جيبش و ياد کوه و کاه اذيتم می‌کرد. نه اينکه بدانم کداميک برای آن يکی ديگر کوه است. همين که نميدانستم اذيتم می‌کرد. من نمی‌توانستم بغلش کنم. دستم که بهش می‌خورد دلم چنگ می‌شد. ياد دندانهاش می‌افتادم که ميله‌های قفس را می‌جويد. انگار می‌توانست تمام خانه را بجود. تو گفتی مرده که مرده. بالاخره ميمرد. دلم نمی‌آمد دستم را توی قفس ببرم و بياورمش بيرون. مرده بود. می‌دانستم که مرده اما می‌گفتم شايد با خودش بگويد نمی‌شد زودتر اين در را وا می‌کردی من يک دور، دور همين خانه می‌دويدم بعد می‌مردم؟ بعضی‌ها قبل از مردن اين فکرها را می‌کنند و اگر خيلی دلشان برای خودشان بسوزد خودشان را به مردن می‌زنند و با گردن کج گوشۀ قفس می‌افتند تا يکباره از دست کسی که در قفس را وا کرده آويزان شوند و دندانشان را فرو کنند توی دستش. من بودم جيغ می‌کشيدم دستم را پس می‌کشيدم موش دور خانه می‌دويد از هر طرف که می‌رفت به ديوار می‌خورد و هاج و واج دور خودش می‌چرخيد. می‌دانستم. صبح ‌ها از خواب که بيدار می‌شدم يادم نمی‌آمد برای چی از خواب پا شده ‌ام يا کی صدايم زده که دور خانه راه افتاده ‌ام. همه‌اش ديوار. تا اينکه توی دستشويی آب سرد به صورتم می‌زدم و يادم می‌آمد. حالا اين يکی مرده بود. ديوانه‌اش کرده بوديم. چارچنگولی می‌چسبيد به ميله‌ها انگار که ميخکوبش کرده باشند. اگر از لای ميله‌ها می‌زد بيرون ول می‌شد توی چارديواری خانۀ تو.  نه اينکه خانۀ من نباشد، نه، ولی من چه کار می توانستم توی این خانه، اختیار دار نبودم که.  بعد تا می‌رفت یک گوشه‌ لانه بسازد ديوانه ‌اش می‌کرديم. اينقدر می‌دوانديمش که لانه از يادش می‌رفت. ديروز که ایستادم بالا سر قفس سرش را بالا آورد گندم‌ها را ديد که ريختم توی قفس.
رفتم کنار پنجره خودم را توی شيشه تماشا کردم. گونه‌هايم زير موها گم بود. موهايم را پس زدم. انگار باد کرده بودم. چرا؟.. از آن روزها بود که اگر يادم می‌رفت توی آينه چه شکلی‌ام راحت‌ تر می‌گذشت. بايد پرده‌ها را می‌کشيدم. هنوز با من حرف نزده بودی. چشمهايت پيدا بود. دستهايت مثل مورچه روی تنم می‌رفت. تنم مورمور می‌شد. پايين‌تر می‌آمد. کف دستهايم عرق می‌کرد.

بنداز پرده‌رو

پرده را که کشيدی اتاق سايه ‌شد. کف دستهايم خيس بود. ملافه را مشت کردم. توی تنم خشک خشک بود. تو نمی‌رفت. از همينجا چشمم به سه ‌کنجی ديوار پشت سرت افتاد. توی سه ‌کنجی ديوار، يک گلدان خمره ‌ای بود. روی ديوار سمت راست، جايی که اگر من ايستاده ‌بودم بالای سرم می بود، قاب عکس من آويزان بود. يک نفر ايستاده توی سه کنجی جا می‌شد. عادتم شده بود گوشه‌های ديوار را با چشم اندازه بگيرم. فرض کن ايستاده ‌ای توی سه ‌کنجی. رو به ديوار. که به شکمت نخورد. پوست شکمت که نازک است، کش آمده. حامله‌ای. زانوهايت را خم کرده‌ای. پيشانی را چسبانده‌ای به ديوار. زير پوست شکمت زير و رو می‌شوی. حالا کبود می‌شود. او هم عرق می‌ريزد و لگد می‌زند.  من که نمی‌ديدم. رویم به دیوار بود.

ته قفس پيدايش کردم. کز کرده‌ بود. مرده ‌بود. گفتم شايد از وحشت قفس بوده. شايد دق کرده. ولی چرا اينقدر صبر کرد. ؟ چرا زودتر دق نکرد؟  چرا هيچی نگفت؟ من بودم داد می‌زدم چيزی می‌گفتم. می‌گفتم نکن! نکن! سرم می‌چرخيد اينور آنور غلغل صدا از سينه‌ام بيرون می‌ريخت. دهنم را بستم. چپ چپ نگاه ‌کردی. نگاه می‌کردم که کی بلند ‌خواهی ‌شد. دلم يک قوری چای می‌خواست روی تشکچه، توی زيرزمين. ما زيرزمين نداشتيم و من هيچوقت با قابلمۀ غذا از پله‌های زيرزمين بالا نيامده ‌بودم که يکی از بالای پله‌ها موهايم را دور دستش بتاباند و من که قابلمه را محکم نگه داشته‌ام که نيفتد از پله‌ها بالا بيايم و تا سر سفره برسم و بنشينم و بگويم: بفرمايين
دوباره بسته شده بودم. چيزی توی تنم می‌دانست که حالا بايد چمباتمه نشسته باشد، خم شده باشد رو به جلو، چشم‌هايش راه کشيده باشد. ته دلش چيزهای زنده، مرده باشند


بشور دستتو

میشای ما


ساقی قهرمان

1995